Like Swan 🦢
Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇22
ویو هویج:
بعد از اون روز، ات سعی کرد کمتر بهش فکر کنه.
به نامجون به اون دختر به لبخندی که دیده بود.
و مخصوصاً به اون سؤال مسخرهای که مدام توی سرش تکرار میشد.
«نکنه واقعاً از اون دختره خوشش میاد؟»
ولی انگار قرار نبود ذهنش به این راحتی ولش کنه.
چون فردای اون روز، دوباره دیدشون. این بار توی کتابخونه.(دختره لطفا بکش بیرون با تشکر😍)
ات برای برداشتن یه کتاب رفته بود که چشمش افتاد به میز انتهای سالن.
نامجون نشسته بود و چند برگه جلوی خودش داشت.
همون دختر هم روبهروش نشسته بود.
دختر چیزی پرسید و نامجون برگه رو سمتش چرخوند.
ات همونجا ایستاد. چند ثانیه نگاه کرد.
بعد کتابی که لازم داشت رو برداشت و خیلی سریع برگشت.
~ چرا اینقدر سریع اومدی؟
= من؟
اومی که چند قدم عقبتر بود، ابرو بالا انداخت.
~ آره، تو.
= هیچی... کتابمو گرفتم دیگه.
~ تو حتی کتاب رو باز نکردی.
ات به کتاب توی دستش نگاه کرد.
= باز میکنم.
~ الان؟
= آره.
~ کجای راهرو؟
ات اخم کرد.
= اومی!
اومی خندید.
~ باشه بابا.
دو روز بعد...باز هم همون دختر.(خاعر بکش بیرونننن)
این بار جلوی دفتر نامجون.
ات از دور دیدش که کنار در ایستاده بود و برگهای دستش داشت. چند لحظه بعد، نامجون در رو باز کرد.
_ مشکلی پیش اومده؟
دختر لبخند زد.
دختر: نه استاد، فقط یه سؤال داشتم.
ات ناخودآگاه سرعت قدمهاش کم شد. اما بعد خودش رو جمع کرد.«به من چه.»
از کنارشون رد شد.حتی سرش رو هم برنگردوند.
حداقل سعی کرد برنگردونه. ولی چند قدم بعد، نتونست جلوی خودش رو بگیره. برگشت.
دختر هنوز همونجا بود. ات لبش رو گزید(گاز گرفت) و سریع نگاهش رو برگردوند. این دیگه داشت مسخره میشد. چرا هر جا میرفت...اون هم بود؟
چند روز گذشت. ات هر بار خودش رو قانع میکرد که براش مهم نیست.
ولی هر بار که اون دختر رو کنار نامجون میدید، اخمش بیشتر میشد. تا اینکه یک روز، واقعاً مجبور شد بره پیش نامجون. یک سؤال داشت. سؤالی که واقعاً نمیفهمید. دفترش رو برداشت و به سمت دفتر نامجون رفت.(دروغ میگه سوال نداره)
این بار بدون هیچ فکری، در رو آروم زد.
صدایی از داخل اومد.
_ بفرمایید.
ات در رو باز کرد به امید اینکه دختره نباشه و همون لحظه...باز هم همون دختر.
کنار میز نامجون ایستاده بود. ات چند ثانیه فقط نگاهش کرد. دختر هم نگاهش کرد.
نامجون هم با دیدن ات کمی مکث کرد.
_ ات؟
ات لبخند خیلی مصنوعیو ضایه ای زد.
= سلام استاد.
_ سلام.
ات نگاهش رو بین نامجون و دختر چرخوند. دختر دوباره رو به نامجون برگشت.
دختری که ازمون نمیکشه بیرون زر زددد: استاد، پس این قسمت رو باید اینطوری حل کنم؟(بمیری)
نامجون سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.
_ دقیقاً.(نامجون عصبانیم نکن قربونت بشم)
ات انگشتهاش رو دور دفترش محکم کرد.
یک لحظه خواست برگرده.اما نرفت.
چند ثانیه گذشت. بعد بالاخره گفت:
= استاد، یه سؤال داشتم.
نامجون نگاهش کرد.
_ بله؟
ات جلوتر رفت.
= میشه الان بپرسم؟
نامجون به دختر نگاه کرد. بعد دوباره به ات.
_ فقط یک لحظه صبر کن.
همین جمله کافی بود. ات اخم کرد. ولی چیزی نگفت.
دختر چند جمله دیگه با نامجون حرف زد و بعد برگهاش رو برداشت.
دختر بیصاحاب شده: ممنون استاد.
_ خواهش میکنم.
دختر از کنار ات رد شد و رفت. ات تا وقتی در بسته نشد، چیزی نگفت. بعد دفترش رو روی میز گذاشت.
نامجون نگاهش کرد.
_ خب، سؤالِت چی بود؟
ات جواب نداد. نامجون کمی منتظر موند.
_ ات؟
ات بالاخره سرش رو بلند کرد. اخمش هنوز سر جاش بود.
= هیچی.
_ هیچی؟
= آره.
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
_ پس چرا اومدی اینجا؟
ات چند ثانیه ساکت موند.
بعد بدون اینکه خودش هم بدونه چرا، با لحنی که رگهای از طعنه توش بود گفت:
= کنجکاو بودم با شاگرد دوردونتون درباره چه سؤالی حرف میزدین.
سکوت. نامجون کاملاً جا خورد. حتی برای چند ثانیه پلک هم نزد.
_ها؟ ...شاگرد دوردونم؟
ات شونه بالا انداخت.
= خب مگه نیست؟
نامجون هنوز مات نگاهش میکرد.
_ ات، اون فقط اومده بود سؤال بپرسه.
= خب منم سؤال داشتم.
_ پس چرا نپرسیدی؟
= چون...
حرفش رو خورد. نامجون منتظر موند ظاهر سردش ترک خورد و جلوی ات وایساد.
_ چون؟
ات نگاهش رو دزدید.
= ولش کن.
نامجون چند ثانیه بهش خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_ تو از اون روزی که اون دختر رو دیدی، رفتارت عجیب شده.
ات سریع سرش رو بلند کرد.
= رفتار من؟
_ آره.
= چه رفتاری؟
_ اخم میکنی.
= من همیشه اخم میکنم.
_ نه اینطوری.
ــــ
ادامه کامنتا خوشگلام. 🎀
#like_swan
𝑃𝑇22
ویو هویج:
بعد از اون روز، ات سعی کرد کمتر بهش فکر کنه.
به نامجون به اون دختر به لبخندی که دیده بود.
و مخصوصاً به اون سؤال مسخرهای که مدام توی سرش تکرار میشد.
«نکنه واقعاً از اون دختره خوشش میاد؟»
ولی انگار قرار نبود ذهنش به این راحتی ولش کنه.
چون فردای اون روز، دوباره دیدشون. این بار توی کتابخونه.(دختره لطفا بکش بیرون با تشکر😍)
ات برای برداشتن یه کتاب رفته بود که چشمش افتاد به میز انتهای سالن.
نامجون نشسته بود و چند برگه جلوی خودش داشت.
همون دختر هم روبهروش نشسته بود.
دختر چیزی پرسید و نامجون برگه رو سمتش چرخوند.
ات همونجا ایستاد. چند ثانیه نگاه کرد.
بعد کتابی که لازم داشت رو برداشت و خیلی سریع برگشت.
~ چرا اینقدر سریع اومدی؟
= من؟
اومی که چند قدم عقبتر بود، ابرو بالا انداخت.
~ آره، تو.
= هیچی... کتابمو گرفتم دیگه.
~ تو حتی کتاب رو باز نکردی.
ات به کتاب توی دستش نگاه کرد.
= باز میکنم.
~ الان؟
= آره.
~ کجای راهرو؟
ات اخم کرد.
= اومی!
اومی خندید.
~ باشه بابا.
دو روز بعد...باز هم همون دختر.(خاعر بکش بیرونننن)
این بار جلوی دفتر نامجون.
ات از دور دیدش که کنار در ایستاده بود و برگهای دستش داشت. چند لحظه بعد، نامجون در رو باز کرد.
_ مشکلی پیش اومده؟
دختر لبخند زد.
دختر: نه استاد، فقط یه سؤال داشتم.
ات ناخودآگاه سرعت قدمهاش کم شد. اما بعد خودش رو جمع کرد.«به من چه.»
از کنارشون رد شد.حتی سرش رو هم برنگردوند.
حداقل سعی کرد برنگردونه. ولی چند قدم بعد، نتونست جلوی خودش رو بگیره. برگشت.
دختر هنوز همونجا بود. ات لبش رو گزید(گاز گرفت) و سریع نگاهش رو برگردوند. این دیگه داشت مسخره میشد. چرا هر جا میرفت...اون هم بود؟
چند روز گذشت. ات هر بار خودش رو قانع میکرد که براش مهم نیست.
ولی هر بار که اون دختر رو کنار نامجون میدید، اخمش بیشتر میشد. تا اینکه یک روز، واقعاً مجبور شد بره پیش نامجون. یک سؤال داشت. سؤالی که واقعاً نمیفهمید. دفترش رو برداشت و به سمت دفتر نامجون رفت.(دروغ میگه سوال نداره)
این بار بدون هیچ فکری، در رو آروم زد.
صدایی از داخل اومد.
_ بفرمایید.
ات در رو باز کرد به امید اینکه دختره نباشه و همون لحظه...باز هم همون دختر.
کنار میز نامجون ایستاده بود. ات چند ثانیه فقط نگاهش کرد. دختر هم نگاهش کرد.
نامجون هم با دیدن ات کمی مکث کرد.
_ ات؟
ات لبخند خیلی مصنوعیو ضایه ای زد.
= سلام استاد.
_ سلام.
ات نگاهش رو بین نامجون و دختر چرخوند. دختر دوباره رو به نامجون برگشت.
دختری که ازمون نمیکشه بیرون زر زددد: استاد، پس این قسمت رو باید اینطوری حل کنم؟(بمیری)
نامجون سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.
_ دقیقاً.(نامجون عصبانیم نکن قربونت بشم)
ات انگشتهاش رو دور دفترش محکم کرد.
یک لحظه خواست برگرده.اما نرفت.
چند ثانیه گذشت. بعد بالاخره گفت:
= استاد، یه سؤال داشتم.
نامجون نگاهش کرد.
_ بله؟
ات جلوتر رفت.
= میشه الان بپرسم؟
نامجون به دختر نگاه کرد. بعد دوباره به ات.
_ فقط یک لحظه صبر کن.
همین جمله کافی بود. ات اخم کرد. ولی چیزی نگفت.
دختر چند جمله دیگه با نامجون حرف زد و بعد برگهاش رو برداشت.
دختر بیصاحاب شده: ممنون استاد.
_ خواهش میکنم.
دختر از کنار ات رد شد و رفت. ات تا وقتی در بسته نشد، چیزی نگفت. بعد دفترش رو روی میز گذاشت.
نامجون نگاهش کرد.
_ خب، سؤالِت چی بود؟
ات جواب نداد. نامجون کمی منتظر موند.
_ ات؟
ات بالاخره سرش رو بلند کرد. اخمش هنوز سر جاش بود.
= هیچی.
_ هیچی؟
= آره.
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
_ پس چرا اومدی اینجا؟
ات چند ثانیه ساکت موند.
بعد بدون اینکه خودش هم بدونه چرا، با لحنی که رگهای از طعنه توش بود گفت:
= کنجکاو بودم با شاگرد دوردونتون درباره چه سؤالی حرف میزدین.
سکوت. نامجون کاملاً جا خورد. حتی برای چند ثانیه پلک هم نزد.
_ها؟ ...شاگرد دوردونم؟
ات شونه بالا انداخت.
= خب مگه نیست؟
نامجون هنوز مات نگاهش میکرد.
_ ات، اون فقط اومده بود سؤال بپرسه.
= خب منم سؤال داشتم.
_ پس چرا نپرسیدی؟
= چون...
حرفش رو خورد. نامجون منتظر موند ظاهر سردش ترک خورد و جلوی ات وایساد.
_ چون؟
ات نگاهش رو دزدید.
= ولش کن.
نامجون چند ثانیه بهش خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_ تو از اون روزی که اون دختر رو دیدی، رفتارت عجیب شده.
ات سریع سرش رو بلند کرد.
= رفتار من؟
_ آره.
= چه رفتاری؟
_ اخم میکنی.
= من همیشه اخم میکنم.
_ نه اینطوری.
ــــ
ادامه کامنتا خوشگلام. 🎀
- ۲.۴k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط