پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۴♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۴♡)
نیاز داشت روی حرفه های بوگوم تمرکز کرده بود که با رعد و برق بلندی که اتفاق افتاد ناخواسته هینی کشید و گوشهاش رو محکم گرفت. تلفن از دستش افتاد و روون از خواب پرید بوگوم که به خوبی از ترسهای دوست قدیمیش با خبر بود، تهیونگ رو به خاطر بی فکریش لعنت کرد
بوگوم : آیرین اونجایی؟ حالت خوبه؟
آیرین سریع تلفن رو برداشت و به سمت روون که توی گهوارش از خواب بیدار شده و نق میزد رفت و همزمان بوگوم رو مخاطب کرد آیرین : من خوبم... فقط یه لحظه ترسیدم......بوگوم با مهربونی پیشنهاد داد:
من تا وقتی شوهر بیلیاقتت برگرده پشت خط میمونم باشه؟ با من حرف بزن و اصلا نترس... روون رو توی بغلش گرفت و روی نزدیکترین مبل نشست. چرا تا الان نیومده؟ اون هیچ وقت شبا ما رو تنها نمی ذاشت...
دوست دوران دبیرستانش از پشت خط سخاوتمندانه پیشنهاد داد:
بوگوم : میخوای بیام اونجا؟ آیرین تمام تمرکزش رو به خاطر چنگ انداختن روون به یقه ش از دست داده بود و با اینکه به خوبی میدونست پسرش گرسنه ست اما اونقدر نگران پدرش شده بود که درکی از وظایف مادریش نداشت پس کلافه داد زد آیرین : بس کن .روون گریه رو تمومش کن
همونطور که انتظار ،داشت روون بیشتر بغض کرد و همزمان زنگ در به صدا در اومد.چشمهایی که آماده بود دوباره زیر گریه بزنه، چهار چشمی به در سفید رنگی که پنجره ی کوچکی بالاش قرار داشت و با پردہ پوشونده شده بود خیره صدای بارون گریه ی روون و حرفهای نامفهوم بوگوم هیچ اهمیتی نداشت.آیرین حالا تمام امیدش رو به در چنگ زده بود تا پشت اون، مردش ایستاده باشه پس تلفن رو روی میز رها کرد و همونطور که روون رو توی بغلش جا به جا میکرد به سمت در دوید و بی تعلل بازش کرد! تهیونگ در حالی که با همون لباسهای کمی که خونه رو باهاشون ترک کرده بود کاملا خیس و خودباخته به نظر می رسید ایستاده بود. درست مثل یک سرباز که خبر شکست آورده باشه آیرین با ضعف زمزمه کرد:تهیونگ...
بوگوم که حالا خیالش از اومدن تهیونگ راحت شده بود و میدونست آیرین دیگه توجهی به تلفنش نداره تماس رو قطع کرد. تهیونگ با همون وضعیت که از موهاش آب میچکید و لباسهاش به تنش چسبیده ،بودن با قدمهای سنگینی وارد خونه شد و حتی کوچکترین توجهی به زن نگران و آشفتهی جلوش ننداخت. آیرین که با دیدن تهیونگ ضربان قلبش بالا رفته بود، در رو با گیجی بست و خطاب به مردی که با بی محلی مسیر پله ها رو در پیش
گرفته بود گفت صبر کن. به سمتش رفت و تهیونگ رو که حالا روی پله ی اول ایستاده بود متوقف کرد آیرین : کجا رفته بودی؟ اتفاق بدی افتاده؟
تهیونگ با چشمهای خاموشی به سمتش برگشت سردی نگاهش هر لحظه بیشتر آیرین رو نگران میکرد. پس همونطور که با یک دست روون رو بغل گرفته بود، با
نیاز داشت روی حرفه های بوگوم تمرکز کرده بود که با رعد و برق بلندی که اتفاق افتاد ناخواسته هینی کشید و گوشهاش رو محکم گرفت. تلفن از دستش افتاد و روون از خواب پرید بوگوم که به خوبی از ترسهای دوست قدیمیش با خبر بود، تهیونگ رو به خاطر بی فکریش لعنت کرد
بوگوم : آیرین اونجایی؟ حالت خوبه؟
آیرین سریع تلفن رو برداشت و به سمت روون که توی گهوارش از خواب بیدار شده و نق میزد رفت و همزمان بوگوم رو مخاطب کرد آیرین : من خوبم... فقط یه لحظه ترسیدم......بوگوم با مهربونی پیشنهاد داد:
من تا وقتی شوهر بیلیاقتت برگرده پشت خط میمونم باشه؟ با من حرف بزن و اصلا نترس... روون رو توی بغلش گرفت و روی نزدیکترین مبل نشست. چرا تا الان نیومده؟ اون هیچ وقت شبا ما رو تنها نمی ذاشت...
دوست دوران دبیرستانش از پشت خط سخاوتمندانه پیشنهاد داد:
بوگوم : میخوای بیام اونجا؟ آیرین تمام تمرکزش رو به خاطر چنگ انداختن روون به یقه ش از دست داده بود و با اینکه به خوبی میدونست پسرش گرسنه ست اما اونقدر نگران پدرش شده بود که درکی از وظایف مادریش نداشت پس کلافه داد زد آیرین : بس کن .روون گریه رو تمومش کن
همونطور که انتظار ،داشت روون بیشتر بغض کرد و همزمان زنگ در به صدا در اومد.چشمهایی که آماده بود دوباره زیر گریه بزنه، چهار چشمی به در سفید رنگی که پنجره ی کوچکی بالاش قرار داشت و با پردہ پوشونده شده بود خیره صدای بارون گریه ی روون و حرفهای نامفهوم بوگوم هیچ اهمیتی نداشت.آیرین حالا تمام امیدش رو به در چنگ زده بود تا پشت اون، مردش ایستاده باشه پس تلفن رو روی میز رها کرد و همونطور که روون رو توی بغلش جا به جا میکرد به سمت در دوید و بی تعلل بازش کرد! تهیونگ در حالی که با همون لباسهای کمی که خونه رو باهاشون ترک کرده بود کاملا خیس و خودباخته به نظر می رسید ایستاده بود. درست مثل یک سرباز که خبر شکست آورده باشه آیرین با ضعف زمزمه کرد:تهیونگ...
بوگوم که حالا خیالش از اومدن تهیونگ راحت شده بود و میدونست آیرین دیگه توجهی به تلفنش نداره تماس رو قطع کرد. تهیونگ با همون وضعیت که از موهاش آب میچکید و لباسهاش به تنش چسبیده ،بودن با قدمهای سنگینی وارد خونه شد و حتی کوچکترین توجهی به زن نگران و آشفتهی جلوش ننداخت. آیرین که با دیدن تهیونگ ضربان قلبش بالا رفته بود، در رو با گیجی بست و خطاب به مردی که با بی محلی مسیر پله ها رو در پیش
گرفته بود گفت صبر کن. به سمتش رفت و تهیونگ رو که حالا روی پله ی اول ایستاده بود متوقف کرد آیرین : کجا رفته بودی؟ اتفاق بدی افتاده؟
تهیونگ با چشمهای خاموشی به سمتش برگشت سردی نگاهش هر لحظه بیشتر آیرین رو نگران میکرد. پس همونطور که با یک دست روون رو بغل گرفته بود، با
- ۱۵.۲k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط