قهر چشمانت دلم را تکّه تکّه می کند

قهر چشمانت دلم را تکّه تکّه می کند
گر نباشی در وجودم درد چکّه می کند

سر بچرخان با دلم حرفی بزن ای مونسم
چون بخندی خنده ات بازار سکّه می کند

دست خود را روی قلب من بزارو گوش کن
عشق من را با تمام جانِ خود، تو نوش کن

سرنوشتت را به نام ِ من بزن جشنی بگیر
این رقیبان را چُنان دیوانگان مدهوش کن

جان بگیر و جانِ من را پیشِ خود در بند کن
بهترینم.... نازنینم.... تا ابد ای.... آخرین

آشتی کن با دلِ من ای طبیبم ای دوا
حال من را خوب کن با یک نگاهت ای شفا
دیدگاه ها (۶)

پرسه در کوی غزل بی تو عجب دلگیر است دلم از رهگذرانش ، ز غروب...

گـر زبانم را نمی فهمی نگاهم را بفهمآهِ سرد و اشکِ چشم بی گنا...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط