عشقدرنزدیکیقصر

#عشق_در_نزدیکی_قصر
#part_1

#Jeon_victor
#jeon_rina

نامه‌ای به شب، شعری برای عشق

**۱۸ مارس ۱۸۷۷، کاخ سلطنتی سن پترزبورگ**

هوای سردِ شبِ مارس، از پنجره‌ی بازِ اتاقِ مجللِ شاهزاده به داخل می‌خزید و سرمایِ گزنده‌ای داشت که با سنگینیِ لباس‌هایِ فاخرِ سلطنتی بر تنِ تهیونگ، گویی در هم می‌آمیخت. شاهزاده‌ی اولِ روسیه، با حرکاتی آرام و متین، ردایِ مخملِ گلدوزی شده‌اش را از تن به در کرد و بر رویِ دسته‌یِ صندلیِ چوبیِ کنده‌کاری شده انداخت. نگاهش به سیاهیِ مطلقِ بیرون پنجره خیره ماند؛ جایی که آسمانِ سن پترزبورگ، با تمامِ ستارگانِ کم‌سویِ خود، رازدارِ دلِ آشوبِ او بود.

نفسِ عمیقی کشید و قلمِ پَرِ عقاب را برداشت. جوهرِ سیاه و غلیظ را به نوکِ قلم آغشته کرد و بر رویِ کاغذِ دست‌سازِ لطیفی که بویِ کهنگی می‌داد، قلم زد. اولین کلمات، چون زمزمه‌ای عاشقانه از میانِ لب‌هایش سرازیر شدند، کلماتی برایِ **اگاتا**؛ همان که چون شعله‌ای در دلش زبانه می‌کشید و تمامِ وجودش را غرقِ نور و گرما می‌کرد.

*“عزیزترینِ من، نورِ دیدگانم، اگاتایِ جان! امشب قلبم چنان در سینه می‌تپد که گویی تمامِ وجودم در آرزویِ دیدارت به وجد آمده است. هر لحظه که از تو دورم، چون غروبی است که نورِ امید را از آسمانِ زندگی‌ام می‌رباید. یادِ تو، چون نسیمی دل‌انگیز، تمامِ رنج‌هایِ این روزگارِ پر از سیاست و تشریفات را از من می‌زداید. ای کاش می‌توانستم تمامِ این تاج و تختِ سنگی را رها کنم و به جنگل‌هایی که تو دوست داری، در کنارت بدوم؛ جایی که تنها صدایِ قلب‌هایمان و آوازِ پرندگان شنیده شود…”*

جوهر بر رویِ کاغذ جاری بود و کلمات، چون جویباری پر از احساس، راهِ خود را باز می‌کردند. اما ناگهان، قلم بر رویِ کاغذ مکث کرد. تصویری از **الیزابت**، پرنسسِ جوانِ بریتانیایی، در ذهنِ تهیونگ نقش بست. دستانش مشت شد. این ازدواج، این قراردادِ سیاسی… این سایه‌ای بود که بر عشقِ او می‌افتاد. با قلبی فشرده و صدایی که گویی از دوردست می‌آمد، ادامه داد:

*“…اگاتا، زندگی گاه مسیرهایی را بر ما تحمیل می‌کند که تحملشان از خودِ مرگ سخت‌تر است. پدرم، شاه کیم، برایِ استحکامِ پیوندهایِ سیاسی میانِ روسیه و بریتانیا، مرا در قبالِ ازدواج با دخترِ شاهِ انگلیس، پرنسس هریسون الیزابت، قرار داده است. نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظارِ من است، اما بدان که قلبم تنها برایِ تو خواهد تپید. این رسمی‌اتِ این ازدواج، تنها تلاشی است برایِ حفظِ نام و جایگاهِ ما، اما عشقِ حقیقیِ ما، چون گوهری گران‌بها، در دلِ صخره‌هایِ سردِ واقعیت، دست‌نخورده باقی خواهد ماند…”*

لحظه‌ای سکوت حکمفرما شد. قلم در دستانش می‌لرزید. آخرین جملات را با بغضی فروخورده و عشقی که سعی داشت در آن پنهان کند، نوشت.

*“…بمان که در شبِ تنهایی، تنها ستاره‌یِ راهنمایِ منی.
تقدیم به عشقِ من، اگاتا.
(امضا) تهیونگ”*

کاغذ را تا کرد و در پاکتی سفید نهاد. نفسِ عمیقی کشید. این نامه، تنها فریادِ خاموشِ دلی بود که در میانِ هیاهویِ سیاست و رسوم، در پیِ عشقِ گمشده‌اش می‌گشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک: 60
کامنت: 40
بازنشر: 17
دیدگاه ها (۵۰)

لیست بسیار مهم برای فالوورای جدید

۾؏ڕڣی ڣیک ﭾدیداسم اینگیلیسی:Love near the palace اسم فارسی: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط