contact 🍷
contact 🍷
#contract
𝑃𝑇12
ویو هویج:
صدای آب، سکوت حموم رو پر کرده بود.
جیمین سرش رو زیر دوش گرفت و انگشتهاش رو لابهلای موهاش کشید. هنوز خواب دیشب از سرش نپریده بود؛ مخصوصا اون لحظهای که ات بالاخره تسلیم شده و اجازه داده بود تا صبح کنارش بمونه.
مسخره بود. خیلی فاکینگگگگ مسخره. اون پارک بود. کسی که عادت داشت بقیه رو منتظر نگه داره، نه اینکه تمام شب منتظر یه تبریک ساده از دخترک بمونه.
شیر آب رو بست، حولهای دور کمرش پیچید و از حموم بیرون اومد.(زشته به لخت پسرم نگاه نکنید😔)
حولهی کوچیکتری برداشت و شروع کرد به خشککردن موهاش. درحالیکه هنوز نیمی از حواسش پیش ات بود، یهو نگاهش اتفاقی به آینه افتاد.
و همونجا متوقف شد. دستش وسط حرکت خشک شد.
چند ثانیه فقط به چیزی که روبهروش بود خیره موند. بعد حوله رو پایین آورد و با انگشتهاش موهاش رو کنار زد؛ انگار اگه دوباره نگاه میکرد، ممکن بود چیزی که دیده بود ناپدید بشه. نشد.
نفسش آهسته از بین لبهاش بیرون رفت.
_ لعنتی... امکان نداره.
صدای خودش توی حموم پیچید.
انگشتهاش رو محکم توی موهاش فرو برد و سرش رو پایین انداخت،با کلافگی و حرص موهلشو کشید و ناله ای از نا امیدی سر داد. برای چند لحظه حتی جرئت نکرد دوباره به آینه نگاه کنه.
این امکان نداشت. نه الان. نه اینقدر زود.
چشمهاش رو بست و سعی کرد افکارش رو جمع کنه، اما تصویر چند ثانیهی قبل دست از سرش برنمیداشت.
تمام این سالها مراقب بود. مراقب فاصلههاش، رفتارش و حتی چیزهایی که اجازه میداد بقیه ازش ببینن. حالا چی؟ فقط بهخاطر یه دختر؟
فکش رو محکم روی هم فشرد.
_ خودتو جمع کن، پارک.
حوله رو روی میز انداخت و لباسش رو پوشید. قبل از بیرونرفتن، یه بار دیگه به آینه نگاه کرد؛ این بار کوتاهتر. بعد چراغ حموم رو خاموش کرد و بیرون رفت.
وقتی وارد اتاق شد، ات هنوز خواب بود.
پتو تا زیر چونهاش بالا اومده بود و چند تار مو روی صورتش ریخته بود. جیمین چند لحظه همونجا ایستاد.
اولین فکری که از سرش گذشت این بود که باید ازش فاصله بگیره. باید همهچیز رو به حالت قبل برمیگردوند. همون فاصلهی امنی که هیچکس نمیتونست ازش عبور کنه، درسته؟
اما وقتی ات توی خواب کمی غلت زد و دستش از زیر پتو بیرون افتاد، جیمین بیاختیار جلو رفت و پتو رو مرتب کرد. چند ثانیه به دست دختر نگاه کرد.
بعد زیر لب غر زد:
_ دردسر متحرک.(نمیدونستم چی بگم همینو قبول کنید😃💔)
بااینحال، قبل از اینکه از تخت فاصله بگیره، انگشتهاش برای لحظهای روی دست ات مکث کردن.
انگار بدنش هنوز تصمیم نگرفته بود از چیزی که عقلش ازش فرار میکرد، دور بمونه.
= هوممم...
ات با صدای کشداری از خواب بیدار شد. چشمهاش رو چند بار باز و بسته کرد و وقتی جیمین رو کنار تخت دید، ابروهاش بالا رفت.
= تو هنوز اینجایی؟!
_ صبح بخیر تو هم، قرمزی.
ات پتو رو کنار زد و نشست.
= مگه تو صبحها کار و زندگی نداری؟
_ داشتم. بعد یادم افتاد یه نفر توی این خونه بدون نظارت ممکنه ساختمون رو آتیش بزنه.
= برو بمیر
جیمین لبخند کمرنگی زد.
_ چه واکنش گرمی. واقعاً از ازدواجمون لذت میبرم.
ات بالش رو برداشت تا دوباره طرفش پرت کنه، اما جیمین قبل از حرکتش بالش رو از دستش گرفت.
= هی! پسش بده.
_ بگو لطفاً.
= جیمین!
_ قرمزی؟
ات با حرص دستش رو دراز کرد و جیمین بالش رو بالای سرش نگه داشت.
= تو واقعاً رومخی!
_ و تو واقعاً کوتاهی. بااینحال، هر دومون باید با شرایط موجود کنار بیایم نینی.
ات از تخت پایین اومد تا بالش رو پس بگیره، اما جیمین دستش رو دور شونههاش انداخت و به خودش نزدیکش کرد. ات یک لحظه جا خورد.
= چیکار میکنی؟!
_ دارم از اموال خاندان پارک محافظت میکنم.
= من اموال تو نیستم!
لبخند جیمین کمی محو شد، اما فقط برای لحظهای.
_ میدونم.
جوابش اونقدر آروم بود که ات برای چند ثانیه چیزی نگفت.جیمین هم انگار از اینکه حرفش بیش از حد جدی شده بود، سریع بالش رو به دست دختر داد و ازش فاصله گرفت.
_ حالا برو آماده شو. نمیخوام تا ظهر منتظرت بمونم.
= کی گفته میام باهات؟
جیمین دستگیرهی در رو گرفت و بدون اینکه برگرده، جواب داد:
_ کسی که دیشب تا صبح توی تخت من خوابیده.
= تخت من بود، روانی!
_ جزئیات، قرمزی. جزئیات.
و قبل از اینکه بالش بعدی به سرش بخوره، از اتاق بیرون رفت.
پایین، جی روی مبل لم داده بود و جان داشت چیزی رو با هیجان براش تعریف میکرد.
× به خدا خودش گفت میتونه از اون دیوار بپره!
~ چون احمقی، باور کردی؟
× تو همونجا بودی!
~ من بودم که آخرش از اون دیوار کشیدمت پایین، نابغه.
ـــــ
ادامه کامنتا ناناصیام💖🍷
#contract
𝑃𝑇12
ویو هویج:
صدای آب، سکوت حموم رو پر کرده بود.
جیمین سرش رو زیر دوش گرفت و انگشتهاش رو لابهلای موهاش کشید. هنوز خواب دیشب از سرش نپریده بود؛ مخصوصا اون لحظهای که ات بالاخره تسلیم شده و اجازه داده بود تا صبح کنارش بمونه.
مسخره بود. خیلی فاکینگگگگ مسخره. اون پارک بود. کسی که عادت داشت بقیه رو منتظر نگه داره، نه اینکه تمام شب منتظر یه تبریک ساده از دخترک بمونه.
شیر آب رو بست، حولهای دور کمرش پیچید و از حموم بیرون اومد.(زشته به لخت پسرم نگاه نکنید😔)
حولهی کوچیکتری برداشت و شروع کرد به خشککردن موهاش. درحالیکه هنوز نیمی از حواسش پیش ات بود، یهو نگاهش اتفاقی به آینه افتاد.
و همونجا متوقف شد. دستش وسط حرکت خشک شد.
چند ثانیه فقط به چیزی که روبهروش بود خیره موند. بعد حوله رو پایین آورد و با انگشتهاش موهاش رو کنار زد؛ انگار اگه دوباره نگاه میکرد، ممکن بود چیزی که دیده بود ناپدید بشه. نشد.
نفسش آهسته از بین لبهاش بیرون رفت.
_ لعنتی... امکان نداره.
صدای خودش توی حموم پیچید.
انگشتهاش رو محکم توی موهاش فرو برد و سرش رو پایین انداخت،با کلافگی و حرص موهلشو کشید و ناله ای از نا امیدی سر داد. برای چند لحظه حتی جرئت نکرد دوباره به آینه نگاه کنه.
این امکان نداشت. نه الان. نه اینقدر زود.
چشمهاش رو بست و سعی کرد افکارش رو جمع کنه، اما تصویر چند ثانیهی قبل دست از سرش برنمیداشت.
تمام این سالها مراقب بود. مراقب فاصلههاش، رفتارش و حتی چیزهایی که اجازه میداد بقیه ازش ببینن. حالا چی؟ فقط بهخاطر یه دختر؟
فکش رو محکم روی هم فشرد.
_ خودتو جمع کن، پارک.
حوله رو روی میز انداخت و لباسش رو پوشید. قبل از بیرونرفتن، یه بار دیگه به آینه نگاه کرد؛ این بار کوتاهتر. بعد چراغ حموم رو خاموش کرد و بیرون رفت.
وقتی وارد اتاق شد، ات هنوز خواب بود.
پتو تا زیر چونهاش بالا اومده بود و چند تار مو روی صورتش ریخته بود. جیمین چند لحظه همونجا ایستاد.
اولین فکری که از سرش گذشت این بود که باید ازش فاصله بگیره. باید همهچیز رو به حالت قبل برمیگردوند. همون فاصلهی امنی که هیچکس نمیتونست ازش عبور کنه، درسته؟
اما وقتی ات توی خواب کمی غلت زد و دستش از زیر پتو بیرون افتاد، جیمین بیاختیار جلو رفت و پتو رو مرتب کرد. چند ثانیه به دست دختر نگاه کرد.
بعد زیر لب غر زد:
_ دردسر متحرک.(نمیدونستم چی بگم همینو قبول کنید😃💔)
بااینحال، قبل از اینکه از تخت فاصله بگیره، انگشتهاش برای لحظهای روی دست ات مکث کردن.
انگار بدنش هنوز تصمیم نگرفته بود از چیزی که عقلش ازش فرار میکرد، دور بمونه.
= هوممم...
ات با صدای کشداری از خواب بیدار شد. چشمهاش رو چند بار باز و بسته کرد و وقتی جیمین رو کنار تخت دید، ابروهاش بالا رفت.
= تو هنوز اینجایی؟!
_ صبح بخیر تو هم، قرمزی.
ات پتو رو کنار زد و نشست.
= مگه تو صبحها کار و زندگی نداری؟
_ داشتم. بعد یادم افتاد یه نفر توی این خونه بدون نظارت ممکنه ساختمون رو آتیش بزنه.
= برو بمیر
جیمین لبخند کمرنگی زد.
_ چه واکنش گرمی. واقعاً از ازدواجمون لذت میبرم.
ات بالش رو برداشت تا دوباره طرفش پرت کنه، اما جیمین قبل از حرکتش بالش رو از دستش گرفت.
= هی! پسش بده.
_ بگو لطفاً.
= جیمین!
_ قرمزی؟
ات با حرص دستش رو دراز کرد و جیمین بالش رو بالای سرش نگه داشت.
= تو واقعاً رومخی!
_ و تو واقعاً کوتاهی. بااینحال، هر دومون باید با شرایط موجود کنار بیایم نینی.
ات از تخت پایین اومد تا بالش رو پس بگیره، اما جیمین دستش رو دور شونههاش انداخت و به خودش نزدیکش کرد. ات یک لحظه جا خورد.
= چیکار میکنی؟!
_ دارم از اموال خاندان پارک محافظت میکنم.
= من اموال تو نیستم!
لبخند جیمین کمی محو شد، اما فقط برای لحظهای.
_ میدونم.
جوابش اونقدر آروم بود که ات برای چند ثانیه چیزی نگفت.جیمین هم انگار از اینکه حرفش بیش از حد جدی شده بود، سریع بالش رو به دست دختر داد و ازش فاصله گرفت.
_ حالا برو آماده شو. نمیخوام تا ظهر منتظرت بمونم.
= کی گفته میام باهات؟
جیمین دستگیرهی در رو گرفت و بدون اینکه برگرده، جواب داد:
_ کسی که دیشب تا صبح توی تخت من خوابیده.
= تخت من بود، روانی!
_ جزئیات، قرمزی. جزئیات.
و قبل از اینکه بالش بعدی به سرش بخوره، از اتاق بیرون رفت.
پایین، جی روی مبل لم داده بود و جان داشت چیزی رو با هیجان براش تعریف میکرد.
× به خدا خودش گفت میتونه از اون دیوار بپره!
~ چون احمقی، باور کردی؟
× تو همونجا بودی!
~ من بودم که آخرش از اون دیوار کشیدمت پایین، نابغه.
ـــــ
ادامه کامنتا ناناصیام💖🍷
- ۷۸۱
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط