ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۰
درمونده و بلند زدم زیر گریه و پیشونیمو به شقیقه اش تکیه دادم.
نه.. لطفاً.. حق نداره اینکارو با من بکنه..
زمزمه کرد : سیندرالاي من..خوشبخت شو..
با درد و لرزون گفتم : تو روخدا تنهام نذار... جا نزن..برام بجنگ.خواهش میکنم. من هنوز امید دارم..من هنوز منتظرتم..
ماسك رو روي صورتش نگه داشت و به زور لبخند باريکي زد.
شقیقه شو پر عشق بوسیدم و گفتم : برام بجنگ و زود برگرد پیشم. خواهش میکنم.
اروم گفت:مامان شو..
قلبم ریخت.. بهت زده و ناباور گفتم: جیمین..
با لبخند تلخي گفت: با..اوني که دوسش داري..مامان شو..این..اخرین چیزیه که ازت میخوام... اخرين.. وصيت
و اشکش اروم از گوشه چشمش سر خورد پایین.. داشتم از داخل تیکه تیکه میشدم
پردرد و شوکه گریه کردم و تند گفتم : نه..نه..بس كن..جيمز بسه .. من فقط تو رو دوست دارم. فقط تو رو..میخوام با تو بچه دار شم..میخوام مامان بچه هاي تو باشم..لطفا..دووم بیار... خواهش میکنم...به خاطر من...
به زور چشماي پردردش رو باز نگه داشته بود.. تند دستش رو بوسیدم و گفتم : من هیچ وقت دست از دوست داشتنت برنمیدارم..هیچ وقت.. فشار ارومي به دستم داد و اروم چشماش روی هم افتاد. پر از عشق و درد نگاش کردم و هق هق قلبم خيلي سنگين بود..
من نمیتونم.. بعد جیمین نمیتونم به کس دیگه ای اجازه بدم بهم نزديك
شه. نمیخوام..
من جیمینم رو میخوام و اشفته و داغون زار زدم.
پرستار اومد سمتم و گفت : بلند شین لطفا.. اجازه بدین بیمارتون استراحت کنه..
اره... باید استراحت کنه... بايد انرژي بگيره..
تلخ و گرفته پیشونی جیمین رو بوسیدم و ناچار و داغون
بلند شدم.
دلم داشت میترکید. هر لحظه سنگین تر و سنگین تر میشد..
پردرد و له شده از تختش دور شدم. احساس تهوع شديدي داشتم.
دستمو به شکمم گرفتم که یهو صداي اژیر بلند دستگاه
علائم حياتي بلند شد..
قلبم خيلي بد و ترسیده ریخت و وحشت زده و هول
برگشتم عقب.. نفسم تو سینه حبس جیمین..
والي.. بهت زده دوید
با گریه و ترسیده و نگران دویدم
سمتش و داد زدم:چرا هیچ کس نمیاد؟ كمك.. جیمین..
يهو سرم خيلي خيلي شدید گیج رفت و دهنم قفل شد.. چرا هیچ کس به داد جیمینم نمیرسه؟
جیمین حالش بده..
اشکم نگران جاري شد و درمونده دستمو به سرم گرفتم.. با درد هق هق خيلي خفه اي کردم و قدمي سمت جیمین برداشتم اما...
انگار بدنم قفل شده بود..
همه وجودم بي حس شد و جيمز جلوي چشمام تار شد. خيلي نگران به زور قدم ديگه اي جلو رفتم..
قلبم از استرس و درد داشت از جا کنده میشد.. گلوم فشرده شد و تمام توانم رو از دست دادم و پخش زمین شدم.
ضربان قلبم هر لحظه کند و کندتر میشد..
مقاومت میکردم تا از حال نرم و بلند شم اما.. سینه ام داشت از جا کنده میشد..
نمیتونستم نفس بکشم و ذهنم از جیمین خالی نمیشد.. صداي اژیر دستگاه جیمین هنوز توي تمام سرم میپیچید اشکي پردرد و وحشت زده از گوشه ي چشماي بيجونم جاري شد و صداي یه کفش پاشنه بلند آخرين چيزي بود که شنیدم
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۰
درمونده و بلند زدم زیر گریه و پیشونیمو به شقیقه اش تکیه دادم.
نه.. لطفاً.. حق نداره اینکارو با من بکنه..
زمزمه کرد : سیندرالاي من..خوشبخت شو..
با درد و لرزون گفتم : تو روخدا تنهام نذار... جا نزن..برام بجنگ.خواهش میکنم. من هنوز امید دارم..من هنوز منتظرتم..
ماسك رو روي صورتش نگه داشت و به زور لبخند باريکي زد.
شقیقه شو پر عشق بوسیدم و گفتم : برام بجنگ و زود برگرد پیشم. خواهش میکنم.
اروم گفت:مامان شو..
قلبم ریخت.. بهت زده و ناباور گفتم: جیمین..
با لبخند تلخي گفت: با..اوني که دوسش داري..مامان شو..این..اخرین چیزیه که ازت میخوام... اخرين.. وصيت
و اشکش اروم از گوشه چشمش سر خورد پایین.. داشتم از داخل تیکه تیکه میشدم
پردرد و شوکه گریه کردم و تند گفتم : نه..نه..بس كن..جيمز بسه .. من فقط تو رو دوست دارم. فقط تو رو..میخوام با تو بچه دار شم..میخوام مامان بچه هاي تو باشم..لطفا..دووم بیار... خواهش میکنم...به خاطر من...
به زور چشماي پردردش رو باز نگه داشته بود.. تند دستش رو بوسیدم و گفتم : من هیچ وقت دست از دوست داشتنت برنمیدارم..هیچ وقت.. فشار ارومي به دستم داد و اروم چشماش روی هم افتاد. پر از عشق و درد نگاش کردم و هق هق قلبم خيلي سنگين بود..
من نمیتونم.. بعد جیمین نمیتونم به کس دیگه ای اجازه بدم بهم نزديك
شه. نمیخوام..
من جیمینم رو میخوام و اشفته و داغون زار زدم.
پرستار اومد سمتم و گفت : بلند شین لطفا.. اجازه بدین بیمارتون استراحت کنه..
اره... باید استراحت کنه... بايد انرژي بگيره..
تلخ و گرفته پیشونی جیمین رو بوسیدم و ناچار و داغون
بلند شدم.
دلم داشت میترکید. هر لحظه سنگین تر و سنگین تر میشد..
پردرد و له شده از تختش دور شدم. احساس تهوع شديدي داشتم.
دستمو به شکمم گرفتم که یهو صداي اژیر بلند دستگاه
علائم حياتي بلند شد..
قلبم خيلي بد و ترسیده ریخت و وحشت زده و هول
برگشتم عقب.. نفسم تو سینه حبس جیمین..
والي.. بهت زده دوید
با گریه و ترسیده و نگران دویدم
سمتش و داد زدم:چرا هیچ کس نمیاد؟ كمك.. جیمین..
يهو سرم خيلي خيلي شدید گیج رفت و دهنم قفل شد.. چرا هیچ کس به داد جیمینم نمیرسه؟
جیمین حالش بده..
اشکم نگران جاري شد و درمونده دستمو به سرم گرفتم.. با درد هق هق خيلي خفه اي کردم و قدمي سمت جیمین برداشتم اما...
انگار بدنم قفل شده بود..
همه وجودم بي حس شد و جيمز جلوي چشمام تار شد. خيلي نگران به زور قدم ديگه اي جلو رفتم..
قلبم از استرس و درد داشت از جا کنده میشد.. گلوم فشرده شد و تمام توانم رو از دست دادم و پخش زمین شدم.
ضربان قلبم هر لحظه کند و کندتر میشد..
مقاومت میکردم تا از حال نرم و بلند شم اما.. سینه ام داشت از جا کنده میشد..
نمیتونستم نفس بکشم و ذهنم از جیمین خالی نمیشد.. صداي اژیر دستگاه جیمین هنوز توي تمام سرم میپیچید اشکي پردرد و وحشت زده از گوشه ي چشماي بيجونم جاري شد و صداي یه کفش پاشنه بلند آخرين چيزي بود که شنیدم
ظهور ازدواج )
- ۲.۹k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط