#بترس_کیم
#بترس_کیم
***
پارت 2
صبحهای دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع میشد. او باید زودتر از همه میرسید تا بتواند قبل از شروع کلاسها، در کافه کوچک دانشگاه چند ساعت کار کند تا کمی پول برای اجارهبهای خانه و هزینههای جیمین در بیاورد. تهیونگ با پیراهنی که کمی برایش گشاد بود و کیف قدیمیاش که بندش با نخ دوخته شده بود، در راهروهای شلوغ میدوید. او همیشه سعی میکرد سرش پایین باشد؛ چون میدانست در این دانشگاه، نگاه کردن به چشمهای افراد «خاص» میتواند به قیمت یک جریمه سنگین یا حتی یک ضربه تمام شود.
در طرف دیگر، جئون جونگکوک با همراهانش در حال حرکت بود. او با استایلی سیاه و سرد، دستانش را در جیب شلوارش گذاشته بود و با هر قدمی که برمیداشت، دانشجویان دیگر مانند رودخانهای که شکافته میشود، به دو طرف میرفتند تا راه او را باز کنند. هیچکس جرات نمیکرد در مسیر او قرار بگیرد. جونگکوک در حال گوش دادن به گزارش یکی از زیردستهایش درباره محمولهای بود که در بندرگاه مشکل پیدا کرده بود و چهرهاش از عصبانیت در هم کشیده شده بود. او در وضعیت روحی بدی بود و هر چیزی میتوانست صبرش را لبریز کند.
تهیونگ که در حال عجله بود و سعی میکرد از میان جمعیت رد شود تا به کلاسش برسد، متوجه نشد که در حال حرکت به سمت «منطقه ممنوعه» (مسیر عبور جونگکوک) است. او در حال بررسی ساعت مچی قدیمیاش بود و با سرعت میدوید که ناگهان، در یک پیچ تند، با چیزی سخت و سنگی برخورد کرد.
*تپ!*
تهیونگ با شدت به سینهی کسی خورد. شدت برخورد به قدری بود که تعادلش را از دست داد و به عقب پرت شد و روی زمین افتاد. کتابها و دفترچههایش با صدا روی زمین پخش شدند. برای لحظهای، سکوت مطلق بر راهرو حاکم شد. همه نفسهایشان را حبس کردند. هر کسی که آنجا بود میدانست چه اتفاقی افتاده است؛ یک «ساده» جسارت (یا حماقت) کرده بود و به جئون جونگکوک برخورد کرده بود.
تهیونگ در حالی که روی زمین افتاده بود، با چشمانی ترسیده بالا را نگاه کرد. اولین چیزی که دید، کفشهای براق و مشکی جونگکوک بود که درست جلوی چشمهایش قرار داشت. سپس نگاهش را بالا برد و با چهرهی سرد و خشنی روبرو شد که گویی از اعماق جهنم آمده بود.
جونگکوک تکان نخورده بود، اما چشمهایش از شدت عصبانیت میدرخشید. او به آرامی سرش را خم کرد و با نگاهی تحقیرآمیز به تهیونگ که روی زمین جمع شده بود، نگریست. جونگکوک از اینکه کسی جرأت کند فضای شخصی او را violated کند، متنفر بود.
جونگکوک با صدایی بم و لرزان از شدت خشم، اما آرام گفت: «چشمهات کوره یا فقط احمقی؟»
تهیونگ با دستپاچگی سعی کرد بلند شود، اما از شدت استرس پایش به یکی از کتابهایش گیر کرد و دوباره تلوتلو خورد. این صحنهی دستوپا چلفتی او، باعث شد همراهان جونگکوک شروع به خندیدن کنند.
جونگکوک که از خندههای بقیه و سادگی تهیونگ بیشتر عصبی شده بود، یک قدم جلو آمد و با کفش گرانقیمتش، یکی از دفترچههای تهیونگ را که روی زمین بود، زیر پا گرفت و به شدت فشار داد تا کاغذهایش مچاله شوند.
او با لحنی سرد و تهدیدآمیز زمزمه کرد: «اینجا جای آدمهای دستوپا چلفتی و کور نیست. دفعه بعد اگه اتفاقی مثل این بیفته، مطمئن شو که دیگه نیازی به چشمهات نداشته باشی تا بتونی راه رو ببینی.»
جونگکوک بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، پایش را از روی دفترچه برداشت و با بیمیلی از کنار او گذشت، در حالی که بوی عطر تلخ و گرانقیمتش در فضای راهرو باقی مانده بود.
تهیونگ همانطور روی زمین ماند. قلبش به شدت میتپید و دستانش میلرزید. او دفترچهی مچاله شدهاش را برداشت و با چشمانی پر از اشک به مسیر رفتن جونگکوک نگاه کرد. او نمیدانست چرا این پسر اینقدر سنگدل است، اما یک چیز را مطمئن بود: جئون جونگکوک خطرناکترین موجودی بود که تا به حال دیده بود و او باید هر طور شده از مسیر او دور میماند.
اما او نمیدانست که برای جونگکوک، این برخورد تصادفی، تنها یک اتفاق نبود؛ بلکه شروع یک کنجکاوی آمیخته با نفرت بود. جونگکوک در حالی که دور میشد، در ذهنش فکر کرد: *«چه موجود ضعیفی... واقعاً حالم از این مدل آدمها به هم میخوره.»*
.
ادامه
***
پارت 2
صبحهای دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع میشد. او باید زودتر از همه میرسید تا بتواند قبل از شروع کلاسها، در کافه کوچک دانشگاه چند ساعت کار کند تا کمی پول برای اجارهبهای خانه و هزینههای جیمین در بیاورد. تهیونگ با پیراهنی که کمی برایش گشاد بود و کیف قدیمیاش که بندش با نخ دوخته شده بود، در راهروهای شلوغ میدوید. او همیشه سعی میکرد سرش پایین باشد؛ چون میدانست در این دانشگاه، نگاه کردن به چشمهای افراد «خاص» میتواند به قیمت یک جریمه سنگین یا حتی یک ضربه تمام شود.
در طرف دیگر، جئون جونگکوک با همراهانش در حال حرکت بود. او با استایلی سیاه و سرد، دستانش را در جیب شلوارش گذاشته بود و با هر قدمی که برمیداشت، دانشجویان دیگر مانند رودخانهای که شکافته میشود، به دو طرف میرفتند تا راه او را باز کنند. هیچکس جرات نمیکرد در مسیر او قرار بگیرد. جونگکوک در حال گوش دادن به گزارش یکی از زیردستهایش درباره محمولهای بود که در بندرگاه مشکل پیدا کرده بود و چهرهاش از عصبانیت در هم کشیده شده بود. او در وضعیت روحی بدی بود و هر چیزی میتوانست صبرش را لبریز کند.
تهیونگ که در حال عجله بود و سعی میکرد از میان جمعیت رد شود تا به کلاسش برسد، متوجه نشد که در حال حرکت به سمت «منطقه ممنوعه» (مسیر عبور جونگکوک) است. او در حال بررسی ساعت مچی قدیمیاش بود و با سرعت میدوید که ناگهان، در یک پیچ تند، با چیزی سخت و سنگی برخورد کرد.
*تپ!*
تهیونگ با شدت به سینهی کسی خورد. شدت برخورد به قدری بود که تعادلش را از دست داد و به عقب پرت شد و روی زمین افتاد. کتابها و دفترچههایش با صدا روی زمین پخش شدند. برای لحظهای، سکوت مطلق بر راهرو حاکم شد. همه نفسهایشان را حبس کردند. هر کسی که آنجا بود میدانست چه اتفاقی افتاده است؛ یک «ساده» جسارت (یا حماقت) کرده بود و به جئون جونگکوک برخورد کرده بود.
تهیونگ در حالی که روی زمین افتاده بود، با چشمانی ترسیده بالا را نگاه کرد. اولین چیزی که دید، کفشهای براق و مشکی جونگکوک بود که درست جلوی چشمهایش قرار داشت. سپس نگاهش را بالا برد و با چهرهی سرد و خشنی روبرو شد که گویی از اعماق جهنم آمده بود.
جونگکوک تکان نخورده بود، اما چشمهایش از شدت عصبانیت میدرخشید. او به آرامی سرش را خم کرد و با نگاهی تحقیرآمیز به تهیونگ که روی زمین جمع شده بود، نگریست. جونگکوک از اینکه کسی جرأت کند فضای شخصی او را violated کند، متنفر بود.
جونگکوک با صدایی بم و لرزان از شدت خشم، اما آرام گفت: «چشمهات کوره یا فقط احمقی؟»
تهیونگ با دستپاچگی سعی کرد بلند شود، اما از شدت استرس پایش به یکی از کتابهایش گیر کرد و دوباره تلوتلو خورد. این صحنهی دستوپا چلفتی او، باعث شد همراهان جونگکوک شروع به خندیدن کنند.
جونگکوک که از خندههای بقیه و سادگی تهیونگ بیشتر عصبی شده بود، یک قدم جلو آمد و با کفش گرانقیمتش، یکی از دفترچههای تهیونگ را که روی زمین بود، زیر پا گرفت و به شدت فشار داد تا کاغذهایش مچاله شوند.
او با لحنی سرد و تهدیدآمیز زمزمه کرد: «اینجا جای آدمهای دستوپا چلفتی و کور نیست. دفعه بعد اگه اتفاقی مثل این بیفته، مطمئن شو که دیگه نیازی به چشمهات نداشته باشی تا بتونی راه رو ببینی.»
جونگکوک بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، پایش را از روی دفترچه برداشت و با بیمیلی از کنار او گذشت، در حالی که بوی عطر تلخ و گرانقیمتش در فضای راهرو باقی مانده بود.
تهیونگ همانطور روی زمین ماند. قلبش به شدت میتپید و دستانش میلرزید. او دفترچهی مچاله شدهاش را برداشت و با چشمانی پر از اشک به مسیر رفتن جونگکوک نگاه کرد. او نمیدانست چرا این پسر اینقدر سنگدل است، اما یک چیز را مطمئن بود: جئون جونگکوک خطرناکترین موجودی بود که تا به حال دیده بود و او باید هر طور شده از مسیر او دور میماند.
اما او نمیدانست که برای جونگکوک، این برخورد تصادفی، تنها یک اتفاق نبود؛ بلکه شروع یک کنجکاوی آمیخته با نفرت بود. جونگکوک در حالی که دور میشد، در ذهنش فکر کرد: *«چه موجود ضعیفی... واقعاً حالم از این مدل آدمها به هم میخوره.»*
.
ادامه
- ۱۳۳
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط