★彡 Part 32 彡★
★彡 Part 32 彡★
با سر درد چشم هام رو باز کردم.
البته تیره و تار میدیدم.
هرچند جایی که توش بودم هم تاریک بود و نیاز نبود چیزی رو ببینم.
با گیجی چند بار محکم پلک زدم.
فقط دو تا سوال تو سرم بود:
من ... کجام ... و چرا؟
صدای محکمی مثل بسته شدن در اومد.
اوه، پس بلاخره یه نفر قراره برام توضیح بده.
"تو نباید به دنیا میومدی."
چه توضیح قشنگی.
نه تنها سوال هام برطرف نشد، بلکه بیشتر هم شد.
با نهایت قدرت سعی کردم چیزی از صورتش ببینم ولی فایده ای نداشت.
البته که من این صدا رو کم و بیش میشناختم. آخرین بار توی روز خاکسپاری مادرم دیده بودمش.
سعی کردم حرفی بزنم، اما با دهن بسته ام مواجه شدم.
جالبه.
حتی دوست نداشت صدای تقلا کردنم رو بشنوه.
این مرد از من متنفر بود. اما هیچ وقت نفهمیدم چرا؟
بلاخره، چراغ کوچیکی رو که درست بالای سرم بود روشن کرد.
لامپ نور زیادی نداشت اما با این وجود به درستی میدیدم که اتاق کاملا خالیه.
فقط یه میز و یه بشکه نفت اینجا بود. و خب یه صندلی که من بهش بسته شده بودم.
و البته دو تا آدم.
سر و صدایی از بیرون توجهم رو جلب کرد.
خب اشتباه گفتم. ده ها آدم.
"خوب گوش کن چی میگم رینا."
به سمتم قدم برداشت. قدم هایی محکم و پر اطمینان.
مردک مغرور.
"فقط یه بار حرف میزنم و تو هم فقط یک بار میتونی به حرف هام گوش کنی."
این حرف یعنی جایی که ما توش هستیم به احتمال زیاد بیرون از شهره و اصولا هیچ مامور یا دوربینی اینجا قرار نداره.
چقدر خوب.
مرگ جالبی میشه.
هیچ کس از وجودم خبر نداره و بعد از این هم خبر نخواهد داشت.
هعی زندگی بی عدالت.
با سر درد چشم هام رو باز کردم.
البته تیره و تار میدیدم.
هرچند جایی که توش بودم هم تاریک بود و نیاز نبود چیزی رو ببینم.
با گیجی چند بار محکم پلک زدم.
فقط دو تا سوال تو سرم بود:
من ... کجام ... و چرا؟
صدای محکمی مثل بسته شدن در اومد.
اوه، پس بلاخره یه نفر قراره برام توضیح بده.
"تو نباید به دنیا میومدی."
چه توضیح قشنگی.
نه تنها سوال هام برطرف نشد، بلکه بیشتر هم شد.
با نهایت قدرت سعی کردم چیزی از صورتش ببینم ولی فایده ای نداشت.
البته که من این صدا رو کم و بیش میشناختم. آخرین بار توی روز خاکسپاری مادرم دیده بودمش.
سعی کردم حرفی بزنم، اما با دهن بسته ام مواجه شدم.
جالبه.
حتی دوست نداشت صدای تقلا کردنم رو بشنوه.
این مرد از من متنفر بود. اما هیچ وقت نفهمیدم چرا؟
بلاخره، چراغ کوچیکی رو که درست بالای سرم بود روشن کرد.
لامپ نور زیادی نداشت اما با این وجود به درستی میدیدم که اتاق کاملا خالیه.
فقط یه میز و یه بشکه نفت اینجا بود. و خب یه صندلی که من بهش بسته شده بودم.
و البته دو تا آدم.
سر و صدایی از بیرون توجهم رو جلب کرد.
خب اشتباه گفتم. ده ها آدم.
"خوب گوش کن چی میگم رینا."
به سمتم قدم برداشت. قدم هایی محکم و پر اطمینان.
مردک مغرور.
"فقط یه بار حرف میزنم و تو هم فقط یک بار میتونی به حرف هام گوش کنی."
این حرف یعنی جایی که ما توش هستیم به احتمال زیاد بیرون از شهره و اصولا هیچ مامور یا دوربینی اینجا قرار نداره.
چقدر خوب.
مرگ جالبی میشه.
هیچ کس از وجودم خبر نداره و بعد از این هم خبر نخواهد داشت.
هعی زندگی بی عدالت.
- ۵۶۳
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط