PR

#P𝗔R𝗧 : 41
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
با دیدن جونگکوک درحالی که به دیوار مشت میزد خشکم زد دستاش پر خون بود عرق کرده بود و چشم هاش قرمز بود با دیدن من دست از مشت زدن به دیوار کشید و گفت
جونگکوک:چی میخوای
بهش نزدیک شدم و گفتم
لارا:دستت
جونگکوک:به تو ربطی نداره
بهش نزدیک شدم و دستشو گرفتم
لارا:درد داری؟
دستشو از دستم جدا کرد با خشم و عصبانیت داد زد
جونگکوک:برو بیرون
لارا:نمیرم
جونگکوک چشم هاشو از خشم بست و تکرار کرد
جونگکوک:برو بیرون!!
با لجبازی گفتم
لارا:نمیرم نمیرم نمیرم فهمیدی
از بازوم گرفت با خودش کشوند از اتاق بیرونم کرد و درو بست.
چندبار زدم به در و گفتم
لارا:سگ هار..نمیخورمت که
جونگکوک:دورو برم نبینمت
به همین خیال باش جک دست از سرمن برنمیداره منم از تو
وقتی توی اتاق بودم متوجه پنجره بازی شدم اگه اونو پیدا کنم میتونم وارد اتاق بشم
یه لحضه هم با خودم فکرنکردم که ممکنه خطرناک باشه و ساعت چنده نمیتونستم کوک رو با اون حالش ول کنم به سمت پشت اتاق حرکت کردم هیچ کس نبود و فضای خیلی ترسناک و تاریکی داشت اهمیت ندادم و با شجاعت به پشت اتاق رفتم با دیدن پنجره خوشحال شدم و بازش کردم پشت جونگکوک بهم بود و نمیتونست منو ببینه روی لبه های پنجره نشستم و با فکر اینکه ارتفاعش خیلی کمه پریدم پایین ولی نمیدونم چی شد زیر پام خالی شد و پخش زمین شدم جونگکوک سریع سرشو برگردوند با دیدنم اخمی کرد که لبخندی زدم و گفتم
لارا:ها چیه از در پرتم کنی از پنجره میام
سری به معنی تاسف تکـون داد و زیر لب گفت
جونگکوک:لجبازی تو خونته
بهم نزدیک شد بلند شدم زانوم کمی درد میکرد ولی نه اونقدر که نتونم روی پام وایسم
جونگکوک:چی میخوای
لارا:دستت
جونگکوک:خب این چه ربطی به تو داره؟
لارا:فقط میخوام بهت کمک کنم
جونگکوک تک خنده ای زد و گفت
جونگکوک:تویی که چشم دیدنمو نداری میخوای بهم کمک کنی؟
لارا:اینکه ازت خوشم نمیاد دلیل نمیشه بزارم درد بکشی..پس انسانیت چی میشه؟
جونگکوک مشکوک نگام کرد که به سمت کمدی رفتم درشو باز کردم چیزی نبود یه کشو بود روی کشو جعبه کمک های اولیه رو دیدم و خوشحال برش داشتم به سمت جونگکوک قدم برداشتم
روبه روش وایستادم ضد عفونی رو بیرون اوردم و دستشو گرفتم کمی با پنبه خون های دور بر زخمشو پاک کردم ضد عفونی رو به زخمش زدم که اخ ارومی گفت به صورتش نگاه کردم لبخندی گشادی روی لباش بود با دیدن اینکه نگاهش میکنم سریع لبخندش محو شد و با اخم نگاهم کرد
چشم غره ای نثارش کردم و چشممو دادم به جعبه که باندی توش نبود
به اطرافم نگاه کردم که هیچی نبود
لارا:چیزی نیست دستتو باهاش ببندم؟
سرد جواب داد
جونگکوک:نه نیست دیگه برو.
نمیتونم اینجوری ولش کنم اگه تا فردا اینجوری باشه ممکنه عفونت کنه
نگاهی به لباسش کردم که ایده ای به ذهنم اومد
روی پاهام وایستادم تا قدم به جونگکوک برسه
دستامو دور گر*دنش حلقه کردم که با تعجب نگام کرد اروم بهش نزدیک شدم جوری که فکرکرد میخوام بـبـوسـمش چشم هاشو بست و لـباشو نزدیک کرد پخ چقد ساده ای
سریع دستامو از دور گـردنـش برداشتم
و یقشو پاره کردم
جونگکوک چشم هاشو باز کرد که خندیدم
لارا:واقعا فکرکردی میخوام اولین بـوسـمـو با تو داشته باشم؟
نچ نچی زیر لب گفتم و لباسشو کلا پاره کردم که جونگکوک با خشم گفت
جونگکوک:چه غلـطی میکنی مینوای بـدنمو دید بزنی؟
اعصبی گفتم
لارا:چیکار به تو دارم مردک فقط میخوام زخمتو ببندم
هلم داد عقب و گفت
جونگکوک:گم شو بیرون
نزدیکش شدم و لباسشو کامل پاره کردم تا تیکه ای بشه دستشو بست رو جدا کردم و دستشو گرفتم دستاش یخ بود اروم زخمشو بستم و چند قدم عقب رفتم
لبخندی زدم و گفتم
لارا:خوب تموم شد
جونگکوک:دیوونه ای؟چرا انقد لجبازی؟
یاد تهیونگ افتادم که ممکنه نگرانم بشه بدون اینکه جوابشو بدم به سمت در رفتم درو باز کردم که صداشو شنیدم
جونگکوک:ممنون..سرتق
لارا:کس دیگه ای هم بود همین کار رو میکردم.
دیدگاه ها (۴)

#P𝗔R𝗧 : 40〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#PART : 39〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

ارباب منPart7توانا: پوزخنده ای زدم لب زدم یک نقشه دارم برای ...

1 : 45 a clook

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط