((جوانه عشق در قلبی سنگی))
((جوانه عشق در قلبی سنگی))
part:2
ویو لارا
همینطوری که داشتم میدویدم حواسم از شدت نگرانی که برای یونسو داشتم پرت شد و به سمت یکی از کوچه هایی که بن بست بود رفتم ..
وقتی که حواسم سر جاش اومد فهمیدم که به دیوار بن بست برخورد کردم خواستم برگردم سمت کافه که دیدم اون مرد سیاه پوش عضلانی درست روبه روم ایستاده ...
موقعی که دیدمش شک بزرگی به بدنم وارد شد و بر اثر همون شک افتادم روی زمین با هر قدم عقب رفتن من اون مرد سیاه پوش جلوتر میومد تا اینکه انقدر عقب رفته بودم که از شانسم خوردم به دیوار....
یدفعه ای نفهمیدم چیشد اسم یونسو رو بلند داد زدم اون مرد سیاه پوش وقتی که صدای جیغمو شنید جلوتر اومد ماسکمو در آورد و با یه دستمال که به مواد بیهوش کننده آغشته بود رو جلوی دهنم گرفت...
چند دقیقه ای گذشت مرد سیاه پوش که دید من هنوز بیهوش نمیشم دستمال رو از روی دهنم برداشت تا بیشتر روش مواد بیهوش کننده بریزه در همین حین بلند شدم و خواستم فرار کنم که مرد سیاه پوش دستمو گرفت و منو محکم کوبوند به دیوار ...
همینجوری که چسبونده بودم به دیوار دستام رو به صورت ضربدری با دستاش تویه همدیگه قفل کرده بود میخواست دستمال رو دوباره بزاره روی صورتم که با عصبانیت زیاد داد نسبتاً بلندی زدم و بهش گفتم :
(لارا):عوضی..
اون مرد سیاه پوش ری اکشن خیلی خنثی ای داشت فقط یک تک خنده کرد و گفت:
(جونگکوک):آره من عوضیم پس اگر نمیخوای این عوضی صورت خوشگلتو خط خطی کنه خفه شو..(با لحنی آروم)
بعد اون حرف دیگه ساکت شدم دیدم که اون دستمال رو دوباره روی دهنم قرار داد و در کسری از ثانیه بیهوش شدم قبل از اینکه چشمام کاملا بسته شن احساس کردم اون مرد سیاه پوش چیزی رو زمزمه کرد... و سیاهی ..
(جونگکوک):خوب بخوابی توله جاسوس...
ویو جونگکوک
وقتی احساس کردم کامل بیهوش شد مثل یه گونی برنج برداشتمش و انداختمش روی شونم و به طرف ماشینم حرکت کردم ..
ویو تهیونگ
نشسته بودم که اون دختره اومد سمتم و میخواست سفارشمو بگیره بهش گفتم:
(تهیونگ):ببخشید ولی من منتظر یه خانم دیگه ای هم هستم میتونید بعد از اینکه اون خانم اومد سفارشمونو بگیرید ...
(یونسو):امم چرا که نه ولی کافه ما بزودی بسته میشه پس لطفا عجله کنید..
ویو یونسو
رفتم طرف سیستم و نشستم دیدم بیشتر از نیم ساعت گذشته و لارا هنوز نیومده نگرانش شده بودم و با اضطراب به ساعت کافه نگاه میکردم خواستم کمی از اضطرابم رو کم کنم و برای همین به اطراف نگاهی انداختم چشمم خورد به همون مشتری مرد جوان با تیپ کلاسیک و تویه ذهن خودم مثل تایپ ایده آلم بود......
همینجوری که داشتم نگاهش میکردم دیدم به بیرون از کافه خیره شده نگاهشو دنبال کردم با ناباوری دیدم که لارا بیهوش شده و روی شونه ی یه مرده ...
چون از خاطره ای که بخاطر اکس قبلیم داشتم جرعت نداشتم نزدیک لارا شم پس بهترین کار این بود که به پلیس زنگ بزنم موبایلمو برداشتم و میخواستم به پلیس زنگ بزنم که با حس قرار گرفتن چیزی روی دهنم نفهمیدم کی بیهوش شدم ......
ادامه دارد.....
با همکاری🎀 https://wisgoon.com/989111_7855
part:2
ویو لارا
همینطوری که داشتم میدویدم حواسم از شدت نگرانی که برای یونسو داشتم پرت شد و به سمت یکی از کوچه هایی که بن بست بود رفتم ..
وقتی که حواسم سر جاش اومد فهمیدم که به دیوار بن بست برخورد کردم خواستم برگردم سمت کافه که دیدم اون مرد سیاه پوش عضلانی درست روبه روم ایستاده ...
موقعی که دیدمش شک بزرگی به بدنم وارد شد و بر اثر همون شک افتادم روی زمین با هر قدم عقب رفتن من اون مرد سیاه پوش جلوتر میومد تا اینکه انقدر عقب رفته بودم که از شانسم خوردم به دیوار....
یدفعه ای نفهمیدم چیشد اسم یونسو رو بلند داد زدم اون مرد سیاه پوش وقتی که صدای جیغمو شنید جلوتر اومد ماسکمو در آورد و با یه دستمال که به مواد بیهوش کننده آغشته بود رو جلوی دهنم گرفت...
چند دقیقه ای گذشت مرد سیاه پوش که دید من هنوز بیهوش نمیشم دستمال رو از روی دهنم برداشت تا بیشتر روش مواد بیهوش کننده بریزه در همین حین بلند شدم و خواستم فرار کنم که مرد سیاه پوش دستمو گرفت و منو محکم کوبوند به دیوار ...
همینجوری که چسبونده بودم به دیوار دستام رو به صورت ضربدری با دستاش تویه همدیگه قفل کرده بود میخواست دستمال رو دوباره بزاره روی صورتم که با عصبانیت زیاد داد نسبتاً بلندی زدم و بهش گفتم :
(لارا):عوضی..
اون مرد سیاه پوش ری اکشن خیلی خنثی ای داشت فقط یک تک خنده کرد و گفت:
(جونگکوک):آره من عوضیم پس اگر نمیخوای این عوضی صورت خوشگلتو خط خطی کنه خفه شو..(با لحنی آروم)
بعد اون حرف دیگه ساکت شدم دیدم که اون دستمال رو دوباره روی دهنم قرار داد و در کسری از ثانیه بیهوش شدم قبل از اینکه چشمام کاملا بسته شن احساس کردم اون مرد سیاه پوش چیزی رو زمزمه کرد... و سیاهی ..
(جونگکوک):خوب بخوابی توله جاسوس...
ویو جونگکوک
وقتی احساس کردم کامل بیهوش شد مثل یه گونی برنج برداشتمش و انداختمش روی شونم و به طرف ماشینم حرکت کردم ..
ویو تهیونگ
نشسته بودم که اون دختره اومد سمتم و میخواست سفارشمو بگیره بهش گفتم:
(تهیونگ):ببخشید ولی من منتظر یه خانم دیگه ای هم هستم میتونید بعد از اینکه اون خانم اومد سفارشمونو بگیرید ...
(یونسو):امم چرا که نه ولی کافه ما بزودی بسته میشه پس لطفا عجله کنید..
ویو یونسو
رفتم طرف سیستم و نشستم دیدم بیشتر از نیم ساعت گذشته و لارا هنوز نیومده نگرانش شده بودم و با اضطراب به ساعت کافه نگاه میکردم خواستم کمی از اضطرابم رو کم کنم و برای همین به اطراف نگاهی انداختم چشمم خورد به همون مشتری مرد جوان با تیپ کلاسیک و تویه ذهن خودم مثل تایپ ایده آلم بود......
همینجوری که داشتم نگاهش میکردم دیدم به بیرون از کافه خیره شده نگاهشو دنبال کردم با ناباوری دیدم که لارا بیهوش شده و روی شونه ی یه مرده ...
چون از خاطره ای که بخاطر اکس قبلیم داشتم جرعت نداشتم نزدیک لارا شم پس بهترین کار این بود که به پلیس زنگ بزنم موبایلمو برداشتم و میخواستم به پلیس زنگ بزنم که با حس قرار گرفتن چیزی روی دهنم نفهمیدم کی بیهوش شدم ......
ادامه دارد.....
با همکاری🎀 https://wisgoon.com/989111_7855
- ۱.۲k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط