.

.
حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
.
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همه ی فرضیه ها ریخت به هم!
.
روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
.
در کنار تو قدم می زدم و دور و برم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
.
روضه خوان خواست که از غصّه ی ما یاد کند
سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم
.
پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
.
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیه ها ریخت به هم
.
.
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرت عشق
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟!





#امید_صباغ_نو
دیدگاه ها (۱۶)

مرد گاهی با غرور خویش بد تا می کندسفره ی درد دلش را هر کجا و...

مدام بند میزنم شکسته های مانده را ترک دوباره میخورد همیشه ها...

بیا تا کوتاه ترین داستان عاشقانه دنیا را برایت بگویم من تو ر...

هی چپ و راست نیا توی ِ خیالم گم شو هی نشو اینهمه دلواپس ِ حا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط