قول بده که خواهــــی آمد …

قول بده که خواهــــی آمد …
اما
هــــرگز نیا !
اگــــر بیایی …
همه چیــــز خراب میشود !!
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق ،
به دریا و جاده خیــــره شوم !!
من
خــــو کرده ام به این انتظار ؛
به این پــــرسه زدن ها …
در اسکله و ایستگاه !
اگــــر بیایی …
من چشم به راه چه کسی بمانم ؟؟!
دیدگاه ها (۱)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و یکــم سـی...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

نمی دانم از کجا شروع شد،فقط قلم بر دست گرفتم و دیگر نوشته ها...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وچهارم: شبی که ترکش کردم---آن شب.سایه...

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هفتمکوک دوید.نه آن‌قدر که صدای ...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁷" درمانگاه سئول "{...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط