سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۱۸
*سانیار*
تا دیدم داره به لپ های گوشتی و نرمالوش چنگ میزنه ترسیده دستاشو رو گرفتم و قبلی که جیغ بزنه لپ هاش که جای چنگ ناخوناش بود رو بو✨️سه زدم .
هر لپ یه بو✨️سه.
در جا ساکت شد . بعد آروم دستش رو گذاشت رو لپشو سرخ شد .
به این حرکتش نیشخند زدم . حتی اگه دیوونه هم باشه بازم دختره ، دختر کوچولوی خجالتی من .
رو پاهام بود یکم برگشت عقب و با مامانم که با ذوق نگامون میکرد چشم تو چشم شد و گفت : سانی من رو بوس بوسی کلده . بزنش
با شنیدن این حرفش شوکه شدم و اخم ساختگی کردم و گفتم : دلت میاد منو بزنه؟ معلومه خوشت اومده چرا ناراحتی خانومی؟
مامان هم از اون طرف سرزنشوار گفت : بچه راس میگه کار درستی نیست نامحرم رو ببوسی .
پررو پررو گفتم : وقتی تو اتاق بودیم خوب میگفتی بیا لباس تنش کن بعد الان ...
بابا سریع وسط حرفم پرید : پسرم حیا کن
درجا گفتم : چشم .
آوا یهو گفت : ابروتون رو میبرم
من که تازه متوجه شدم اصلا این دختره اینجاست .
آوا بلند شد و بدون حرف دیگه ای رفت .
رفت که رفت به درک .
به مرواریدم نگاه کردم که هنوز سرخ بود و لپش رو لمس میکرد .
شیطون خنده ای کردم و اروم گفتم : چیه خوشت اومد؟
عین پیرزنا حینی کشید و دستش رو گذاشت رو دهنش و با لحن بانمکی گفت : بی ادب به آلیس میگم ادبت کنه!
منم حاضر جواب گفتم : منم میگم سرم رو بوسیدی
با این حرفم رنگش پرید و بغض کرده نگام کرد که از حرفم پشیمون شدم ...
مامان گفت : آراد بیا تحویل بگیر پسرت رو ! زنش رو تهدید میکنه
بابا هم جدی گفت : نبینم این حرفا رو ها
بی حوصله چشمی گفتم
مروارید از همه جا بی خبر گفت : به الیس نگو
بعد چند قطره اشک از چشاش اومد که سریع پاکشون کردم و گفتم : من غلط کردم مرواریدم ببخشید تو گریه نکن خب ؟
بدتر گریه کرد که دستپاچه شدم و خودمم بغضم گرفت لعنتی چم شده بود ؟
خم شدم و گفتم : گریه نکن به آلیس نمیگم . اگه گریه کنی باز می بو✨️سمت باشه؟
مروارید با حرف آخرم انگاری خجالت کشید که دیگه گریه نکرد .
خندون گفتم: پیشی کوچولو
گیج نگام کرد که گفتم : پیشی کوچولو بودن چیز خوبیه .
خوشحال شد که بعد کمی مکث گفتم : البته فقط وقتایی که من بگمش.
نمی دونم فهمید یا نه ولی فرصت نشد اصلا چیزی بگه چون در عین در طویله با صدا بلندی باز شد و گاوی بزرگ نمایان شد ...
گاوی به نام رضا...
رضا جلو اومد و انگار مثلا اصلا ملکه و پادشاه رو جلوش ندید که فقط به سمت مروارید هجوم آورد.
رضا : آبجی خوبی فدات شم ؟ این خر که کاریت نکرد ... این چیه کی چنگ زده یا خدا کار سانیاره؟یعنی ...
وسط حرفش پریدم : هی من اینجاما
عین منگلی نگام کرد و یهو گفت : عه تو اینجایی
زیر لب گفتم : انیشتین
الان دقیقا روبه روم بود و برا هم قد شدن با مروارید خم شده بود که باعث شده بود اون صندوق عقبش بره هوا دقیقا جلو دید پدر مادر عزیز بنده .
مروارید همون اول با ذوق جیغی زد و پرید بغل رضا و من رو به هیج جاش نگرفت .
دختره آدم فروش .
رضا بلاخره صاف ایستاد و اون پشتش رو صاف کرد و مروارید رو محکم تو هوا بلند کرد و سرش رو ما✨️چ کرد
تا من بوسش میکنم که هی ادا آدمای با حیا رو در میاره بعد تا میرسه به این گاو ... لا اله الله !
مروارید با بغض گفت : داداش فک کردم ملدی رفتی پیش خدا
رضا گاو هم که هنوز متوجه پدر مادر بنده نبود بغض کرد و گفت : من کجا برم ؟ من بدون تو کجا می تونم برم آخه مرواریدم
اخم کردم و گفتم : منم به عنت میگیری اوکی ولی یه نیم نگاه به پادشاه و ملکه بنداز زشته .
در جا رنگش پرید و پشتش رو نگا کرد و انگار فلج شده بود نزدیک بود بیفته سریع گرفتمش که مروارید رو انداخت بغلم و شروع کرد به تعظیم کردن به مامان بابا نوبت به نوبت و عذر خواستن ....
بچه ها امتحان زبانم دادممم
از ۱۰۰ درصد ۸۰ و خوردی شدم💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻
تبریک نمیگین ؟
دیگه برمیگردیم به حالت عادی پارت گذاری🤣
البته تا سه شنبه فقط🤫🤫
چهارشنبه مدرسه ها باز میشه اخه🤣
بگین کلاس چندم هستین؟
من خودم نهم .
پارت ۱۸
*سانیار*
تا دیدم داره به لپ های گوشتی و نرمالوش چنگ میزنه ترسیده دستاشو رو گرفتم و قبلی که جیغ بزنه لپ هاش که جای چنگ ناخوناش بود رو بو✨️سه زدم .
هر لپ یه بو✨️سه.
در جا ساکت شد . بعد آروم دستش رو گذاشت رو لپشو سرخ شد .
به این حرکتش نیشخند زدم . حتی اگه دیوونه هم باشه بازم دختره ، دختر کوچولوی خجالتی من .
رو پاهام بود یکم برگشت عقب و با مامانم که با ذوق نگامون میکرد چشم تو چشم شد و گفت : سانی من رو بوس بوسی کلده . بزنش
با شنیدن این حرفش شوکه شدم و اخم ساختگی کردم و گفتم : دلت میاد منو بزنه؟ معلومه خوشت اومده چرا ناراحتی خانومی؟
مامان هم از اون طرف سرزنشوار گفت : بچه راس میگه کار درستی نیست نامحرم رو ببوسی .
پررو پررو گفتم : وقتی تو اتاق بودیم خوب میگفتی بیا لباس تنش کن بعد الان ...
بابا سریع وسط حرفم پرید : پسرم حیا کن
درجا گفتم : چشم .
آوا یهو گفت : ابروتون رو میبرم
من که تازه متوجه شدم اصلا این دختره اینجاست .
آوا بلند شد و بدون حرف دیگه ای رفت .
رفت که رفت به درک .
به مرواریدم نگاه کردم که هنوز سرخ بود و لپش رو لمس میکرد .
شیطون خنده ای کردم و اروم گفتم : چیه خوشت اومد؟
عین پیرزنا حینی کشید و دستش رو گذاشت رو دهنش و با لحن بانمکی گفت : بی ادب به آلیس میگم ادبت کنه!
منم حاضر جواب گفتم : منم میگم سرم رو بوسیدی
با این حرفم رنگش پرید و بغض کرده نگام کرد که از حرفم پشیمون شدم ...
مامان گفت : آراد بیا تحویل بگیر پسرت رو ! زنش رو تهدید میکنه
بابا هم جدی گفت : نبینم این حرفا رو ها
بی حوصله چشمی گفتم
مروارید از همه جا بی خبر گفت : به الیس نگو
بعد چند قطره اشک از چشاش اومد که سریع پاکشون کردم و گفتم : من غلط کردم مرواریدم ببخشید تو گریه نکن خب ؟
بدتر گریه کرد که دستپاچه شدم و خودمم بغضم گرفت لعنتی چم شده بود ؟
خم شدم و گفتم : گریه نکن به آلیس نمیگم . اگه گریه کنی باز می بو✨️سمت باشه؟
مروارید با حرف آخرم انگاری خجالت کشید که دیگه گریه نکرد .
خندون گفتم: پیشی کوچولو
گیج نگام کرد که گفتم : پیشی کوچولو بودن چیز خوبیه .
خوشحال شد که بعد کمی مکث گفتم : البته فقط وقتایی که من بگمش.
نمی دونم فهمید یا نه ولی فرصت نشد اصلا چیزی بگه چون در عین در طویله با صدا بلندی باز شد و گاوی بزرگ نمایان شد ...
گاوی به نام رضا...
رضا جلو اومد و انگار مثلا اصلا ملکه و پادشاه رو جلوش ندید که فقط به سمت مروارید هجوم آورد.
رضا : آبجی خوبی فدات شم ؟ این خر که کاریت نکرد ... این چیه کی چنگ زده یا خدا کار سانیاره؟یعنی ...
وسط حرفش پریدم : هی من اینجاما
عین منگلی نگام کرد و یهو گفت : عه تو اینجایی
زیر لب گفتم : انیشتین
الان دقیقا روبه روم بود و برا هم قد شدن با مروارید خم شده بود که باعث شده بود اون صندوق عقبش بره هوا دقیقا جلو دید پدر مادر عزیز بنده .
مروارید همون اول با ذوق جیغی زد و پرید بغل رضا و من رو به هیج جاش نگرفت .
دختره آدم فروش .
رضا بلاخره صاف ایستاد و اون پشتش رو صاف کرد و مروارید رو محکم تو هوا بلند کرد و سرش رو ما✨️چ کرد
تا من بوسش میکنم که هی ادا آدمای با حیا رو در میاره بعد تا میرسه به این گاو ... لا اله الله !
مروارید با بغض گفت : داداش فک کردم ملدی رفتی پیش خدا
رضا گاو هم که هنوز متوجه پدر مادر بنده نبود بغض کرد و گفت : من کجا برم ؟ من بدون تو کجا می تونم برم آخه مرواریدم
اخم کردم و گفتم : منم به عنت میگیری اوکی ولی یه نیم نگاه به پادشاه و ملکه بنداز زشته .
در جا رنگش پرید و پشتش رو نگا کرد و انگار فلج شده بود نزدیک بود بیفته سریع گرفتمش که مروارید رو انداخت بغلم و شروع کرد به تعظیم کردن به مامان بابا نوبت به نوبت و عذر خواستن ....
بچه ها امتحان زبانم دادممم
از ۱۰۰ درصد ۸۰ و خوردی شدم💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻
تبریک نمیگین ؟
دیگه برمیگردیم به حالت عادی پارت گذاری🤣
البته تا سه شنبه فقط🤫🤫
چهارشنبه مدرسه ها باز میشه اخه🤣
بگین کلاس چندم هستین؟
من خودم نهم .
- ۱.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط