تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...
همیشه با هم بحث میکردند..
یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد.
روی تابلو نوشته بود
"بهترین خیاط شهر"
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت "
بهترین خیاط کشور"
سومین خیاط نوشت
"بهترین خیاط دنیا"
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد
روی یک برگه کوچک با یه خط معمولی نوشت
"بهترین خیاط این کوچه"
آری؛
قرار نیست دنیامون رو بزرگ کنیم که توش گم بشیم،
تو همون دنیایی که هستیم.
میشه آدم بزرگی باشیم!!!
دیدگاه ها (۵)

انقد بدم میاد پسرا پا به پای دخترا لوسی حرف میزنن..............

بعله...

بچه ها من بهمنی ام..... زود بگین کیا بهمنی اند؟

ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجی ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕــــﯽ ﺑ...

کابوی احمق:۲

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند.همیشه با هم بحث میکردند.یک ...

#داستان ⭐️بهترین خیاطتو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه ...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

.تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط