مثل تو بود از تو ولیکن خبر نداشت

مثل تو بود از تو ولیکن خبر نداشت

افتاده بود پای بلوطی که سر نداشت

 

مثل تو بود ، مثل تو ... اما در آن غروب

آنقدر خسته بود که نای سفر نداشت

 

دیدم سکوت و دلهره ، دیدم خروش و خشم

دیدم هزار چشم تو را دید و برنداشت

 

دیدم کنار عکس تو طرحی سپید و سرخ

مثل پرنده بود ولی بال و پر نداشت

 

بگذار اعتراف کنم ، اعتراف تلخ ؛

این شیر پیر نیز توان خطر نداشت

 

تنها دو قطره اشک به پای بلوط ریخت

چشمم که ارمغانی از این بیشتر نداشت

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۲)

عشق چیزی شبیه در زدن استمثل دیدار ، مثل سر زدن است هجرت خویش...

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنتچه قدر مانده که دستم ر...

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار استولی برای رسیدن بهانه بسیار ...

سلام دوستان خوبم ، روز همگی خوش ...

Name: عشق و جداییPart:47ویو کوکتایم زیادی از حرفی که نامجون ...

☆ازدواج اجباری☆P♡37______*عمارت پدر جونگکوک به اندازه عملرت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط