نویسنده dLyn | 𓍯 ✎

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎
ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.¹
سکوت سنگینی بر اتاق سلطنتی سایه انداخته بود؛ سکوتی تلخ که بوی مرگ، عودهای نیم‌سوخته و ناامیدی می‌داد. روی تخت زرکوب و مجلل، پیکر بی‌جان پرنسس اِلودی آرام گرفته بود. چهره‌اش، که زمانی غرور و زیبایی قصر محسوب می‌شد، حالا چون مجسمه‌ای از مرمر سفید، بی‌روح و سرد بود.
ملکه بالای سر دخترش ایستاده بود. لرزش خفیف دست‌هایش و چشمان سرخ و بی‌فروغش، تنها نشانه از فروپاشی درونی‌اش بود. او نه فقط عزادار یگانه فرزندش، بلکه عزادار تمام پادشاهی‌اش بود. صلح شکننده‌ای که سال‌ها برایش جنگیده بودند، تنها به یک پیمان ازدواج بستگی داشت؛ ازدواج پرنسس اِلودی با شاهزاده کشور همسایه. با مرگ اِلودی، این پیمان می‌شکست، آتش جنگ دوباره شعله‌ور می‌شد و پادشاهی آن‌ها در خاکستر نابودی می‌سوخت.
ملکه روی صندلی چرمی کنار تخت افتاد. صدای پچ‌پچ پزشکان دربار که با ترس و لرز خطرات آشکار شدن این راز را گوشزد می‌کردند، در گوشش می‌پیچید. اگر کشور دشمن می‌فهمید پرنسسی در کار نیست، همین فردا لشکرکشی می‌کرد.
در همان حال، چند طبقه پایین‌تر، در راهروهای باریک و نمور خدمتکاران، دنیای دیگری در جریان بود.
آلیس، در حالی که سطل سنگین آب را حمل می‌کرد، سرش را پایین انداخته بود. از زمانی که به یاد داشت، پارچه‌ای تیره نیمه پایینی صورتش را می‌پوشاند. برای تمام قصر، داستان این بود که دخترِ رئیس خدمتکاران با چهره‌ای زشت و ناهنجار به دنیا آمده و برای آزار ندادن دیگران ماسک می‌زند. اما حقیقت چیز دیگری بود؛ حقیقتی که آلیس و مادرش سال‌ها مثل یک راز مرگبار از آن محافظت کرده بودند.
آلیس دقیقاً می‌دانست پشت این پارچه چه نهفته است. او می‌دانست صورتش نه تنها زشت نیست، بلکه بازتاب دقیق و بی‌نقص چهره پرنسس اِلودی است. او می‌دانست اگر روزی کسی این شباهت شوم را ببیند، برای حفظ امنیت خاندان سلطنتی، جانش را در یک پلک زدن از دست خواهد داد. ماسک برای او یک تحقیر نبود، تنها زرهی بود برای زنده ماندن.
دختری جوان از خدمتکاران از کنارش گذشت و شانه‌اش را محکم به شانه آلیس زد. سطل آب اندکی تکان خورد و قطراتی روی زمین ریخت. دختر با نیشخندی زهرآگین گفت: «حواست کجاست هیولا؟ حداقل اون ماسک لعنتی رو محکم‌تر ببند، می‌ترسم یه روز بیفته و قیافه کریهت حالمون رو به هم بزنه!»
صدای خنده چند خدمتکار دیگر در راهرو پیچید. آلیس زیر ماسک، لبخند تلخی زد و چشمانش را به زمین دوخت. تحقیرها و مسخره شدن‌ها بهایی بود که برای زنده ماندن می‌پرداخت. بگذار فکر کنند او یک هیولاست؛ این نادانی، بزرگ‌ترین پوشش برای راز او بود.
ساعات پایانی شب بود. ملکه، گیج و سرگردان از شدت صدمه روحی و ترس از جنگ، در راهروهای خلوت قصر قدم می‌زد. او به دنبال راهی برای نجات قلمرو می‌گشت، اما هیچ تدبیری نمی‌یافت.
در گوشه‌ای از تالار شرقی، آلیس مشغول پاک کردن شمعدان‌های برنجی بود. سکوت شب، قصر را فرا گرفته بود و آلیس به گمان اینکه تنهاست، برای لحظه‌ای کوتاهی دست برد و بندهای کهنه ماسک را باز کرد تا نفسی تازه کند. سنگینی سال‌ها پنهان‌کاری روی سینه‌اش بود.
در همان لحظه، صدای گام‌های ملکه نزدیک شد. ملکه از پیچ راهرو گذشت و ناگهان چشمش به دختری افتاد که در تاریک‌روشنای شمعدان‌ها ایستاده بود.
ملکه خشکش زد. نفس در سینه‌اش حبس شد و رنگ از چهره‌اش پرید. دستش را روی قلبش گذاشت و قدمی به عقب برداشت.
دختری که در مقابلش ایستاده بود... لبان، بینی، تراش فک و منحنی گونه‌هایش... دقیقاً، بدون کوچک‌ترین تفاوتی، چهره پرنسس اِلودی بود!
آلیس با دیدن ملکه، نبضش به شدت زد. ترس واقعی وجودش را فرا گرفت—این همان کابوسی بود که سال‌ها از آن می‌ترسید. سریع دستش را روی صورتش گذاشت و دستپاچه روی زمین زانو زد: «بانوی من! معذرت می‌خوام... قصد جسارت نداشتم...»
ملکه اما نشنید. او همان‌طور خیره، به شاهکار دست تقدیر نگاه می‌کرد. در میان تاریکیِ مرگ دخترش، جرقه‌ای از امیدی دیوانه‌وار و خطرناک در ذهنش درخشید.
«جلوتر بیا...» ملکه با صدایی لرزان اما آمرانه گفت. «دستت رو بردار و ماسک رو کاملاً باز کن.»

اینم پارت اول امیدوارم دوست داشته باشید✨
شرط ها _ ۳۵ لایک _ ۳۵ کامنت _ ۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۱)

بانو فالو شه💗✨ @jungkook_1997_2013

این بانوی زیبا فالو شن✨🎀@army_vk

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ســـــــلام؛ رمان " Blood Chains " به پـــ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐قبل از اینکه همه کیم ولن رو به عنوان امپرات...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁷درها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط