I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:12
ویو جونگکوک:
بعد از چند دقیقه در باز شد...
از ته چشماش کامل می شد فهمید که چقدر ناراحت و شکست خورده به نظر می رسید...
_:سلام میشه صحبت کنیم؟؟؟
+:...
درباره ی چی آقای جئون؟؟؟
_:درباره ی همه چی.
شجاعت و دلاوری خاصی درم موج می زد...
چون امشب می خواستم دیگه بهش اعتراف کنم که چقدر عاشقش هستم.
یه ذره مردد نگاهم کرد و گفت:
+:چند لحظه صبر کنین لطفا.
و بعدش در و بست...
چرا این کارو کرد؟؟؟
چرا باید صبر کنم؟؟؟
بعد از چند دقیقه در باز شد و یه لباس که برای بیرون بود پوشیده بود...
+:روکا خوابه نمی خوام بیدار شه...
داخل پارک نزدیک ساختمون حرف میزنیم.
_:باشه.
بعد از سه دقیقه راه رفتن و سکوت مطلق،رسیدیم.
چون ساعت ۱۱ شب بود پارک خالی خالی بود.
نشستیم روی نیمکت.
+:خب درباره ی چی می خوایم صحبت کنیم؟؟؟
_:خب من و یونا نمی خوایم ازدواج کنیم.
چشماش از تعجب ذره ای باز تر شد.
_:او ازدواجی هم که تو رستوران ازش صحبت شد،درباره ی ازدواجی هست که مامانم و خالم دارن پا فشاری میکنن که صورت بگیره...
و این اتفاق هیچوقت نمی افته.
سرش رو به پایین و لپاش یه ذره از خجالت سرخ شده بود.
+:پس بد برداشت کردم...
_:مشکل از شما نیست و لطفا خودتون رو ناراحت نکنین.
و یه ویژه دیگه هم که هست اینه...
اینه که...
من از شما خوشم میاد...
حالت چهره اش از عادی به این حالت😳تبدیل شد،انگار که توقع یه همچین چیزی رو نداشت.
_:نگا کنین این رو باید بهتون ثابت کنم ولی از همین الان هم میگم که عشق من هوس نیست،و پاش میمونم و از شریک زندگیم محافظت و مراقبت می کنم.
+:از کی؟؟؟
_:از اولین لحظه ای که تو ورزشگاه دیدنتون...
از وقتی که پشت شیشه تو زمین بهتون نگاه می کردم و می دیدم که چقدر خوب بازی می کنین و با بازیکن های دیگه با همربونی حرف میزنین.
ولی بیشترین لحظه برای وقتی بود که اولین بار همو دیدیم و شما لبخندی به من زدین.
لبخندی از سر راحت شدن و شادی رو لباش،حضور پیدا کرد...
بعدش با استرس گفت:
خب حالا شما اعتراف کردین،و نوبته منه.
قلبم جوری می تپید که انگار می خواست از سینه ام بزنه بیرون...
+:نمی دونم چطوری بگم چون من تجربه ای ندارم و به سمت اینجور چیزا هم تا الان نرفته بودم...
تو چشمام با چشمای اغواگر و سیاهش بهم نگاه کرد و گفت:
+:من هم به شما علاقه مند هستم...
بدون لحظه ای تردید اون رو تو بغلم گرفتم،و اون هم متقابلاً من رو بغل کرد.
و شروع کردم به نوازش موهای سیاهش...
_:خوش اومدی به زندگیم بلا...
+:تو هم همینطور میوره...
عه نمی دونستم ایتالیایی هم بلده...
ولی این بغل و اعتراف عاشقانه طولی نکشید چون...
چونکه یه چی از پشت سرمون اومد و...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲ تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:12
ویو جونگکوک:
بعد از چند دقیقه در باز شد...
از ته چشماش کامل می شد فهمید که چقدر ناراحت و شکست خورده به نظر می رسید...
_:سلام میشه صحبت کنیم؟؟؟
+:...
درباره ی چی آقای جئون؟؟؟
_:درباره ی همه چی.
شجاعت و دلاوری خاصی درم موج می زد...
چون امشب می خواستم دیگه بهش اعتراف کنم که چقدر عاشقش هستم.
یه ذره مردد نگاهم کرد و گفت:
+:چند لحظه صبر کنین لطفا.
و بعدش در و بست...
چرا این کارو کرد؟؟؟
چرا باید صبر کنم؟؟؟
بعد از چند دقیقه در باز شد و یه لباس که برای بیرون بود پوشیده بود...
+:روکا خوابه نمی خوام بیدار شه...
داخل پارک نزدیک ساختمون حرف میزنیم.
_:باشه.
بعد از سه دقیقه راه رفتن و سکوت مطلق،رسیدیم.
چون ساعت ۱۱ شب بود پارک خالی خالی بود.
نشستیم روی نیمکت.
+:خب درباره ی چی می خوایم صحبت کنیم؟؟؟
_:خب من و یونا نمی خوایم ازدواج کنیم.
چشماش از تعجب ذره ای باز تر شد.
_:او ازدواجی هم که تو رستوران ازش صحبت شد،درباره ی ازدواجی هست که مامانم و خالم دارن پا فشاری میکنن که صورت بگیره...
و این اتفاق هیچوقت نمی افته.
سرش رو به پایین و لپاش یه ذره از خجالت سرخ شده بود.
+:پس بد برداشت کردم...
_:مشکل از شما نیست و لطفا خودتون رو ناراحت نکنین.
و یه ویژه دیگه هم که هست اینه...
اینه که...
من از شما خوشم میاد...
حالت چهره اش از عادی به این حالت😳تبدیل شد،انگار که توقع یه همچین چیزی رو نداشت.
_:نگا کنین این رو باید بهتون ثابت کنم ولی از همین الان هم میگم که عشق من هوس نیست،و پاش میمونم و از شریک زندگیم محافظت و مراقبت می کنم.
+:از کی؟؟؟
_:از اولین لحظه ای که تو ورزشگاه دیدنتون...
از وقتی که پشت شیشه تو زمین بهتون نگاه می کردم و می دیدم که چقدر خوب بازی می کنین و با بازیکن های دیگه با همربونی حرف میزنین.
ولی بیشترین لحظه برای وقتی بود که اولین بار همو دیدیم و شما لبخندی به من زدین.
لبخندی از سر راحت شدن و شادی رو لباش،حضور پیدا کرد...
بعدش با استرس گفت:
خب حالا شما اعتراف کردین،و نوبته منه.
قلبم جوری می تپید که انگار می خواست از سینه ام بزنه بیرون...
+:نمی دونم چطوری بگم چون من تجربه ای ندارم و به سمت اینجور چیزا هم تا الان نرفته بودم...
تو چشمام با چشمای اغواگر و سیاهش بهم نگاه کرد و گفت:
+:من هم به شما علاقه مند هستم...
بدون لحظه ای تردید اون رو تو بغلم گرفتم،و اون هم متقابلاً من رو بغل کرد.
و شروع کردم به نوازش موهای سیاهش...
_:خوش اومدی به زندگیم بلا...
+:تو هم همینطور میوره...
عه نمی دونستم ایتالیایی هم بلده...
ولی این بغل و اعتراف عاشقانه طولی نکشید چون...
چونکه یه چی از پشت سرمون اومد و...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲ تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۷۳
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط