🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6
🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6
صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.
تهیونگ از اتاقش بیرون آمد. کانگ جون از قبل منتظر بود.
— ماشین آمادهست، رئیس.
تهیونگ نگاهی به ساعت انداخت.
— ات کجاست؟
— پایین منتظرتونه.
چند لحظه بعد، ات کنار در ایستاده بود.
تهیونگ گفت:
— مطمئنی میخوای بیای؟
ات سرش را بالا گرفت.
— خودت گفتی این بار هیچکس تنها نمیره.
تهیونگ مکث کرد.
— پس حرکت کنیم.
---
هتل هانسونگ از دور ساکت و خالی به نظر میرسید.
نوارهای پلیس هنوز دور ورودی کشیده شده بود.
کانگ جون گفت:
— دوربینهای امنیتی همگی از کار افتادن.
تهیونگ اخم کرد.
— همزمان با پیدا شدن جسد؟
— دقیقاً.
ات آرام گفت:
— یعنی کسی از قبل همهچیز رو آماده کرده بوده.
تهیونگ جواب نداد.
آنها از مسیر پشتی وارد ساختمان شدند.
راهروها کاملاً خالی بود.
چند قدم جلوتر، ات ایستاد.
— اون در رو ببین...
تهیونگ نگاه کرد.
روی در نوشته شده بود:
اتاق ۳۱۷
تهیونگ ساعتش را نگاه کرد.
۸:۵۸.
دو دقیقه تا ساعت ۹ مانده بود.
دقیقاً ساعت ۹، قفل در صدای کوتاهی داد و خودش باز شد.
ات یک قدم عقب رفت.
تهیونگ جلوی او ایستاد.
— کنار من بمون.
در را باز کردند.
اتاق خالی بود.
فقط یک پاکت مشکی روی میز قرار داشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای ات.»
ات با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
— چرا فقط اسم من؟
تهیونگ پاکت را برداشت.
— با هم بازش میکنیم.
ات پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس قدیمی بود.
همین که عکس را دید، رنگ صورتش پرید.
— این...
تهیونگ عکس را از دستش گرفت.
در عکس، پدر ات کنار یک مرد ناشناس ایستاده بود.
ات آهسته گفت:
— این خونهی قدیمی ماست...
پشت عکس نوشته شده بود:
«آن شب، پدرت حقیقت را به خانوادهی کیم گفت.»
تهیونگ به جمله خیره شد.
— چه حقیقتی؟
ناگهان صدای ضبطشدهای از بلندگوی اتاق پخش شد:
— اگه این عکس رو پیدا کردید، یعنی هنوز نمیدونید چرا ات باید با تهیونگ ازدواج میکرد...
ات خشکش زد.
صدا ادامه داد:
— این ازدواج برای قدرت نبود...
مکث.
— برای پول هم نبود.
صدای مرد آرامتر شد:
— دلیلش چیزی بود که هفده سال پیش اتفاق افتاد.
چراغها ناگهان خاموش شدند.
ات با نگرانی گفت:
— تهیونگ؟
— من اینجام.
از راهرو صدای قدمهایی شنیده شد.
تق... تق... تق...
کانگ جون فوراً به سمت در رفت.
اما وقتی در را باز کرد...
راهرو خالی بود.
ادامه دارد... 🖤🔥
#تهیونگ
#رمان
#فیک
#عاشقانه
#مافیای
صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.
تهیونگ از اتاقش بیرون آمد. کانگ جون از قبل منتظر بود.
— ماشین آمادهست، رئیس.
تهیونگ نگاهی به ساعت انداخت.
— ات کجاست؟
— پایین منتظرتونه.
چند لحظه بعد، ات کنار در ایستاده بود.
تهیونگ گفت:
— مطمئنی میخوای بیای؟
ات سرش را بالا گرفت.
— خودت گفتی این بار هیچکس تنها نمیره.
تهیونگ مکث کرد.
— پس حرکت کنیم.
---
هتل هانسونگ از دور ساکت و خالی به نظر میرسید.
نوارهای پلیس هنوز دور ورودی کشیده شده بود.
کانگ جون گفت:
— دوربینهای امنیتی همگی از کار افتادن.
تهیونگ اخم کرد.
— همزمان با پیدا شدن جسد؟
— دقیقاً.
ات آرام گفت:
— یعنی کسی از قبل همهچیز رو آماده کرده بوده.
تهیونگ جواب نداد.
آنها از مسیر پشتی وارد ساختمان شدند.
راهروها کاملاً خالی بود.
چند قدم جلوتر، ات ایستاد.
— اون در رو ببین...
تهیونگ نگاه کرد.
روی در نوشته شده بود:
اتاق ۳۱۷
تهیونگ ساعتش را نگاه کرد.
۸:۵۸.
دو دقیقه تا ساعت ۹ مانده بود.
دقیقاً ساعت ۹، قفل در صدای کوتاهی داد و خودش باز شد.
ات یک قدم عقب رفت.
تهیونگ جلوی او ایستاد.
— کنار من بمون.
در را باز کردند.
اتاق خالی بود.
فقط یک پاکت مشکی روی میز قرار داشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای ات.»
ات با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
— چرا فقط اسم من؟
تهیونگ پاکت را برداشت.
— با هم بازش میکنیم.
ات پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس قدیمی بود.
همین که عکس را دید، رنگ صورتش پرید.
— این...
تهیونگ عکس را از دستش گرفت.
در عکس، پدر ات کنار یک مرد ناشناس ایستاده بود.
ات آهسته گفت:
— این خونهی قدیمی ماست...
پشت عکس نوشته شده بود:
«آن شب، پدرت حقیقت را به خانوادهی کیم گفت.»
تهیونگ به جمله خیره شد.
— چه حقیقتی؟
ناگهان صدای ضبطشدهای از بلندگوی اتاق پخش شد:
— اگه این عکس رو پیدا کردید، یعنی هنوز نمیدونید چرا ات باید با تهیونگ ازدواج میکرد...
ات خشکش زد.
صدا ادامه داد:
— این ازدواج برای قدرت نبود...
مکث.
— برای پول هم نبود.
صدای مرد آرامتر شد:
— دلیلش چیزی بود که هفده سال پیش اتفاق افتاد.
چراغها ناگهان خاموش شدند.
ات با نگرانی گفت:
— تهیونگ؟
— من اینجام.
از راهرو صدای قدمهایی شنیده شد.
تق... تق... تق...
کانگ جون فوراً به سمت در رفت.
اما وقتی در را باز کرد...
راهرو خالی بود.
ادامه دارد... 🖤🔥
#تهیونگ
#رمان
#فیک
#عاشقانه
#مافیای
- ۴۷۹
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط