پارت چهلوهشتم | میان درختها
پارت چهلوهشتم | میان درختها
پارک لارا
هنوز چند دقیقه از پیشنهاد قدم زدن توی جنگل نگذشته بود که همه مشغول آماده شدن شدن.
من جلوی آینه ایستاده بودم و سعی میکردم موهام رو مرتب کنم.
میچا از پشت سرم گفت:
ـ لارااا، بیا دیگه!
ـ اومدم!
***
وقتی از اتاق بیرون اومدن، همه آماده بودن. جونگکوک هم کنار در ایستاده بود و منتظر بقیه بود.
چیزی که جونگ کوک و لارا نمیدونستن این بود که چند دقیقه قبل، وقتی لارا و جونگکوک داخل اتاقها بودن، بقیه نقشهی کوچیکی براشون کشیده بودن.
قرار بود وسط راه، هرکدوم یه بهونه پیدا کنن و مسیرشون رو جدا کنن...
تا آخرش لارا و جونگکوک تنها بمونن.
---
همه با هم وارد مسیر جنگلی شدیم.
هوا خنک بود و نور چراغهای کوچیک مسیر، بین شاخههای درختها پخش میشد.
میچا دست جیهان رو گرفته بود و جلوتر از همه راه میرفت.
رُزا و لیام هم کمی عقبتر بودن و دربارهی چیزی با هم حرف میزدن.
من کنار جونگکوک قدم میزدم.
چند دقیقهای گذشت تا اینکه میچا ناگهان ایستاد.
ـ بچهااا، من و جیهان از این طرف میریم.
جیهان هم خیلی طبیعی گفت:
ـ آره، یه مسیر دیگه رو امتحان کنیم. بعداً توی ویلا میبینیمتون.
همه گفتن:
ـ باشه.
من با اخم مصنوعی دست به سینه شدم.
ـ میچا؟! من برات مردم و زنده شدم، داری منو میذاری میری؟!
میچا چند لحظه نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده.
ـ ببخشید خانوم! قول میدم سالم برگردم.
ـ خیانتکار!
همه خندیدن.
رُزا هم گفت:
ـ ما هم یه کم میریم اونطرف. میخوایم با مامان و بابامون تصویری حرف بزنیم.
لیام گفت:
ـ آره، آنتن اون قسمت بهتره.
ـ شما هم؟!
رُزا خندید.
ـ زود برمیگردیم.
و اون دوتا هم مسیرشون رو عوض کردن.
حالا فقط من، جونگکوک، میچا و جیهان و رُزا و لیام نبودیم...
فقط من و جونگکوک مونده بودیم.
به پشت سرم نگاه کردم.
همه با فاصله ایستاده بودن و با لبخندهای مشکوکی نگاهمون میکردن.
میچا با شیطنت گفت:
ـ خب دیگه...
من مشکوک نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ تو و جونگکوک هم جدا برین یه کم پیادهروی کنین.
ـ میچا...
ـ چی؟! مگه بد گفتم؟
جیهان خندید.
ـ فکر کنم برنامهمون کامل اجرا شد.
ـ کدوم برنامه؟!
هیچکس جواب نداد.
فقط رُزا خندید و همه یکییکی مسیر خودشون رو ادامه دادن.
من با ناباوری نگاهشون کردم.
ـ اینا واقعاً عجیبن...
جونگکوک کنارم ایستاده بود و لبخند میزد.
ـ ولشون کن.
ـ تو هم میدونستی؟
ـ حدس میزدم.
ـ و چیزی نگفتی؟
ـ نه.
ـ چرا؟
نگاهم کرد.
ـ چون فکر کردم شاید بد نباشه.
چند لحظه ساکت موندم.
ـ چی بد نباشه؟
جونگکوک خیلی آرام گفت:
ـ اینکه یه کم فقط خودمون باشیم.
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ شاید...
---
آرام در مسیر جنگلی قدم میزدیم.
صدای باد بین درختها میپیچید و نور ماه از لابهلای شاخهها روی زمین افتاده بود.
جونگکوک بعد از چند لحظه گفت:
ـ هنوز از جنگل میترسی؟
ـ یکم.
ـ چرا؟
ـ چون تاریکه و من نمیدونم پشت اون درختها چی هست.
جونگکوک خندید.
ـ نگران نباش. من اینجام.
نگاهش کردم.
ـ این جمله خیلی کلیشهای بود.
ـ ولی جواب میده.
لبخند زدم.
ـ شاید.
چند قدم دیگه رفتیم.
بعد آرام گفتم:
ـ میدونی... این سفر اصلاً اون چیزی نشد که فکر میکردم.
جونگکوک پرسید:
ـ پشیمونی؟
سرم رو تکون دادم.
ـ نه.
کمی مکث کردم.
ـ فقط... اتفاقاتش خیلی عجیب شد.
ـ زندگی همیشه طبق برنامه پیش نمیره.
ـ تو همیشه اینقدر جدی حرف میزنی؟
لبخند کمرنگی زد.
ـ نه همیشه.
ـ پس کی نه؟
نگاهم کرد.
ـ وقتی کنار آدمی باشم که باعث بشه راحتتر باشم.
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
فقط لبخند زدم و دوباره به مسیر روبهرو نگاه کردم.
و برای اولین بار، تاریکی جنگل دیگه اونقدر هم ترسناک به نظر نمیرسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرسی از حمایتاتون. لایک، وکامنتای زیاد! مرسی:)
پارک لارا
هنوز چند دقیقه از پیشنهاد قدم زدن توی جنگل نگذشته بود که همه مشغول آماده شدن شدن.
من جلوی آینه ایستاده بودم و سعی میکردم موهام رو مرتب کنم.
میچا از پشت سرم گفت:
ـ لارااا، بیا دیگه!
ـ اومدم!
***
وقتی از اتاق بیرون اومدن، همه آماده بودن. جونگکوک هم کنار در ایستاده بود و منتظر بقیه بود.
چیزی که جونگ کوک و لارا نمیدونستن این بود که چند دقیقه قبل، وقتی لارا و جونگکوک داخل اتاقها بودن، بقیه نقشهی کوچیکی براشون کشیده بودن.
قرار بود وسط راه، هرکدوم یه بهونه پیدا کنن و مسیرشون رو جدا کنن...
تا آخرش لارا و جونگکوک تنها بمونن.
---
همه با هم وارد مسیر جنگلی شدیم.
هوا خنک بود و نور چراغهای کوچیک مسیر، بین شاخههای درختها پخش میشد.
میچا دست جیهان رو گرفته بود و جلوتر از همه راه میرفت.
رُزا و لیام هم کمی عقبتر بودن و دربارهی چیزی با هم حرف میزدن.
من کنار جونگکوک قدم میزدم.
چند دقیقهای گذشت تا اینکه میچا ناگهان ایستاد.
ـ بچهااا، من و جیهان از این طرف میریم.
جیهان هم خیلی طبیعی گفت:
ـ آره، یه مسیر دیگه رو امتحان کنیم. بعداً توی ویلا میبینیمتون.
همه گفتن:
ـ باشه.
من با اخم مصنوعی دست به سینه شدم.
ـ میچا؟! من برات مردم و زنده شدم، داری منو میذاری میری؟!
میچا چند لحظه نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده.
ـ ببخشید خانوم! قول میدم سالم برگردم.
ـ خیانتکار!
همه خندیدن.
رُزا هم گفت:
ـ ما هم یه کم میریم اونطرف. میخوایم با مامان و بابامون تصویری حرف بزنیم.
لیام گفت:
ـ آره، آنتن اون قسمت بهتره.
ـ شما هم؟!
رُزا خندید.
ـ زود برمیگردیم.
و اون دوتا هم مسیرشون رو عوض کردن.
حالا فقط من، جونگکوک، میچا و جیهان و رُزا و لیام نبودیم...
فقط من و جونگکوک مونده بودیم.
به پشت سرم نگاه کردم.
همه با فاصله ایستاده بودن و با لبخندهای مشکوکی نگاهمون میکردن.
میچا با شیطنت گفت:
ـ خب دیگه...
من مشکوک نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ تو و جونگکوک هم جدا برین یه کم پیادهروی کنین.
ـ میچا...
ـ چی؟! مگه بد گفتم؟
جیهان خندید.
ـ فکر کنم برنامهمون کامل اجرا شد.
ـ کدوم برنامه؟!
هیچکس جواب نداد.
فقط رُزا خندید و همه یکییکی مسیر خودشون رو ادامه دادن.
من با ناباوری نگاهشون کردم.
ـ اینا واقعاً عجیبن...
جونگکوک کنارم ایستاده بود و لبخند میزد.
ـ ولشون کن.
ـ تو هم میدونستی؟
ـ حدس میزدم.
ـ و چیزی نگفتی؟
ـ نه.
ـ چرا؟
نگاهم کرد.
ـ چون فکر کردم شاید بد نباشه.
چند لحظه ساکت موندم.
ـ چی بد نباشه؟
جونگکوک خیلی آرام گفت:
ـ اینکه یه کم فقط خودمون باشیم.
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ شاید...
---
آرام در مسیر جنگلی قدم میزدیم.
صدای باد بین درختها میپیچید و نور ماه از لابهلای شاخهها روی زمین افتاده بود.
جونگکوک بعد از چند لحظه گفت:
ـ هنوز از جنگل میترسی؟
ـ یکم.
ـ چرا؟
ـ چون تاریکه و من نمیدونم پشت اون درختها چی هست.
جونگکوک خندید.
ـ نگران نباش. من اینجام.
نگاهش کردم.
ـ این جمله خیلی کلیشهای بود.
ـ ولی جواب میده.
لبخند زدم.
ـ شاید.
چند قدم دیگه رفتیم.
بعد آرام گفتم:
ـ میدونی... این سفر اصلاً اون چیزی نشد که فکر میکردم.
جونگکوک پرسید:
ـ پشیمونی؟
سرم رو تکون دادم.
ـ نه.
کمی مکث کردم.
ـ فقط... اتفاقاتش خیلی عجیب شد.
ـ زندگی همیشه طبق برنامه پیش نمیره.
ـ تو همیشه اینقدر جدی حرف میزنی؟
لبخند کمرنگی زد.
ـ نه همیشه.
ـ پس کی نه؟
نگاهم کرد.
ـ وقتی کنار آدمی باشم که باعث بشه راحتتر باشم.
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
فقط لبخند زدم و دوباره به مسیر روبهرو نگاه کردم.
و برای اولین بار، تاریکی جنگل دیگه اونقدر هم ترسناک به نظر نمیرسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرسی از حمایتاتون. لایک، وکامنتای زیاد! مرسی:)
- ۲۵۷
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط