ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۸
یک هفته گذشت.
می-سوک کم کم داشت قوی میشد. نه مثل قبل. اما میتوانست بنشیند. میتوانست چند قدم راه برود. میتوانست بدون کمک دستشویی برود.
تهیونگ هر روز میآمد کنارش مینشست. حرف میزدند. چیزهای ساده. چیزهایی که بیست و دو سال توی سینهشان مانده بود.
«یادته اون روز که دوست داشتی بریم ساحل؟» پرسید می-سوک.
تهیونگ سرش را تکان داد. «یادم نیست. ده ساله بودم.»
«قول دادی یه روز ببرمتم ساحل. هیچوقت نبردی.»
تهیونگ دستش را گرفت. «الکه میبرم. فردا.»
می-سوک خندید. «با اون ماشینای سیاه و نگهبانا؟»
تهیونگ لبخند زد. «نه. فقط من و تو و جونگ کوک.»
جونگ کوک توی در ایستاده بود. لبخند میزد.
«منو کجا میبرین؟»
می-سوک دستش را دراز کرد سمتش. «بیا تو پسر. بریم ساحل. قول دادی به من؟»
جونگ کوک آمد کنار تخت نشست. «قول.»
فردا صبح، تهیونگ یک ماشین معمولی سفید برداشت. بدون نگهبان. بدون اسلحه. فقط خودش. جونگ کوک. و مادرش.
می-سوک توی ماشین نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد. درختها. آسمان. خیابان. چیزهایی که بیست و دو سال ندیده بود.
«همه چیز عوض شده.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد. «شما عوض نشدی.»
می-سوک خندید. «داری دروغ میگی. ولی قشنگه.»
رسیدند ساحل. آب آبی بود. ماسهها سفید. چند نفر دورتر نشسته بودند.
تهیونگ مادرش را پیاده کرد. دستش را گرفت. آرام آرام برد سمت آب.
می-سوک کفشهایش را درآورد. پاهایش را گذاشت توی آب. سرد بود. اما خوشحال بود.
«بیست و دو سال فقط رویا میدیدم. این لحظه رو.»
تهیونگ کنارش ایستاد. «دیگه فقط رویا نیست.»
جونگ کوک عقبتر ایستاده بود. نگاه میکرد. دلش پر بود. از عشق. از امید. از چیزی که اسمش را نمیدانست.
می-سوک برگشت. «جونگ کوک، بیا اینجا.»
جونگ کوک رفت کنارش. می-سوک دستش را گرفت و گذاشت توی دست تهیونگ.
«ازت ممنونم. پسرم رو نجات دادی. از تنهایی. از سردی. از چیزی که من نتونستم نجاتش بدم.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «من هیچ کاری نکردم. خودش برگشت.»
می-سوک سرش را تکان داد. «نه. تو اومدی. همین کافی بود.»
تا غروب کنار ساحل نشستند. حرف زدند. خندیدند. گریه کردند. چیزهایی که بیست و دو سال ناگفته مانده بود.
موقع برگشتن، می-سوک خسته بود. تهیونگ بغلش کرد و برد توی ماشین.
توی راه، می-سوک خوابش برد. سرش روی شانه جونگ کوک بود. آرام نفس میکشید.
تهیونگ به آینه نگاه کرد. «ممنون.»
جونگ کوک نگاه کرد. «برای چی؟»
«برای امروز. برای اینکه اومدی. برای اینکه هستی.»
جونگ کوک لبخند زد. «همیشه هستم.»
رسیدند عمارت. سون-اوک شام درست کرده بود. سفره چیده بود. برای سه نفر.
نشستند سر سفره. می-سوک توی بشقابش نگاه کرد. «بیست و دو ساله با قاشق پلاستیکی غذا خوردم. این اولین بارمه با قاشق نقره میخورم.»
تهیونگ قاشق را برداشت. «بخور مادر. هر چی دوست داری.»
می-سوک خورد. آرام. لذت برد. قاشق نقره توی دستش سنگینی میکرد. اما سنگینی قشنگی بود. سنگینی خونه. سنگینی خانواده.
بعد از شام، تهیونگ مادرش را برد اتاقش. پتو کشید رویش.
«فردا صبح دکتر میاد. باید چک بشی.»
می-سوک دستش را گرفت. «تهیونگ.»
«ها؟»
«خوشحالم. بعد از بیست و دو سال. واقعاً خوشحالم.»
تهیونگ خم شد و پیشانی مادرش را بوسید. «منم.»
جونگ کوک توی راهرو ایستاده بود. به در بسته نگاه میکرد. تهیونگ بیرون آمد. در را بست.
«خوابید؟» پرسید جونگ کوک.
«آره. خسته بود.»
تهیونگ دست جونگ کوک را گرفت. بردش توی اتاق خودش. در را بست.
«امشب میخوام تنها نباشم.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «منم همینطور.»
روی تخت نشستند. دست توی دست. شانه کنار شانه.
تهیونگ گفت: «جونگ کوک.»
«ها؟»
«میدونم هیچوقت بهت نگفتم. ولی...»
«چی؟»
تهیونگ برگشت. به چشمهایش نگاه کرد. «تو تنها چیزی هستی که توی این زندگی بهش نیاز دارم. مادرم پیدا شد. پدرم فرار کرد. سون-هی رفته. ولی تو موندی. از اول تا حالا.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «میدونم. منم موندم. میمونم.»
تهیونگ لبهایش را گذاشت روی پیشانی جونگ کوک. آرام. مثل پر.
«نمیذارم بری. هیچوقت.»
جونگ کوک چشم بست. دستش را کشید روی گونه تهیونگ.
«نمیرم. قول.»
تا صبح همانطور نشستند. حرف نزدند. نیازی نبود. نور ماه از پنجره میآمد. سرد بود. اما زیر پتو گرم بودند. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند.
پارت ۸
یک هفته گذشت.
می-سوک کم کم داشت قوی میشد. نه مثل قبل. اما میتوانست بنشیند. میتوانست چند قدم راه برود. میتوانست بدون کمک دستشویی برود.
تهیونگ هر روز میآمد کنارش مینشست. حرف میزدند. چیزهای ساده. چیزهایی که بیست و دو سال توی سینهشان مانده بود.
«یادته اون روز که دوست داشتی بریم ساحل؟» پرسید می-سوک.
تهیونگ سرش را تکان داد. «یادم نیست. ده ساله بودم.»
«قول دادی یه روز ببرمتم ساحل. هیچوقت نبردی.»
تهیونگ دستش را گرفت. «الکه میبرم. فردا.»
می-سوک خندید. «با اون ماشینای سیاه و نگهبانا؟»
تهیونگ لبخند زد. «نه. فقط من و تو و جونگ کوک.»
جونگ کوک توی در ایستاده بود. لبخند میزد.
«منو کجا میبرین؟»
می-سوک دستش را دراز کرد سمتش. «بیا تو پسر. بریم ساحل. قول دادی به من؟»
جونگ کوک آمد کنار تخت نشست. «قول.»
فردا صبح، تهیونگ یک ماشین معمولی سفید برداشت. بدون نگهبان. بدون اسلحه. فقط خودش. جونگ کوک. و مادرش.
می-سوک توی ماشین نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد. درختها. آسمان. خیابان. چیزهایی که بیست و دو سال ندیده بود.
«همه چیز عوض شده.»
تهیونگ به آینه نگاه کرد. «شما عوض نشدی.»
می-سوک خندید. «داری دروغ میگی. ولی قشنگه.»
رسیدند ساحل. آب آبی بود. ماسهها سفید. چند نفر دورتر نشسته بودند.
تهیونگ مادرش را پیاده کرد. دستش را گرفت. آرام آرام برد سمت آب.
می-سوک کفشهایش را درآورد. پاهایش را گذاشت توی آب. سرد بود. اما خوشحال بود.
«بیست و دو سال فقط رویا میدیدم. این لحظه رو.»
تهیونگ کنارش ایستاد. «دیگه فقط رویا نیست.»
جونگ کوک عقبتر ایستاده بود. نگاه میکرد. دلش پر بود. از عشق. از امید. از چیزی که اسمش را نمیدانست.
می-سوک برگشت. «جونگ کوک، بیا اینجا.»
جونگ کوک رفت کنارش. می-سوک دستش را گرفت و گذاشت توی دست تهیونگ.
«ازت ممنونم. پسرم رو نجات دادی. از تنهایی. از سردی. از چیزی که من نتونستم نجاتش بدم.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «من هیچ کاری نکردم. خودش برگشت.»
می-سوک سرش را تکان داد. «نه. تو اومدی. همین کافی بود.»
تا غروب کنار ساحل نشستند. حرف زدند. خندیدند. گریه کردند. چیزهایی که بیست و دو سال ناگفته مانده بود.
موقع برگشتن، می-سوک خسته بود. تهیونگ بغلش کرد و برد توی ماشین.
توی راه، می-سوک خوابش برد. سرش روی شانه جونگ کوک بود. آرام نفس میکشید.
تهیونگ به آینه نگاه کرد. «ممنون.»
جونگ کوک نگاه کرد. «برای چی؟»
«برای امروز. برای اینکه اومدی. برای اینکه هستی.»
جونگ کوک لبخند زد. «همیشه هستم.»
رسیدند عمارت. سون-اوک شام درست کرده بود. سفره چیده بود. برای سه نفر.
نشستند سر سفره. می-سوک توی بشقابش نگاه کرد. «بیست و دو ساله با قاشق پلاستیکی غذا خوردم. این اولین بارمه با قاشق نقره میخورم.»
تهیونگ قاشق را برداشت. «بخور مادر. هر چی دوست داری.»
می-سوک خورد. آرام. لذت برد. قاشق نقره توی دستش سنگینی میکرد. اما سنگینی قشنگی بود. سنگینی خونه. سنگینی خانواده.
بعد از شام، تهیونگ مادرش را برد اتاقش. پتو کشید رویش.
«فردا صبح دکتر میاد. باید چک بشی.»
می-سوک دستش را گرفت. «تهیونگ.»
«ها؟»
«خوشحالم. بعد از بیست و دو سال. واقعاً خوشحالم.»
تهیونگ خم شد و پیشانی مادرش را بوسید. «منم.»
جونگ کوک توی راهرو ایستاده بود. به در بسته نگاه میکرد. تهیونگ بیرون آمد. در را بست.
«خوابید؟» پرسید جونگ کوک.
«آره. خسته بود.»
تهیونگ دست جونگ کوک را گرفت. بردش توی اتاق خودش. در را بست.
«امشب میخوام تنها نباشم.»
جونگ کوک نگاهش کرد. «منم همینطور.»
روی تخت نشستند. دست توی دست. شانه کنار شانه.
تهیونگ گفت: «جونگ کوک.»
«ها؟»
«میدونم هیچوقت بهت نگفتم. ولی...»
«چی؟»
تهیونگ برگشت. به چشمهایش نگاه کرد. «تو تنها چیزی هستی که توی این زندگی بهش نیاز دارم. مادرم پیدا شد. پدرم فرار کرد. سون-هی رفته. ولی تو موندی. از اول تا حالا.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «میدونم. منم موندم. میمونم.»
تهیونگ لبهایش را گذاشت روی پیشانی جونگ کوک. آرام. مثل پر.
«نمیذارم بری. هیچوقت.»
جونگ کوک چشم بست. دستش را کشید روی گونه تهیونگ.
«نمیرم. قول.»
تا صبح همانطور نشستند. حرف نزدند. نیازی نبود. نور ماه از پنجره میآمد. سرد بود. اما زیر پتو گرم بودند. گرم بودن را بلد بودند. از هم یاد گرفته بودند.
- ۷۶۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط