پارت
(پارت ۱)
میسو : صبح زود بیدار شدم و به مدرسه رفتم هوای خیلی خوبی بود.
ساعت۴ بعد از ظهر برگشتم خونه دیدم بابام خیلی خوشحاله و داره خونه رو تمیز می کنه ،میسو:سلام بابا چی شده انقد سر حالی!
بابا: دخترم شاید باید زود تر به تو می گفتم ولی ام ام من دارم ازدواج می کنم . میسو تو مشکلی نداری؟
میسو: چی ! خب نه بالاخره تو ام باید زندگیتو کنی( پدرو مادرم سال ها پیش از هم جدا شدن) زندگی من که تغییری نمی کنه. بابا: اخ چرا دیگه زنی که باهاش ازدواج می کنم یک پسر داره که ۷ماه از تو بزرگ تره. و اونا قراره امشب بیان اینجا برای همیشه. میسو: چیییی ! ! برای چی الان داری به من می گی اینو .نمی تونستی یه زنی بگیری که بچه نداشته باشه یا حد اقل ازدواج کرده باشه بچش؟!
میسو: با عصبانیت به اتاقم رفتم و در و محکم بستم روی تخت خودمو پرت کردم ، وای بد بخت شدم که حالا چیکار کنم بابام دیگه به حرف من گوش نمیده که وای نههههههه.
(شب ساعت ۹ )
دیرینگ دینگ
صدای زنگ در بود پدرم سریع رفت و در رو باز کرد که زنی با یک پسر خوش تیپ وارد شدن . بابام: خیلی خوش اومدین ، دخترم ایشون خانم هه نا هستن و اینم دخترمه هه نا .
میسو: هه نا اومد منو بغل کرد و گفت چه دختری عزیزم چقدر تو کیوتی از حالا به بعد توام دختر منی. من با بی حوصلگی سلام کردم و زیر لب گفتم من دخترت نیستم ولی خب اون نشنید . پسرش انگار از منم بی حوصله تر بود چون صداش در نمی اومد و اخم کرده بود. رفتیم و نشستیم روی مبل . هه نا و بابام داشتن اتاقا رو بین ما چهار نفر تقسیم می کردن که شنیدم بابام گفت: دخترم میسو تو و هیون وو توی اتاق تو میمونید یعنی اون اتاق دوتاتونه و منو هه نام توی اتاق من . من گفتم : نه امکان نداره من برم توی اون اتاقی او این توش باشه. پسره گفت : یعنی چی من با این دختر لوس نمی خوابم . اما اونا گوششون به این حرفا بدهکار نبود.
میسو : صبح زود بیدار شدم و به مدرسه رفتم هوای خیلی خوبی بود.
ساعت۴ بعد از ظهر برگشتم خونه دیدم بابام خیلی خوشحاله و داره خونه رو تمیز می کنه ،میسو:سلام بابا چی شده انقد سر حالی!
بابا: دخترم شاید باید زود تر به تو می گفتم ولی ام ام من دارم ازدواج می کنم . میسو تو مشکلی نداری؟
میسو: چی ! خب نه بالاخره تو ام باید زندگیتو کنی( پدرو مادرم سال ها پیش از هم جدا شدن) زندگی من که تغییری نمی کنه. بابا: اخ چرا دیگه زنی که باهاش ازدواج می کنم یک پسر داره که ۷ماه از تو بزرگ تره. و اونا قراره امشب بیان اینجا برای همیشه. میسو: چیییی ! ! برای چی الان داری به من می گی اینو .نمی تونستی یه زنی بگیری که بچه نداشته باشه یا حد اقل ازدواج کرده باشه بچش؟!
میسو: با عصبانیت به اتاقم رفتم و در و محکم بستم روی تخت خودمو پرت کردم ، وای بد بخت شدم که حالا چیکار کنم بابام دیگه به حرف من گوش نمیده که وای نههههههه.
(شب ساعت ۹ )
دیرینگ دینگ
صدای زنگ در بود پدرم سریع رفت و در رو باز کرد که زنی با یک پسر خوش تیپ وارد شدن . بابام: خیلی خوش اومدین ، دخترم ایشون خانم هه نا هستن و اینم دخترمه هه نا .
میسو: هه نا اومد منو بغل کرد و گفت چه دختری عزیزم چقدر تو کیوتی از حالا به بعد توام دختر منی. من با بی حوصلگی سلام کردم و زیر لب گفتم من دخترت نیستم ولی خب اون نشنید . پسرش انگار از منم بی حوصله تر بود چون صداش در نمی اومد و اخم کرده بود. رفتیم و نشستیم روی مبل . هه نا و بابام داشتن اتاقا رو بین ما چهار نفر تقسیم می کردن که شنیدم بابام گفت: دخترم میسو تو و هیون وو توی اتاق تو میمونید یعنی اون اتاق دوتاتونه و منو هه نام توی اتاق من . من گفتم : نه امکان نداره من برم توی اون اتاقی او این توش باشه. پسره گفت : یعنی چی من با این دختر لوس نمی خوابم . اما اونا گوششون به این حرفا بدهکار نبود.
- ۲.۱k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط