یکی از فانتزیهام اینه که این مسعود روشن پژوه رو بندازم تو

یکی از فانتزیهام اینه که این مسعود روشن پژوه رو بندازم تو یک استخر پر از تمساح.
بعد بگم حالا بیا بیرون.
یک و یک و یک، دو و دو دو سه و سه..........
دیدگاه ها (۱۱)

به پای هم پیر شدیم! من، و خیال تو...

داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب میکردیم یه دفعه مامانم...

زندگی معنای پیچیده ای نداره همین که هستی یعنی زندگی...

وقتی که دیگر نبودمن به بودنش نیازمند شدموقتی که دیگر رفتمن ب...

بچه ها دلیل اینکه بد بود اینه که تو کاور بود بعد خواستم بگم ...

دوستان این داستان واقعی است

بیا بنویسیم روی خاک رو درخترو پر پرنده رو ابرا بیا بنویسیم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط