آنیا:چرا باید ناراحت بشم؟خوب شاید چون... چون... یادته وقت
آنیا:چرا باید ناراحت بشم؟خوب شاید چون... چون... یادته وقتی بچه بودیم چقدر باهم دشمن بودیم؟
دامیان:خوب...
آنیا:ولی تو امسال... فرق کردی یعنی خیلی مهربون تر شدی... حتی از من دفاع کردی... از اون روز وقتی میبینمت قلبم به تپش میوفته... شاید مسخره اما من از بچگی میخواستم باهات دوست بشم، فقط تو همیشه فکر میکردی من ازت متنفرم.
دامیان:ببینم الان منظورت چیه؟!
آنیا:منظور من اینه که... دامیان دزمند، با همه ی اون کل کل ها، اذیت هات و مهربونی هات... دوستت دارم، اما تو انگار نمیخواهی بفهمی.
دامیان:آنیا من...
آنیا گوش نمیکند و از در خارج میشود.
دامیان خشکش زده است و نمیتواند دنبالش برود.
دامیان:خوب...
آنیا:ولی تو امسال... فرق کردی یعنی خیلی مهربون تر شدی... حتی از من دفاع کردی... از اون روز وقتی میبینمت قلبم به تپش میوفته... شاید مسخره اما من از بچگی میخواستم باهات دوست بشم، فقط تو همیشه فکر میکردی من ازت متنفرم.
دامیان:ببینم الان منظورت چیه؟!
آنیا:منظور من اینه که... دامیان دزمند، با همه ی اون کل کل ها، اذیت هات و مهربونی هات... دوستت دارم، اما تو انگار نمیخواهی بفهمی.
دامیان:آنیا من...
آنیا گوش نمیکند و از در خارج میشود.
دامیان خشکش زده است و نمیتواند دنبالش برود.
- ۳۳
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط