گفتم: خوش بختی

گفتم: خوش بختی
هاج و واج نگاهم میکرد!
دوباره گفتم : بنویس خوشبختی!
فقط پلک زد.....
آمرانه تکرار کردم :مگر با تو نیستم؟ بنویس
خوش بختی
بالای سرش رفتم انگشتم را روی خط کاغذ گذاشتم و
گفتم:بنویس!
دستش را با لرزش روی کاغذ گذاشت:.....!
نوک مداد کوچکش شکسته بود!
از آن روز دیگر هیچوقت
برای بچه ها املای خوشبختی نگفته ام.....
دیدگاه ها (۱)

عجله داشتمتندتند راه میرفتم...محکم به چیزی خوردمادم بود!منتظ...

یک نفر هست که پنجره هانرم و آهسته مرا می خواندگرمی لهجه بارا...

آرزوهای کودکقایق کاغذی در دستهای کوچککودک همسایهبوی آرزوبوی ...

زندگی آهسته تر من خسته ام کوله بار پاره ام را بسته امزخم پای...

همخونه اجباری... پارت 84."ویو جئون جونگ کوک"نگاهم بین صفحه‌ی...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 32["ویو سلین"]نیمه‌شب بود.خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط