فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۹۰
همسرش با گریه گفت .... ات=ج: جی کی تو دیگه مادری نداری همون موقع که حرف های معشوقه سابق پدرت رو گوش میکردی همون موقع ای که حرف های جی لعنتی رو دم گوشت میزدی همون موقع دیگه منو از دست دادی دیگه مادری نداری. .... منم فقد یک بچه دارم
جیمین این بار دلش شکست این حرف خوبی نبود که از دهن یک مادر بیرون بره انگار تنها ماند انگار جی کی رو تو جنگل تاریک وحشتناک تنها گذاشتن با غم به زمین خیره شد....
دخترک که هنوز نزارگره این صحنه بود دستش را سمته شکمش برد و رو شکمش گذاشت ....
جونکوک: آروم باش عشقم آروم بگیر .... سمته دخترش نکاه کرد و گفت
جونکوک: برو برو آب بیار مادرت باید قرص هاشو بخوره
می.چا سری تکون داد و راهی سمته اشپرخونه ..
تهیونگ: بهتره بگم دکتر بیاد انگار حال خانم جئون خوب نیست
جونکوک نگاهی به تهیونگ انداخت و بعدش به خواهرش که هنوزم تو شوکه کنار شوهرش ایستاده بود ....
جونکوک: نیازی ... نیست اگه خوب نشد بعدش تماس بگیر
تهیونگ: باشه
میچا. : بابایی آب!
جونکوک لیوان تو دست دخترش را گرفته و سمته همسرش برد بعد از خوردن قرص نفس های عمیقی کشید این حرفه آدی نبود براش با بغض و نفس زدن صدا برد بالا و گفت .... ات=ج: من ترو اینجوری بزرگ کردم ... ها ....
جیمین مشغول جنگ با افکارش بود این حرفای مادر براش خیلی سنگین بود مثل درد تو قلبش میچرخید.... این بار واقعا فکر میکرد تنهاست ...
جونکوک همچنان دست همسرش را گرفت و کمکش کرد از رو مبل بلند شه همچنان ات=ج سمته جیمین قدم برداشت و جلوش ایستاد اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت .....
ات=ج: دیگه هیچ وقت سمته من یا پدرت میچا نمیایی فهمیدی پارک جیمین
میچا با دویدن سمته مادرش رفت و دستش را گرفت بودن اینکه به پشت سرش نگاهی بندازه سمته در قدم برداشتن جونکوک لبخند تلخی زد گفت ...
جونکوک: وقتی یهویی غیبت زد مادرت همین حدس رو زد گفت راه پدرش رو نره ولی من مادرتو راضی کردمو گفتم اون اینجوری نیست ... اون با پدرش فرق داره اون پسره تو هستش ولی خیلی ناامیدم کردی زندگی خوبی داشته باشی
با ناامیدی و بغض حرف های ته قلبش را گفت و به پسرش پشت کرده و راهی در شد
میجی: شوهر خاله!
جونکوک با صدا میجی سمتش چرخید و منتظر ماند...... میجی: مامانم با شما اومده یا بابام
جونکوک: اره تازه خیلی هم ازت شاکی هستن
میجی: میشه صبر کنید منم میام
با دویدن سمته پالتو و کیفش رفت بعد از برداشتن اش راهی شد ولی مچ دستش توسط دال گرفته شد و زیر لبی زمزمه کرد...... دال: کجا؟
میجی: باید برم به پدرم و مادرم همه چی رو توضیح بدم
دال: باشه منتظرتم
پارت ۲۹۰
همسرش با گریه گفت .... ات=ج: جی کی تو دیگه مادری نداری همون موقع که حرف های معشوقه سابق پدرت رو گوش میکردی همون موقع ای که حرف های جی لعنتی رو دم گوشت میزدی همون موقع دیگه منو از دست دادی دیگه مادری نداری. .... منم فقد یک بچه دارم
جیمین این بار دلش شکست این حرف خوبی نبود که از دهن یک مادر بیرون بره انگار تنها ماند انگار جی کی رو تو جنگل تاریک وحشتناک تنها گذاشتن با غم به زمین خیره شد....
دخترک که هنوز نزارگره این صحنه بود دستش را سمته شکمش برد و رو شکمش گذاشت ....
جونکوک: آروم باش عشقم آروم بگیر .... سمته دخترش نکاه کرد و گفت
جونکوک: برو برو آب بیار مادرت باید قرص هاشو بخوره
می.چا سری تکون داد و راهی سمته اشپرخونه ..
تهیونگ: بهتره بگم دکتر بیاد انگار حال خانم جئون خوب نیست
جونکوک نگاهی به تهیونگ انداخت و بعدش به خواهرش که هنوزم تو شوکه کنار شوهرش ایستاده بود ....
جونکوک: نیازی ... نیست اگه خوب نشد بعدش تماس بگیر
تهیونگ: باشه
میچا. : بابایی آب!
جونکوک لیوان تو دست دخترش را گرفته و سمته همسرش برد بعد از خوردن قرص نفس های عمیقی کشید این حرفه آدی نبود براش با بغض و نفس زدن صدا برد بالا و گفت .... ات=ج: من ترو اینجوری بزرگ کردم ... ها ....
جیمین مشغول جنگ با افکارش بود این حرفای مادر براش خیلی سنگین بود مثل درد تو قلبش میچرخید.... این بار واقعا فکر میکرد تنهاست ...
جونکوک همچنان دست همسرش را گرفت و کمکش کرد از رو مبل بلند شه همچنان ات=ج سمته جیمین قدم برداشت و جلوش ایستاد اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت .....
ات=ج: دیگه هیچ وقت سمته من یا پدرت میچا نمیایی فهمیدی پارک جیمین
میچا با دویدن سمته مادرش رفت و دستش را گرفت بودن اینکه به پشت سرش نگاهی بندازه سمته در قدم برداشتن جونکوک لبخند تلخی زد گفت ...
جونکوک: وقتی یهویی غیبت زد مادرت همین حدس رو زد گفت راه پدرش رو نره ولی من مادرتو راضی کردمو گفتم اون اینجوری نیست ... اون با پدرش فرق داره اون پسره تو هستش ولی خیلی ناامیدم کردی زندگی خوبی داشته باشی
با ناامیدی و بغض حرف های ته قلبش را گفت و به پسرش پشت کرده و راهی در شد
میجی: شوهر خاله!
جونکوک با صدا میجی سمتش چرخید و منتظر ماند...... میجی: مامانم با شما اومده یا بابام
جونکوک: اره تازه خیلی هم ازت شاکی هستن
میجی: میشه صبر کنید منم میام
با دویدن سمته پالتو و کیفش رفت بعد از برداشتن اش راهی شد ولی مچ دستش توسط دال گرفته شد و زیر لبی زمزمه کرد...... دال: کجا؟
میجی: باید برم به پدرم و مادرم همه چی رو توضیح بدم
دال: باشه منتظرتم
- ۱۶.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط