حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم... !

روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟


" امید صباغ نو "
دیدگاه ها (۱)

عقل بیهوده سر طرح معما داردبازی عشق مگر شاید و اما دارد با ن...

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده ستزندگی در دوستی با مرگ عال...

کاش دور و بر ما این همه دلبند نبودو دلم پبش کسی غیر خداوند ن...

ﺑﻌﺪ ﻣﺮﮔﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺯﺣﻤﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻫﯿﺪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮔﻮﺭ ﻭ ﮐﻔﻦ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط