࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
# ℘ᾰԻт→❻
-«همون روز وقتی پیش مامانت بودی و شاهد خاستگاری بودی مامانت رو بغل کردی.جوری که صندلی خواست بیوفته!بعدش هم داد زدی که من مامانم رو به تو نمیدم!همه افراد قبل از کار تو داشتن برام دست میزدن!وقتی هم بهت گفتم چیکار کنم مامانت رو بهم بدی حدس میزنی جلوی اون جمعیت چی بهم گفتی؟» خندم گرفته بود.فینفینی کردم و خندیدم.+«نمیدونم بابا ،، من اونموقع فقط ۳ سالم بود!»خدید و گونم رو بوسید.
-«گفتی اگه کافه رو بدی به مامانم درباره خاستگاریت و اینکه مامانی رو بهت بدم یا نه فکر میکنم!کل اون جمعیت خندیدن مامانت هم که بدبخت سرش رو پایین گرفت و دستاش رو روی صورتش گذاشت و با خجالت بهت گفت که بس کنی.»و بعد بلند بلند خندید.
-«آخرش هم که کافه رو مال مامانت کردی ولی بعد از ازدواج مامان کافه رو به نام تو زد.» با انگشتام اشکهام رو پاک کردم ولی سرم رو پایین گذاشتم.فینفین میکردم و بابا هم کمرم رو ماساژ میداد و میگفت که آروم باشم. گونه و سرم رو بوسید و گفت:«خوب ،، حالا میشه بزاری این مرد تنها یکم استراحت کنه؟» با لبخند اوهومی گفتم واز روی پاهاش بلند شدم. پیشونی بابایی رو لوسیپم و گفتم:«آی مرد تنها ،، خیلی هم تنها نیسای ما بوق نیستیم!» خندید و همزمان گفت:«دِ برو بیرون دیگه!» برگشتمرو به سمت در حرکت کردم و در رو باز کردم.بیرون رفتم.وقتی میخواستم در رو ببندم نگاهی به بابا انداختم.
+«لازم نیست همهچی رو تو خودت بریزی بابا!گاهی باید ،، باما هم حرف بزنی!»نگاهش را از فرش گرفت و با مهربانی نگاهم کرد.سرش را تکان داد و گفت:«نمیخوغی بری؟»خندم گرفته بود اما اخمی ساختگی کردم و گفتم:«مارو بتش به کی نصیحت میکنیم!اصلا بشین گریه کن آق گرگی!ایششش!»و در رو بستم که صدای خندش بالا رفت ،، خودمم خندم گفته بود.داشتم میرفتم سمت اتاقم که آیانو یادم اومد!یکی زدم تو سر خودم.
+«وای خاک به سرم چجوری فراموشش کردممم؟؟»
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
حمایات کمه😻🙏🏻💔
# ℘ᾰԻт→❻
-«همون روز وقتی پیش مامانت بودی و شاهد خاستگاری بودی مامانت رو بغل کردی.جوری که صندلی خواست بیوفته!بعدش هم داد زدی که من مامانم رو به تو نمیدم!همه افراد قبل از کار تو داشتن برام دست میزدن!وقتی هم بهت گفتم چیکار کنم مامانت رو بهم بدی حدس میزنی جلوی اون جمعیت چی بهم گفتی؟» خندم گرفته بود.فینفینی کردم و خندیدم.+«نمیدونم بابا ،، من اونموقع فقط ۳ سالم بود!»خدید و گونم رو بوسید.
-«گفتی اگه کافه رو بدی به مامانم درباره خاستگاریت و اینکه مامانی رو بهت بدم یا نه فکر میکنم!کل اون جمعیت خندیدن مامانت هم که بدبخت سرش رو پایین گرفت و دستاش رو روی صورتش گذاشت و با خجالت بهت گفت که بس کنی.»و بعد بلند بلند خندید.
-«آخرش هم که کافه رو مال مامانت کردی ولی بعد از ازدواج مامان کافه رو به نام تو زد.» با انگشتام اشکهام رو پاک کردم ولی سرم رو پایین گذاشتم.فینفین میکردم و بابا هم کمرم رو ماساژ میداد و میگفت که آروم باشم. گونه و سرم رو بوسید و گفت:«خوب ،، حالا میشه بزاری این مرد تنها یکم استراحت کنه؟» با لبخند اوهومی گفتم واز روی پاهاش بلند شدم. پیشونی بابایی رو لوسیپم و گفتم:«آی مرد تنها ،، خیلی هم تنها نیسای ما بوق نیستیم!» خندید و همزمان گفت:«دِ برو بیرون دیگه!» برگشتمرو به سمت در حرکت کردم و در رو باز کردم.بیرون رفتم.وقتی میخواستم در رو ببندم نگاهی به بابا انداختم.
+«لازم نیست همهچی رو تو خودت بریزی بابا!گاهی باید ،، باما هم حرف بزنی!»نگاهش را از فرش گرفت و با مهربانی نگاهم کرد.سرش را تکان داد و گفت:«نمیخوغی بری؟»خندم گرفته بود اما اخمی ساختگی کردم و گفتم:«مارو بتش به کی نصیحت میکنیم!اصلا بشین گریه کن آق گرگی!ایششش!»و در رو بستم که صدای خندش بالا رفت ،، خودمم خندم گفته بود.داشتم میرفتم سمت اتاقم که آیانو یادم اومد!یکی زدم تو سر خودم.
+«وای خاک به سرم چجوری فراموشش کردممم؟؟»
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
حمایات کمه😻🙏🏻💔
- ۱۲۴
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط