پله‌های فلزی پشت‌بام زیر پایشان ناله می‌کردند، اما صدای خ

پله‌های فلزی پشت‌بام زیر پایشان ناله می‌کردند، اما صدای خنده‌های ریزی که گاه‌به‌گاه بینشان رد و بدل می‌شد، آن فضای سرد و فلزی را به گرمای یک خانه تبدیل کرده بود. برای ایزوکو، این پله‌ها طولانی‌ترین مسیری بود که در زندگی‌اش پیموده بود؛ نه از نظر فیزیکی، بلکه از نظرِ چیدنِ تکه‌های جدیدی که در وجودش شکل گرفته بود.

وقتی به پاگرد طبقه دوم رسیدند، ایزوکو ایستاد. نمی‌خواست آن شبِ جادویی تمام شود. او به دست‌های گره‌خورده‌شان نگاه کرد؛ انگشتان شوتو، بلند و کشیده، با اطمینانی که ایزوکو همیشه آرزویش را داشت، دور دست‌های لرزان اما مصمم او پیچیده شده بود.

شوتو متوجه توقف او شد. ایستاد و با همان نگاهِ نافذ و آرامش‌بخش، به ایزوکو خیره شد. «چی شد؟ هنوز نگرانِ تمرینِ فردایی؟»

ایزوکو سرش را به چپ و راست تکان داد. «نه… فقط… تا همین چند دقیقه پیش، همیشه فکر می‌کردم تنهایی جنگیدن بخشی از ذاتِ قهرمان بودنه. اینکه نباید هیچ وزنی رو روی دوشِ کسِ دیگه‌ای بذارم.» او نفسی عمیق کشید، هوای خنک راهرو ریه‌هایش را پر کرد. «ولی الان… اینکه می‌دونم فردا تو اونجا هستی، نه به عنوان یه رقیب، بلکه به عنوان کسی که… می‌تونم بهش تکیه کنم… انگار تمامِ قدرت‌های “وان فور آل” هم دیگه اون‌قدر سنگین به نظر نمی‌رسن.»

شوتو قدمی به او نزدیک‌تر شد. حالا فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که ایزوکو می‌توانست بوی ملایم یخ و سوختگیِ ناشی از کوسه‌ی شوتو را حس کند؛ بویی که برایش به آرام‌بخش‌ترین رایحه‌ی دنیا تبدیل شده بود.

شوتو با صدایی که حالا کمی بم‌تر و جدی‌تر شده بود، گفت: «ایزوکو، تو برای بقیه، نمادِ امید و قدرت مطلقی. اما برای من… تو فقط همونی هستی که اجازه دادی نیمه‌ی تاریکِ زندگیم، توی گرمایِ تو ذوب بشه.» او لحظه‌ای مکث کرد و انگشتانش را لای انگشتان ایزوکو قفل کرد. «پس نگرانِ وزنِ مسئولیت‌ها نباش. من اینجام که با هم تقسیمشون کنیم. چه توی میدان نبرد، چه وقتی که ستاره‌ها تماشامون می‌کنن.»

ایزوکو لبخند زد؛ لبخندی که دیگر آن اضطرابِ همیشگی را نداشت. او حس کرد که بالاخره، بعد از سال‌ها دویدن در مسیری ناهموار، به یک ایستگاهِ امن رسیده است.

«شوتو؟»

«هوم؟»

«فردا… قبل از اینکه بقیه بیدار بشن، می‌تونی زودتر بیای به زمین تمرین؟ فقط… چند دقیقه زودتر.»

شوتو لبخندِ کوتاهی زد و پیشانی‌اش را برای لحظه‌ای کوتاه به پیشانی ایزوکو تکیه داد. «هرچقدر زودتر که بخوای. حتی اگه بخوای قبل از طلوع خورشید تمرین کنیم.»

آن‌ها در سکوتِ راهرو، دست در دست، به سمتِ خوابگاه‌هایشان رفتند. شاید فردای آن روز، دنیا دوباره از آن‌ها قهرمانانی می‌خواست که باید می‌جنگیدند، اما امشب، آن‌ها یاد گرفته بودند که چگونه در میانِ تمامِ آن طوفان‌ها، جزیره‌ای کوچک از آرامش برای خودشان بسازند. ایزوکو می‌دانست که دیگر هیچ‌وقت، هیچ نبردی برای او “تنهایی” نخواهد بود.
دیدگاه ها (۰)

جلوی درِ اتاق‌هایشان ایستادند.راهرو ساکت بود؛ فقط نور زرد و ...

بچه ها این تک پارت بود ببخشید نشود که همش یک جا بفرستم تک تک...

آن لحظه‌ی آرام، مثل یک واحه در میانه‌ی بیابانِ مسئولیت‌های س...

پشت‌بام خوابگاه یو.ای، نیمه‌شب، زیر نور مهتاب.صدای باد در می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط