𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕
چند ماه از آن روزهای سخت گذشته بود.
قصر دیگر آن سکوت سنگین گذشته را نداشت. حیاطهای قصر دوباره پر از صدای رفتوآمد خدمتکارها شده بود و صبحها، نور آفتاب از میان پنجرههای کاغذی وارد اتاقهای سلطنتی میشد.
اما این بار، چیزی در قصر تغییر کرده بود.
صدای خندهی یک کودک.
یونوو، پسر کوچک یونا و یونگی، حالا دیگر فقط نوزادی که بیشتر ساعات روز خواب بود، نبود. هر روز کنجکاوتر میشد و تقریباً همهی قصر را با خندههایش پر میکرد.
یونا روی زمین نشسته بود و چند تکه اسباببازی چوبی جلوی یونوو گذاشته بود.
یونوو با جدیت به یکی از آنها نگاه کرد، دست کوچکش را جلو برد و آن را برداشت.
یونا با ذوق گفت:
«آفرین پسر کوچولوی من!»
یونوو خندید.
یونا هم خندید و او را در آغوش گرفت.
«قربون خندههات برم من.»
همان لحظه صدای قدمهای یونگی از پشت سرشان آمد.
یونگی وارد اتاق شد و تا چشمش به یونا و یونوو افتاد، لبخند آرامی روی صورتش نشست.
«باز هم دوتا آدم مورد علاقهی من با هم مشغولن.»
یونا برگشت و گفت:
«بالاخره اومدی؟»
یونگی کنارشان نشست.
یونوو به محض دیدن پدرش، دستهای کوچکش را به سمت او دراز کرد.
یونگی خندید.
«اوه... پسرم باباشو میخواد؟»
یونوو صدای کوتاهی از خودش درآورد و دستهایش را بیشتر تکان داد.
یونگی او را بغل کرد.
«قربونت برم من... ببین چقدر بزرگ شدی.»
یونا با لبخند نگاهشان میکرد.
«خیلی شبیه خودته.»
یونگی با تعجب گفت:
«نه! اینو نگو. من نمیخوام پسرم اینقدر اخمو باشه.»
یونا خندید.
«پس شبیه من شده.»
یونگی نگاهی به یونا انداخت.
«اون که از همه بهتره.»
یونا خجالتزده لبخند زد.
در همین لحظه در باز شد و جیمین وارد اتاق شد.
«باز شروع کردین؟»
یونا خندید.
«چی رو؟»
جیمین با اشاره به یونگی گفت:
«قربونصدقه رفتن.»
یونگی بدون اینکه ناراحت شود، یونوو را کمی بالاتر آورد و گفت:
«خب؟ اشکالی داره؟ همسرم و پسرم رو دوست دارم.»
جیمین سرش را تکان داد.
«نه، فقط باورم نمیشه همون پادشاهی که همه ازش میترسیدن، الان نصف روز دنبال یونوو راه میافته.»
یونا خندید.
یونگی هم با لبخند گفت:
«آدم وقتی خانواده داشته باشه، چیزهای زیادی یاد میگیره.»
بانو هان هم که پشت سر جیمین آمده بود، با دیدن صحنه لبخند زد.
«و البته بعضیها هنوز باید یاد بگیرن بچه رو قبل از خواب بیش از حد بازی ندن.»
یونگی با مظلومیت به یونوو نگاه کرد.
«شنیدی؟ مادربزرگت دوباره منو مقصر کرد.»
یونوو خندید.
همه خندیدند.
آن لحظه، قصر برای اولین بار واقعاً شبیه یک خانه شده بود.
---
آن شب، یونا روبهروی بوم نقاشی نشست.
قلممو را در دست گرفت و به خانوادهاش نگاه کرد.
یونگی کنار پنجره ایستاده بود و یونوو را در آغوش داشت.
یونوو خوابآلود بود و سرش را روی شانهی پدرش گذاشته بود.
یونا لبخند زد.
شروع کرد به کشیدن.
اول یونوو را کشید؛ پسر کوچکی که تمام سختیهای گذشته را برایشان به یک دلیل برای لبخند تبدیل کرده بود.
بعد یونگی را کشید؛ پادشاهی که روزی همه از او میترسیدند، اما حالا مهربانترین نگاهش برای خانوادهاش بود.
و در آخر خودش را کشید.
نه به عنوان یک دختر نقاش.
نه به عنوان همسر پادشاه.
بلکه به عنوان مادری که بالاخره خانهای را پیدا کرده بود که همیشه آرزویش را داشت.
وقتی نقاشی تمام شد، یونگی نزدیک آمد.
مدتی به آن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«یونا...»
«هوم؟»
یونگی لبخند زد.
«این قشنگترین نقاشیایه که کشیدی.»
یونا پرسید:
«چون من توش نیستم؟»
یونگی خندید.
«نه.»
بعد نگاهش را به یونوو انداخت.
«چون پسرمون توشه.»
یونا خندید.
«پس من هیچ نقشی ندارم؟»
یونگی کنار او نشست و گفت:
«تو؟»
لبخندش عمیقتر شد.
«تو دلیل این نقاشی هستی.»
یونا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و دوباره به نقاشی نگاه کرد.
یونوو در آغوش پدرش آرام خوابیده بود.
یونگی با احتیاط پتو را روی او مرتب کرد و خیلی آرام گفت:
«قربونت برم پسر کوچولوی من...»
بعد نگاهش را به یونا دوخت.
«قربون مادر مهربونت هم برم.»
یونا با شنیدن حرفش خندید.
بیرون، ماه در آسمان میدرخشید.
همان ماهی که شاهد روزهای سختشان بود.
اما این بار، زیر نور آن ماه، هیچکس تنها نبود.
یونا، یونگی و یونوو کنار هم بودند.
و شاید تمام چیزی که یونا سالها در نقاشیهایش دنبال میکرد، همین بود:
یک خانه، یک خانواده، و کسانی که دوستشان داشت.
او قلممو را کنار گذاشت.
به نقاشی نگاه کرد و آرام لبخند زد.
بعضی نقاشیها فقط تصویر نیستند؛
یادگار تمام راهیاند که برای رسیدن به یک خانواده طی کردهایم.
و این، آخرین نقاشی یونا بود.
𝑻𝒉𝒆 𝒆𝒏𝒅
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕
چند ماه از آن روزهای سخت گذشته بود.
قصر دیگر آن سکوت سنگین گذشته را نداشت. حیاطهای قصر دوباره پر از صدای رفتوآمد خدمتکارها شده بود و صبحها، نور آفتاب از میان پنجرههای کاغذی وارد اتاقهای سلطنتی میشد.
اما این بار، چیزی در قصر تغییر کرده بود.
صدای خندهی یک کودک.
یونوو، پسر کوچک یونا و یونگی، حالا دیگر فقط نوزادی که بیشتر ساعات روز خواب بود، نبود. هر روز کنجکاوتر میشد و تقریباً همهی قصر را با خندههایش پر میکرد.
یونا روی زمین نشسته بود و چند تکه اسباببازی چوبی جلوی یونوو گذاشته بود.
یونوو با جدیت به یکی از آنها نگاه کرد، دست کوچکش را جلو برد و آن را برداشت.
یونا با ذوق گفت:
«آفرین پسر کوچولوی من!»
یونوو خندید.
یونا هم خندید و او را در آغوش گرفت.
«قربون خندههات برم من.»
همان لحظه صدای قدمهای یونگی از پشت سرشان آمد.
یونگی وارد اتاق شد و تا چشمش به یونا و یونوو افتاد، لبخند آرامی روی صورتش نشست.
«باز هم دوتا آدم مورد علاقهی من با هم مشغولن.»
یونا برگشت و گفت:
«بالاخره اومدی؟»
یونگی کنارشان نشست.
یونوو به محض دیدن پدرش، دستهای کوچکش را به سمت او دراز کرد.
یونگی خندید.
«اوه... پسرم باباشو میخواد؟»
یونوو صدای کوتاهی از خودش درآورد و دستهایش را بیشتر تکان داد.
یونگی او را بغل کرد.
«قربونت برم من... ببین چقدر بزرگ شدی.»
یونا با لبخند نگاهشان میکرد.
«خیلی شبیه خودته.»
یونگی با تعجب گفت:
«نه! اینو نگو. من نمیخوام پسرم اینقدر اخمو باشه.»
یونا خندید.
«پس شبیه من شده.»
یونگی نگاهی به یونا انداخت.
«اون که از همه بهتره.»
یونا خجالتزده لبخند زد.
در همین لحظه در باز شد و جیمین وارد اتاق شد.
«باز شروع کردین؟»
یونا خندید.
«چی رو؟»
جیمین با اشاره به یونگی گفت:
«قربونصدقه رفتن.»
یونگی بدون اینکه ناراحت شود، یونوو را کمی بالاتر آورد و گفت:
«خب؟ اشکالی داره؟ همسرم و پسرم رو دوست دارم.»
جیمین سرش را تکان داد.
«نه، فقط باورم نمیشه همون پادشاهی که همه ازش میترسیدن، الان نصف روز دنبال یونوو راه میافته.»
یونا خندید.
یونگی هم با لبخند گفت:
«آدم وقتی خانواده داشته باشه، چیزهای زیادی یاد میگیره.»
بانو هان هم که پشت سر جیمین آمده بود، با دیدن صحنه لبخند زد.
«و البته بعضیها هنوز باید یاد بگیرن بچه رو قبل از خواب بیش از حد بازی ندن.»
یونگی با مظلومیت به یونوو نگاه کرد.
«شنیدی؟ مادربزرگت دوباره منو مقصر کرد.»
یونوو خندید.
همه خندیدند.
آن لحظه، قصر برای اولین بار واقعاً شبیه یک خانه شده بود.
---
آن شب، یونا روبهروی بوم نقاشی نشست.
قلممو را در دست گرفت و به خانوادهاش نگاه کرد.
یونگی کنار پنجره ایستاده بود و یونوو را در آغوش داشت.
یونوو خوابآلود بود و سرش را روی شانهی پدرش گذاشته بود.
یونا لبخند زد.
شروع کرد به کشیدن.
اول یونوو را کشید؛ پسر کوچکی که تمام سختیهای گذشته را برایشان به یک دلیل برای لبخند تبدیل کرده بود.
بعد یونگی را کشید؛ پادشاهی که روزی همه از او میترسیدند، اما حالا مهربانترین نگاهش برای خانوادهاش بود.
و در آخر خودش را کشید.
نه به عنوان یک دختر نقاش.
نه به عنوان همسر پادشاه.
بلکه به عنوان مادری که بالاخره خانهای را پیدا کرده بود که همیشه آرزویش را داشت.
وقتی نقاشی تمام شد، یونگی نزدیک آمد.
مدتی به آن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«یونا...»
«هوم؟»
یونگی لبخند زد.
«این قشنگترین نقاشیایه که کشیدی.»
یونا پرسید:
«چون من توش نیستم؟»
یونگی خندید.
«نه.»
بعد نگاهش را به یونوو انداخت.
«چون پسرمون توشه.»
یونا خندید.
«پس من هیچ نقشی ندارم؟»
یونگی کنار او نشست و گفت:
«تو؟»
لبخندش عمیقتر شد.
«تو دلیل این نقاشی هستی.»
یونا چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و دوباره به نقاشی نگاه کرد.
یونوو در آغوش پدرش آرام خوابیده بود.
یونگی با احتیاط پتو را روی او مرتب کرد و خیلی آرام گفت:
«قربونت برم پسر کوچولوی من...»
بعد نگاهش را به یونا دوخت.
«قربون مادر مهربونت هم برم.»
یونا با شنیدن حرفش خندید.
بیرون، ماه در آسمان میدرخشید.
همان ماهی که شاهد روزهای سختشان بود.
اما این بار، زیر نور آن ماه، هیچکس تنها نبود.
یونا، یونگی و یونوو کنار هم بودند.
و شاید تمام چیزی که یونا سالها در نقاشیهایش دنبال میکرد، همین بود:
یک خانه، یک خانواده، و کسانی که دوستشان داشت.
او قلممو را کنار گذاشت.
به نقاشی نگاه کرد و آرام لبخند زد.
بعضی نقاشیها فقط تصویر نیستند؛
یادگار تمام راهیاند که برای رسیدن به یک خانواده طی کردهایم.
و این، آخرین نقاشی یونا بود.
𝑻𝒉𝒆 𝒆𝒏𝒅
- ۱.۷k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط