تکپارتییی جدید از سوکجینییی

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی؟؟

نور خورشید از پنجره‌های بزرگ کلاس به داخل می‌تابید و روی نیمکت‌های خالی می‌لغزید. جین، معلم ادبیات، با لبخندی ملایم، کتابی را ورق می‌زد. کلاس امروز تمام شده بود، اما حضور او در این فضا، حسی متفاوت داشت. حس انتظار.

قلبش تندتر می‌زد هر وقت که به آن صندلی خاص، ردیف سوم، کنار پنجره فکر می‌کرد. جایی که تو می‌نشستی. لبخندت، نگاهت، حتی نحوه‌ی سوال پرسیدنت، همه و همه در ذهنش حک شده بود. می‌دانست که این حس، اشتباه است. او معلم بود و تو شاگرد. مرزی مشخص و غیرقابل عبور بینشان وجود داشت. اما مگر می‌شد به قلب دستور داد؟

گاهی اوقات، وقتی داشت درس می‌داد، ناخودآگاه نگاهش به سمت صندلی تو کشیده می‌شد. از اینکه وقتی لبخند می‌زدی، چطور چشم‌هایت برق می‌زدند، لذت می‌برد. از اینکه وقتی به نکته‌ای پی می‌بردی و با هیجان دستت را بالا می‌بردی، احساس غرور می‌کرد. اما بلافاصله، یادآوری موقعیتش، او را به خود می‌آورد.

"جین، تمرکز کن!" به خودش می‌گفت. "این فقط شغل توئه. همین."

اما این "فقط" خیلی بزرگ بود. عشق، مثل یک گیاه سرکش، داشت در وجودش ریشه می‌دواند و تمام دیوارهای منطق را فرو می‌ریخت. دلش می‌خواست ساعت‌ها با تو حرف بزند، نه فقط درباره‌ی شعر و داستان، بلکه درباره‌ی آرزوهایت، رویاهایت، و تمام چیزهایی که تو را به هیجان می‌آورد. دلش می‌خواست بداند که وقتی از کلاس بیرون می‌روی، به چه فکر می‌کنی.

یک روز، بعد از کلاس، وقتی داشتی وسایلت را جمع می‌کردی، به سمتت آمد. ضربان قلبش به شدت بالا بود.

"می‌خواستم بگم..." شروع کرد، صدایش کمی لرزان بود. "تمرین‌های این هفته رو خوب انجام دادی. خیلی خوب."

تو برگشتی و با لبخندی که همیشه او را ذوب می‌کرد، نگاهش کردی. "ممنونم، آقای کیم. سعی کردم بهترینم رو بکنم."

"می‌دونم." جین نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. "و... این رو هم بدون که من همیشه اینجا هستم. اگه سوالی داشتی، یا... یا اگه خواستی درباره‌ی چیزی حرف بزنی، درِ اتاق من همیشه به روت بازه."

اشاره‌ای به در اتاقش کرد. چشمان تو برای لحظه‌ای به چشمان او گره خورد. آن نگاه، پر از کنجکاوی بود، شاید هم... شاید هم چیزی بیشتر. جین حس کرد که هوا سنگین شده است.

"حتماً، آقای کیم. ممنونم." تو با لبخندی ملیح جواب دادی و بعد، با کوله پشتی‌ات، از کلاس بیرون رفتی.

جین تنها ماند. احساس می‌کرد که در یک دوراهی سخت قرار گرفته است. عشقش واقعی بود، عمیق بود، اما ممنوعه. و او، با تمام وجودش، نمی‌خواست این مرز را رد کند و تو را در موقعیت ناخوشایندی قرار دهد. اما چطور می‌توانست این حس را پنهان کند، وقتی هر نفسش، نام تو را فریاد می‌زد؟

او معلم بود، و تو شاگرد. این واقعیتی بود که نمی‌توانست تغییرش دهد. اما در خلوت خودش، در اتاق درس، در نور غروب خورشید، او عاشقی بود که با تمام وجود، دلش برای تو پر می‌زد. و این، بزرگترین راز او بود....

خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه:))) حمایت؟؟؟:)))
دیدگاه ها (۱۳)

تک‌پارتییی از سوکجینییی؟؟:)))هوای سرد و مطبوع کوهستان، پوست ...

تک‌پارتییی جدید از جونگکوکیییی؟؟نور غروب خورشید، رنگ طلایی د...

تک‌پارتییی از شوگاییییی؟؟؟؟:)))استودیوی شوگا مثل همیشه غرق د...

تک‌پارتییی از جونگکوکییی؟؟؟؟هوای پاییزی از لای پنجره‌های بلن...

« صدای زنگ» همه برای خود یه بغل دستی پیدا کردنمعلم وارد کل...

ازدواج قرار دادی (پارت آخر)

سناریو توکیو ریونجرزموضوع : اگه عاشقت باشن و بهت اعتراف نکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط