‌ آن قدر چشم به راهت ماندم تا که مرا خواب گرفت

‌ آن قدر چشم به راهت ماندم تا که مرا خواب گرفت
آرزوهای بلندی که به هم بافته بودم،همه را آب گرفت

بازی عشق تو با این دل ما بازی موج و دریاست
تخته ی پاره ی دل را غم تو ، در دل گرداب گرفت

حسرت دیدن روی تو کشیدم همه شب تا به سحر
نرسیدی به کنارم ،همه شب را غم مهتاب گرفت

در غم اینکه نبودی لحظاتم همگی جان کندند
پی رد تو نگاهم نفسی گوشه مرداب گرفت
دیدگاه ها (۲)

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم حس خوبیست که من ...

بوسه ی پنهانی ات را هم گرفتی، پس بروآخرین قربانی ات را هم گر...

باز هم قصه ی، من قصه ی کم حوصله هاستدردل می کنم این بار که و...

آرامه جان به ڪما رفتهڪجـــــــــــایــــــی ؟دادمـــــ ز ڪــ...

چه کنم چه کنم چه کنم من بی تو در این شب بارانیچه بگویم چه بگ...

🌱🍒سخت است که دلتنگ شوی، خنده نباشدمهمان تو جز حسرت ناخوانده ...

دور دنیا را زدم دیدم تو دنیای منیهمدمی دیوانه در دنیای تنهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط