درڪوچہ ،پس کوچہ‌هاے دلم ،ماتم دارم

درڪوچہ ،پس کوچہ‌هاے دلم ،ماتم دارم
عزادارِ احساسِ جوانیــے ناکامم هستم
کنارِ برگہ و قلمم مےنشینم
باز بہ جنگِ سپیدے کاغذم میروم
تا واژه‌ھاے دلم را در کفن پیچ کردن حسم سیاهپوش کنم
لعنت بہ نوشتہ‌اے ڪہ با اشڪ چشمام مهر تایید خورد
هر سطر از نوشته‌هامُ با اشڪ‌هایم غسل میدهم
تا شاید خُدا گذشتہ‌ام را بیامرزد
امـّـــا
همہ چے پاڪ میشہ، جز نام تو
ڪہ ؛وجودمُ در جهنمِ نبودنت آتیش میزنه
بیا
قهوه‌ے تلخ‌ِ سالگردِ نبودت را
مزه کن
بیا
درسالگرد دفنِ احساساتم شرکت کن
هنوز بعد چند سال دلم ،عزادارِ نبودن‌ِ توست
تو چے ؛حتے
اسم مرا یاد میکنے؟؟؟؟
دیدگاه ها (۲)

سکوت می کنم ببینم چند شب و روز دیگر بی تفاوت میمانیببینم چند...

نمی دانمآمدنت عاشقم کرد یا با رفتنتعاشق ماندممی شود دوباره ا...

"روزگار" حالش خوب نبودقلمِ سیاه را برداشتشروع بہ نوشتنِ تقد...

از خدا پنهان نبود از تو چه پنهان یکی بود که بود که بی دلیل ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط