پآرت⁹
پآرت⁹
نوا و یونگی مثل همیشه از خواب بیدار شدن و رفتن...
توراه داشتن میرفتن ک نوا پرید و گفت:
چیهه تنبل خوابت میاااد؟
مشخصه نخوابیدی
یونگی: اره بیدار بودم
نوا: اره دیگه کور میشی از بس تو اون وامونده ای
*ویو نوا تو کلاس*
وسط درس زنگ خورد
تا زنگ خورد نوا پرید سرجاش و مستقیم با سرعت داشت پله هارو میدویید که برسه ب کلاس یونگی
رفت و دید ن یونگی تو کلاسه ن اون دختره شیباااال...
راهرو رو میرفت و میگشت که ببینه اینا کجان؟
عاا! یونگی؟
وایساده بود داشت با اون دختر حرف میزد یه گوشه و نوا هم داشت نگاه میکرد
یهو..
می سو از پشت نوا ظاهر شد
نوا: یاااا چیکار میکنی؟ ترسیدم
می سو: تو چیکار میکنی اینجا کیو دید میزنی اونم یواشکی؟
نوا:خودت نگا کن
می سو: عاهااااا ،،پس فهمیدم نوا خانوم داره ب کی زلل میزنهههه
نوا : ششش ساکت شووووووو!
یونگی و اون دختره از هم جدا شدن و یونگی رفت سمت سرویس
دختره از اونوری داشت میومد ک نوا داشت نگاش میکرد
نوا:هوو می سو برو من کار دارم بت میگم
می سو:باشه
اون دختر داشت راهشو میرف و یهو نوا روبروش ظاهر شد
هان وو: واای چیکار میکنی!؟ ... برو کنار
نوا: هان وو،، کارت دارم
*رفتن توی اتاق موسیقی*
هان وو: خب چیه؟
نوا: آه برام جالبه همش بهش میچسبی ولی یبارم ندیدم بیای بگی بهش نامه و کادو بدم!
هان وو: چرا باید بتو بگم؟ نیازی ب این کار نیست من دلشو بدست اوردم
نوا: فکرشو از سرت بیرون کن هان وو!
نوا: اون یکی دیگرو دوست داره اصن خبر داری؟
هان وو: چیمیگی ،، حتی شماره همو داریم و چت میکنیم!
نوا بلند سرش داد زد و گفت: گفتممممم کسیو داره میفهمی؟؟؟؟
هان وو: برام مهم نیست چیمیگیمهم یونگیه
نوا: خب چون به توی احمق نمیگه که عین کَنه دیگه بهش نچسبی!
نوا بعداز این حرفش از اتاق زد بیرون و رفت تو کلاسش
می سو: دختر چیشده ؟ چرا قرمز شدی
نوا : هیچی
(براش تعریف کرد)
*زنگ خورد و طبق معمول نوا رفت سمت کلاس یونگی ک باهم برن*
بلند صداش زدم یونگی
همه ب مننگا کردن جز هان وو
نوا :بیا دیگه
*ویو یونگی*
...
شرط
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
(ایندفعه بازنشر نرسه نمیزارم واقعا)
نوا و یونگی مثل همیشه از خواب بیدار شدن و رفتن...
توراه داشتن میرفتن ک نوا پرید و گفت:
چیهه تنبل خوابت میاااد؟
مشخصه نخوابیدی
یونگی: اره بیدار بودم
نوا: اره دیگه کور میشی از بس تو اون وامونده ای
*ویو نوا تو کلاس*
وسط درس زنگ خورد
تا زنگ خورد نوا پرید سرجاش و مستقیم با سرعت داشت پله هارو میدویید که برسه ب کلاس یونگی
رفت و دید ن یونگی تو کلاسه ن اون دختره شیباااال...
راهرو رو میرفت و میگشت که ببینه اینا کجان؟
عاا! یونگی؟
وایساده بود داشت با اون دختر حرف میزد یه گوشه و نوا هم داشت نگاه میکرد
یهو..
می سو از پشت نوا ظاهر شد
نوا: یاااا چیکار میکنی؟ ترسیدم
می سو: تو چیکار میکنی اینجا کیو دید میزنی اونم یواشکی؟
نوا:خودت نگا کن
می سو: عاهااااا ،،پس فهمیدم نوا خانوم داره ب کی زلل میزنهههه
نوا : ششش ساکت شووووووو!
یونگی و اون دختره از هم جدا شدن و یونگی رفت سمت سرویس
دختره از اونوری داشت میومد ک نوا داشت نگاش میکرد
نوا:هوو می سو برو من کار دارم بت میگم
می سو:باشه
اون دختر داشت راهشو میرف و یهو نوا روبروش ظاهر شد
هان وو: واای چیکار میکنی!؟ ... برو کنار
نوا: هان وو،، کارت دارم
*رفتن توی اتاق موسیقی*
هان وو: خب چیه؟
نوا: آه برام جالبه همش بهش میچسبی ولی یبارم ندیدم بیای بگی بهش نامه و کادو بدم!
هان وو: چرا باید بتو بگم؟ نیازی ب این کار نیست من دلشو بدست اوردم
نوا: فکرشو از سرت بیرون کن هان وو!
نوا: اون یکی دیگرو دوست داره اصن خبر داری؟
هان وو: چیمیگی ،، حتی شماره همو داریم و چت میکنیم!
نوا بلند سرش داد زد و گفت: گفتممممم کسیو داره میفهمی؟؟؟؟
هان وو: برام مهم نیست چیمیگیمهم یونگیه
نوا: خب چون به توی احمق نمیگه که عین کَنه دیگه بهش نچسبی!
نوا بعداز این حرفش از اتاق زد بیرون و رفت تو کلاسش
می سو: دختر چیشده ؟ چرا قرمز شدی
نوا : هیچی
(براش تعریف کرد)
*زنگ خورد و طبق معمول نوا رفت سمت کلاس یونگی ک باهم برن*
بلند صداش زدم یونگی
همه ب مننگا کردن جز هان وو
نوا :بیا دیگه
*ویو یونگی*
...
شرط
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
(ایندفعه بازنشر نرسه نمیزارم واقعا)
- ۹۱
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط