پارت
پارت ۱۹
اجوما ::: تهیونگ بیا عصرانتو بخوررررر
ته: اومدم اومدم
پله هارو ۴ تا ۴تا پایین میرفتم بیشتر قصدم از صبحانه خوردن این بود که با ا.ت صبحانه بخورم وارد نشیمن شدم اجوما روی میز پنکیک و عسل و بلوبری گذاشته بود
ته : بهتر نیست به اجوما هم بگیم تا بیاد عصرانه بخوره ؟؟؟؟؟؟
اجوما : چرا عزیزم هرچی دوس داری برو صداش بزن بهتره که تو بری
ته. : امم چرا من ؟ مشکلی پیش آمده
اجوما : فک کنم از دستت ناراحته حالا نمیدونم چرا
ته : باشه پس
ا.ت : از اونجایی که دیگه اشکی واسه ریختن نداشتم تصمیم گرفتم همه ی چیزایی که تجربه کردم رو تو دفتر خاطرات ام بنویسم ... ( این مال زمانیه تهیونگ و کوک داشتن تلفن صحبت میکردن )
به خودم اومدم و دیدم بعضی از صفحه ها انگقدر اشکی شده که جوهر خودکار مشکی ام به کلی ماسیده شده رو برگه
دستم خیلی درد گرفته بود صورتم هم عرق کرده بود پس رفتم داخل دشویی و دست و صورتمو با آب سرد شستم که با صدایی که از راهرو میآمد به خودم آمدم
صدای تهیونگه بود؟؟
ته : ا.ت بیا عصرانه بخوریم ...
ته :( وارد اتاق شد ) ا.ت ؟ اجوما بهم گف ناراحتی ازم ...چشده بهم بگو ا.ت ؟؟ چته تو
ا.ت : با صدای تهیونگ از دشویی بیرون آمدم و با صدای بلند و رسا گفتم
من چمه ؟ از خودت بپرس ؟ من چمه ؟ من گه هیچی والا عالی ام اینجا زندانی شدم که هیچ تازه یه سری چیزایی از جنابعالی فهمیدم که ازت متنفر شدم تهیونگ ... ( از اتاق رفت بیرون )
مات و مبهوت روی تخت ا.ت نشستم که نگاهم به دفترچه خاطرات اته افتاد
دفتری با جلد مشکی. و ورقه های کاهی ...
شروع کردم به خواندن دفترچه خاطرات ا.ت .... اولاش داستان سفر ا.ت. و داداشش بود وای با دیدن عکسی که پاین برگه پانچ کرده بود احساس گناه کردم .. من برادر کسی رو کشته بودم که الان عاشقشم .... یکم رفتم جلو تر نه نه نه این غیر ممکنه ا.ت رفته باشه تو اتاق کار من . اونجا که درش قفله ... وای یادم اومد ۲_ ۳ روز پیش بعد جلسه ی کاری انلاینم با عجله از اتاق کار رفتم بیرون و در رو قفل نکردم ... ای خدا پی ا.ت الان میدونه من قاتل برادرش هستم
منو میبخشه؟ نه معلومه که نه احمق ... چرا اصلا باید ببخشه
بچه ها به شرطا برسونین لطفا شرط قبلی هنو کامل نشده
شرطا: شرط قبلی کاما کامل شه و شرط این فیک : ۲۰ لایک و ۱۰ کامنت
اجوما ::: تهیونگ بیا عصرانتو بخوررررر
ته: اومدم اومدم
پله هارو ۴ تا ۴تا پایین میرفتم بیشتر قصدم از صبحانه خوردن این بود که با ا.ت صبحانه بخورم وارد نشیمن شدم اجوما روی میز پنکیک و عسل و بلوبری گذاشته بود
ته : بهتر نیست به اجوما هم بگیم تا بیاد عصرانه بخوره ؟؟؟؟؟؟
اجوما : چرا عزیزم هرچی دوس داری برو صداش بزن بهتره که تو بری
ته. : امم چرا من ؟ مشکلی پیش آمده
اجوما : فک کنم از دستت ناراحته حالا نمیدونم چرا
ته : باشه پس
ا.ت : از اونجایی که دیگه اشکی واسه ریختن نداشتم تصمیم گرفتم همه ی چیزایی که تجربه کردم رو تو دفتر خاطرات ام بنویسم ... ( این مال زمانیه تهیونگ و کوک داشتن تلفن صحبت میکردن )
به خودم اومدم و دیدم بعضی از صفحه ها انگقدر اشکی شده که جوهر خودکار مشکی ام به کلی ماسیده شده رو برگه
دستم خیلی درد گرفته بود صورتم هم عرق کرده بود پس رفتم داخل دشویی و دست و صورتمو با آب سرد شستم که با صدایی که از راهرو میآمد به خودم آمدم
صدای تهیونگه بود؟؟
ته : ا.ت بیا عصرانه بخوریم ...
ته :( وارد اتاق شد ) ا.ت ؟ اجوما بهم گف ناراحتی ازم ...چشده بهم بگو ا.ت ؟؟ چته تو
ا.ت : با صدای تهیونگ از دشویی بیرون آمدم و با صدای بلند و رسا گفتم
من چمه ؟ از خودت بپرس ؟ من چمه ؟ من گه هیچی والا عالی ام اینجا زندانی شدم که هیچ تازه یه سری چیزایی از جنابعالی فهمیدم که ازت متنفر شدم تهیونگ ... ( از اتاق رفت بیرون )
مات و مبهوت روی تخت ا.ت نشستم که نگاهم به دفترچه خاطرات اته افتاد
دفتری با جلد مشکی. و ورقه های کاهی ...
شروع کردم به خواندن دفترچه خاطرات ا.ت .... اولاش داستان سفر ا.ت. و داداشش بود وای با دیدن عکسی که پاین برگه پانچ کرده بود احساس گناه کردم .. من برادر کسی رو کشته بودم که الان عاشقشم .... یکم رفتم جلو تر نه نه نه این غیر ممکنه ا.ت رفته باشه تو اتاق کار من . اونجا که درش قفله ... وای یادم اومد ۲_ ۳ روز پیش بعد جلسه ی کاری انلاینم با عجله از اتاق کار رفتم بیرون و در رو قفل نکردم ... ای خدا پی ا.ت الان میدونه من قاتل برادرش هستم
منو میبخشه؟ نه معلومه که نه احمق ... چرا اصلا باید ببخشه
بچه ها به شرطا برسونین لطفا شرط قبلی هنو کامل نشده
شرطا: شرط قبلی کاما کامل شه و شرط این فیک : ۲۰ لایک و ۱۰ کامنت
- ۲.۵k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط