از دشمن تا عشق
از دشمن تا عشق
P:2
دو هفته بعد
چند روزی بود تئو از بیمارستان مرخص شدن بود.
امروز قرار بود برم خونه بابام چون مامان و ناپدری سفر کاری داشتن و قرار بود از اینجا برن و منو بفرستن خونه پدره شیشه کشه قمار بازه الکلیم که دسته بزن داره ، ولی خوب چه میشه کرد...
وسایلم رو جمع کردم سوار ماشین شدم و به سمت خونه پدرم رفتم. وارد شدم بوی دود و الکل خفم کرد سلامه سردی دادم و به طبقه بالا رفتم داخل اتاقم و در رو بستم
کل روز تو اتاقم بودم آهنگ گوش ،دادم کتاب خوندم و طراحی کردم.
دو روز بعد
داشتم با پدرم دعوا میکردم سر یک چیز مسخره چی ؟ لباسم! مسخره بود کم کم دعوا فیزیکی شد پدرم سیاسی زدم اومدم منم بزنمش دستم رو گرفت جوری پیچید که صدای استخون ها اومد. (فیلم هندی؟🤨)
بعد ولم کرد رفت. مثل چی درد داشتم میخواستم همونجا بمیرم ولی بلند شدم رفتم بالا گوشی رو برداشتم و به تئو زنگ زدم. بعد از چند بوق برداشت
صدای خواب آلود و خسته اش از پشت تلفن پخش شد:
«چیه؟ساعت ۱ شب زنگ زدی؟»
با بغض و گریه گفتم:
«تئو....میشه بیایی دنبالم؟»
صدای تئو یهو تغییر کرد از خسته به نگرانی شدید تغییر کرد با حالت دستپاچه گفت:
«ب باشه الان میان!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس تغییر کرد🫴🏻
به بزرگی خودتون ببخشید 🎀
لایک:۱۲
P:2
دو هفته بعد
چند روزی بود تئو از بیمارستان مرخص شدن بود.
امروز قرار بود برم خونه بابام چون مامان و ناپدری سفر کاری داشتن و قرار بود از اینجا برن و منو بفرستن خونه پدره شیشه کشه قمار بازه الکلیم که دسته بزن داره ، ولی خوب چه میشه کرد...
وسایلم رو جمع کردم سوار ماشین شدم و به سمت خونه پدرم رفتم. وارد شدم بوی دود و الکل خفم کرد سلامه سردی دادم و به طبقه بالا رفتم داخل اتاقم و در رو بستم
کل روز تو اتاقم بودم آهنگ گوش ،دادم کتاب خوندم و طراحی کردم.
دو روز بعد
داشتم با پدرم دعوا میکردم سر یک چیز مسخره چی ؟ لباسم! مسخره بود کم کم دعوا فیزیکی شد پدرم سیاسی زدم اومدم منم بزنمش دستم رو گرفت جوری پیچید که صدای استخون ها اومد. (فیلم هندی؟🤨)
بعد ولم کرد رفت. مثل چی درد داشتم میخواستم همونجا بمیرم ولی بلند شدم رفتم بالا گوشی رو برداشتم و به تئو زنگ زدم. بعد از چند بوق برداشت
صدای خواب آلود و خسته اش از پشت تلفن پخش شد:
«چیه؟ساعت ۱ شب زنگ زدی؟»
با بغض و گریه گفتم:
«تئو....میشه بیایی دنبالم؟»
صدای تئو یهو تغییر کرد از خسته به نگرانی شدید تغییر کرد با حالت دستپاچه گفت:
«ب باشه الان میان!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس تغییر کرد🫴🏻
به بزرگی خودتون ببخشید 🎀
لایک:۱۲
- ۴۹۴
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط