خون ومخمل
خون ومخمل
Part=۱۴
چند روز بعد – انبار متروکه در جنوب سئول
تهیونگ توی تاریکی نشسته بود. چشمانش توی نور کم، قرمز میزد. نه همیشه – فقط وقتی تشنه میشد.
و این روزها، همیشه تشنه بود.
موبایلش روشن شد. پیام از مین-سو: «کجایی؟ حرف دارم.»
لبخند زد. جواب داد: «انبار جنوب. تنها بیا.»
مین-سو نیم ساعت بعد رسید. بارون نم نم میزد. کاپشنش خیس بود. وارد انبار شد. بوی فلز و نم.
مین-سو: (چراغ قوه دستش) تهیونگ؟
تهیونگ: (از پشت) اینجام.
مین-سو برگشت. تهیونگ ایستاده بود پشتش، خیلی نزدیک.
مین-سو: (عقب رفت) چرا اینقدر ساکتی؟
تهیونگ: (نفس عمیق کشید) بوی تو... فرق داره.
مین-سو: (ترسید) چه بویی؟
تهیونگ: (چشماش قرمز شد) مثل خون. گرم. زنده. (صداش گرفت) مین-سو... برو.
مین-سو: چی شده؟ رنگ چشات...
تهیونگ: (دستش رو گرفت) گفتم برو!
مین-سو: (دستش رو کشید) نه. بگو چته؟
تهیونگ دیگه نتونست کنترل کنه. چشمانش قرمز شد. نیشهاش درازتر شدن. نه مثل فیلمها – نه خیلی. فقط یه کم. ولی کافی بود که بفهمی چی هست.
مین-سو: (عقب رفت) تو... تو خونآشامی؟
تهیونگ: (صدایش خشن) تشنهام. چند روزه نخوردم. (دستش رو برد سمت گردنش) فقط یه کم...
مین-سو: (اسلحه رو کشید) عقب برو!
تهیونگ: (خندید – تلخ) اسلحه به دردم نمیخوره. فقط میتونم خودم رو کنترل کنم. یا تو میری، یا... (چشم بست) برو.
مین-سو نگاهش کرد. صورتش پر از درد بود. نه نقشه، نه دروغ. واقعاً داشت رنج میکشید.
مین-سو: (اسلحه رو زمین گذاشت) باشه. یه کم. فقط یه کم.
تهیونگ: (با تعجب) چی؟
مین-سو: (گردنش رو کج کرد) بگیر. ولی اگه زیادهروی کنی... خودم میکشت.
تهیونگ نزدیک شد. دستش لرزید. نیشهاش رو فرو کرد توی گردن مین-سو.
مین-سو نفسش رو حبس کرد. درد نبود. یه حس عجیب. گرمی. سبکی. انگار داشت از این بدن بیرون میرفت.
چند ثانیه. نه بیشتر.
تهیونگ عقب کشید. خون روی لباش بود. چشماش دوباره مشکی شده بود.
تهیونگ: (نفس نفس) چرا گذاشتی؟
مین-سو: (دستش رو گذاشت روی زخم کوچک گردنش) چون تنها بودی. مثل من.
تهیونگ: (پیشونیش رو گذاشت رو دیوار) مین-سو... دیگه به من نزدیک نشو.
مین-سو: (خون رو پاک کرد) دیر شده.
---
🏚️ همون شب – عمارت هوک
مین-سو زیر یقهی کاپشنش زخم رو پنهون کرده بود. یونا چیزی نگرفت. هوک طبق معمول ساکت. جیمین هم نیومده بود پایین – رفته بود پی یه کار.
یونا: (رو مبل دراز شده بود) مین-سو، بیا فردا بریم سینما.
مین-سو: (حواسپرتی) آره... باشه.
هوک: (از آشپزخونه) نیگا. کار داریم.
یونا: چکار؟
ادامه دارد.....
Part=۱۴
چند روز بعد – انبار متروکه در جنوب سئول
تهیونگ توی تاریکی نشسته بود. چشمانش توی نور کم، قرمز میزد. نه همیشه – فقط وقتی تشنه میشد.
و این روزها، همیشه تشنه بود.
موبایلش روشن شد. پیام از مین-سو: «کجایی؟ حرف دارم.»
لبخند زد. جواب داد: «انبار جنوب. تنها بیا.»
مین-سو نیم ساعت بعد رسید. بارون نم نم میزد. کاپشنش خیس بود. وارد انبار شد. بوی فلز و نم.
مین-سو: (چراغ قوه دستش) تهیونگ؟
تهیونگ: (از پشت) اینجام.
مین-سو برگشت. تهیونگ ایستاده بود پشتش، خیلی نزدیک.
مین-سو: (عقب رفت) چرا اینقدر ساکتی؟
تهیونگ: (نفس عمیق کشید) بوی تو... فرق داره.
مین-سو: (ترسید) چه بویی؟
تهیونگ: (چشماش قرمز شد) مثل خون. گرم. زنده. (صداش گرفت) مین-سو... برو.
مین-سو: چی شده؟ رنگ چشات...
تهیونگ: (دستش رو گرفت) گفتم برو!
مین-سو: (دستش رو کشید) نه. بگو چته؟
تهیونگ دیگه نتونست کنترل کنه. چشمانش قرمز شد. نیشهاش درازتر شدن. نه مثل فیلمها – نه خیلی. فقط یه کم. ولی کافی بود که بفهمی چی هست.
مین-سو: (عقب رفت) تو... تو خونآشامی؟
تهیونگ: (صدایش خشن) تشنهام. چند روزه نخوردم. (دستش رو برد سمت گردنش) فقط یه کم...
مین-سو: (اسلحه رو کشید) عقب برو!
تهیونگ: (خندید – تلخ) اسلحه به دردم نمیخوره. فقط میتونم خودم رو کنترل کنم. یا تو میری، یا... (چشم بست) برو.
مین-سو نگاهش کرد. صورتش پر از درد بود. نه نقشه، نه دروغ. واقعاً داشت رنج میکشید.
مین-سو: (اسلحه رو زمین گذاشت) باشه. یه کم. فقط یه کم.
تهیونگ: (با تعجب) چی؟
مین-سو: (گردنش رو کج کرد) بگیر. ولی اگه زیادهروی کنی... خودم میکشت.
تهیونگ نزدیک شد. دستش لرزید. نیشهاش رو فرو کرد توی گردن مین-سو.
مین-سو نفسش رو حبس کرد. درد نبود. یه حس عجیب. گرمی. سبکی. انگار داشت از این بدن بیرون میرفت.
چند ثانیه. نه بیشتر.
تهیونگ عقب کشید. خون روی لباش بود. چشماش دوباره مشکی شده بود.
تهیونگ: (نفس نفس) چرا گذاشتی؟
مین-سو: (دستش رو گذاشت روی زخم کوچک گردنش) چون تنها بودی. مثل من.
تهیونگ: (پیشونیش رو گذاشت رو دیوار) مین-سو... دیگه به من نزدیک نشو.
مین-سو: (خون رو پاک کرد) دیر شده.
---
🏚️ همون شب – عمارت هوک
مین-سو زیر یقهی کاپشنش زخم رو پنهون کرده بود. یونا چیزی نگرفت. هوک طبق معمول ساکت. جیمین هم نیومده بود پایین – رفته بود پی یه کار.
یونا: (رو مبل دراز شده بود) مین-سو، بیا فردا بریم سینما.
مین-سو: (حواسپرتی) آره... باشه.
هوک: (از آشپزخونه) نیگا. کار داریم.
یونا: چکار؟
ادامه دارد.....
- ۱.۴k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط