یادگاری از عشق

یادگاری از عشق
p¹⁰
که یهو شروع کرد به مک زدن لبام

یه جوری میخوردشون(اهم اهم)انگار مالک این لب ها بود

یهو در محکم باز شد

لباش رو جدا کرد و همینطوری که روی پاهاش بودم گفت

+لعنتیا بلد نیستین در بزنین

بادیگارد:ق...قربان...

+بگو دیگه

بادیگارد:آقای اعلیحضرت با شما کار دارن پایینن

+باشه برو میایم

با تعجب و چشمای گرد بهش نگاه میکرد که صورتش رو چرخوند سمتم

چیشدددددددددددددد

الاننننننننننن ایننننننننننن بههههههه مننننننننن لبخندددددد زددددددددددد

وای پرانم

لبخند ریزی زد و با دستاش کمرم رو گرفت و گذاشت کنار تخت

انگار واقعا یه نوزاد رو گذاشت رو تخت

+همینجا بمون تا بیام

_چشم ارباب

ارباب رفت پایین که یهو یکی در زد

_کیه؟

&هی دختره ای عوضی هرزه بیا کارات رو بکن تو دوست دختر ارباب نیستی که تو یه خدمتکاری(پوزخند)

_میدونم ولی ارباب گفت...

&بهونه نیار بی مادر

راستش از حرف بی مادر اصلا خوشم نمیومد

م...مگه من مامانم رو کشتم که این حرفو میزنه

_باشه میام

&زود پسرخاله شدی

_چشم میام

از جام بلند شدم و رفتم پایین

از پذیرایی گذشتم که صدایی متوقفم کرد

...:ا.ت

برگشتم که...

_عمو؟

...:ا.ت

پهلوی:بیا اینجا ببینم خیلی وقت بود ندیده بودمت

_منم(لبخند)

+همو میشناسید

پهلوی:آره دوست پدرش بودم

نور:آخییی ا‌.ت بیا بغلم

رفتم سمت نور و بغلش کردم

ازش جدا شدم که جونگکوک با اخمی بهم نگاه کرد

_من دیگه برم

پهلوی:کجا ما تازه تورو پیدا کردیم این دفعه نمیزارم بری(لبخند)

_نه دیگه برم سر...

پهلوی:بیا ببینم مثل بچگیات لجبازی(خنده)

نشستم کنار جونگکوک رو بروی عمو

پهلوی:خب تعریف کن

_خب از کجا؟(لبخند)

پهلوی:اممم از همونجایی که دیگه ندیدمتون

_آها بعدش که دیگه شما مارو ندیدین بابام یه سرطانی گرفت و فوت کرد(لبخند غمگین)

پهلوی:بهت تسلیت میگم

_مرسی...بعدشم مامانم هم بابام سرطان گرفت و وسط عمل فوت کرد

پهلوی:بازم بهت تسلیت میگم

_مرسی

پهلوی:خب اینجا چیکار میکنی

_خدمتکار شخصیم

پهلوی:خودت اومدی...

_خب...

پهلوی:میدونم ادامه نده...خب جونگکوک با تو کار داشتم

+بفرمایین

پهلوی:(مثلا یه چیزی گفت)

+چشم حتما پیگیری میکنم

عمو و نور رفتن

شب شده بود برای همین رفتم بالا تویه اتاق مخصوصی که ارباب برام اماده کرده بود

اتاقش کنار اتاق ارباب بود

رفتم و خوابیدم

"ویو ۳ شب"

چشمام رو باز کردم هنوزم شبه

نشستم روی تخت ولی هنوز پتو روم بود

کاشکی الان هوپی اینجا بودو آرومم میکرد

کاشکی جوون اینجا بود و با حرفاش نازم رو میکشید(منطورم از جوون ادمینه🤭)

حرفای جوون راست بود

باید حرفای جوون رو بخدا با طلا نوشت

همیشه میگفت

جوون:همه ی نر ها توی یه سطح هستن...از همه نر ها بدم میاد هرکی باشه(ادمین بیا حرفت رو تاکید کنننن)

راست میگه

نر ها یکی از یکی دیگه آشغال تر

کنترل اشکام دستم نبود و همینجوری میریختن

به هق هق هم افتاده بودم

یهو در باز شد

خودش بود

عامل بدبختیام

سمتم اومد و دستش رو به حالت نوازش بار روی سرم کشید

بازم هق هق میکردم و نمیتونستم حرف بزنم

کنارم نشست و دستش رو حلقه کرد دور کمرم

دوباره منو گذاشت رو پاش

سرم رو گذاشتم روی شونش که سرم رو بلند کرد

+چیشده چرا گریه میکنی؟

_مگه من مامانم رو کشتم که بهم میگن بی مادر

+کی گفته

_یه هرزه ی آشغال هق هق

+کدوم؟

_نمیدونم هق اسمش‌ چیه هق

+موهای بلوند کوتاه قد متوسط و لباسی باز؟

_آ هق آره

+دوباره این یونا اه

_هق هق

+حالا گریه نکن

_نمیخوام برو

+از کی تاحالا تو بهم دستور میدی جوجه

ایییی وایییی دوباره خودمونی شدممممم

_ب...ببخشید

+نه دیگه باید جبران کنی

دستاش رو برد زیر باس*نم و همونجوری پاشد

پاهام رو سفت دور کمرش حلقه کردم که مبادا نی افتم

بردش منو توی اتاق خودش و پرتم کرد روی تخت(فکر کردی اسماتههههه...کور خوندی دیس بیلاخ👎🤣)

پتو رو روی خودش و خودم کشید و سفت بغلم کرد

انگار میخواستم از دستش فرار کنم

دیگه با هزار دردسر خوابیدم و سیاهی مطلق...
دیدگاه ها (۱۴)

یادگاری از عشقp⁹+من که اجازه ندادم بری_..‌.+مشروب رو بریز تو...

یادگاری از عشقp⁸"ویو کوک"به خودم اومدم گفتم چرا این کارو میک...

عشق دردناک²p³⁴از خواب به سختی و با درد بیدار شدمجونگکوک پیشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط