از غمم با گُل پژمرده‌ی گلدان گفتم

از غمم با گُل پژمرده‌ی گلدان گفتم
تلخ با چایی یخ‌کرده‌ی لیوان گفتم
.
گفتم آن‌قدر دلم تنگِ هوایش شده است
همه را نم‌نم با نم‌نم باران گفتم
حرف‌هایی که نمی‌شد به کسی گفت، ولی
من به گنجشک نشسته لبِ ایوان گفتم
راهی کوچه شدم، دل به خیابان دادم
از خزان راز بزرگی به درختان گفتم
.
دست در جیب فرو بُردم و سر در یقه‌ام
از خودم هرچه شنیدم به خودم آن گفتم
.
در خودم غرق شدم، در سَرم افتاد جنون
از تو حتی به پلیسِ سرِ میدان گفتم!.
.
ناگهان چشم تو را روبروی خود دیدم
هول شدم، حاشیه رفتم، سخن از نان گفتم
پابه‌پا کردم و تو مثل همیشه رفتی
به خودم لعنت از این بخت گریزان گفتم
وقت کم بود... نشد حرف دلم را بزنم
دوستت دارمِ خود را به خیابان گفتم
دیدگاه ها (۲)

زندگی صحنه دل بود که من کات شدم”بسکه در محضر چشم تو مجازات ش...

چه قدر حس قشنگی است شاعرت باشمشریک خلوت شبهای خاطرت باشم چه ...

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا ؟ مثل باران ، تند میبارم نم...

عاقبت عاشق شدم،تقصیردریا بود و تو موجهای قلب من تعبیر دریا ب...

چقدر قافیه ها را به غم دچار کند منِ بدون تو با زندگی چکار کن...

بخوان ترانه ی یاران که حالِ دل فانی ستکه سهمِ اهلِ وفا ا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط