𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
پ.ج : یعنی چی که نیستن؟!
خدمتکار : کل قصر رو گشتیم سرورم اما خبری ازشون نیست
با کلافگی روی صندلی نشست و به خدمتکار اشاره کرد که بره ، خدمتکار تعظیم کرد و از اتاق خارج شد
م.ج : نگران نباش ، تهیونگ همراهشه چیزیش نمیشه
پ.ج : میدونم تهیونگ مراقبشه ، بحث من مهمونیه که یک ساعت دیگه شروع میشه...نمیتونم کنسلش کنم شاهزاده ها از کشور های دیگه دارن میان ، قطعا الان تو راهن
م.ج : از اول نباید این کارو میکردی
پ.ج : قبلا راجبش بحث کردیم ، اگه با کشورهای دیگه صلح نکنیم جنگ میشه
م.ج : به نظرت اگه کاری به کار کسی نداشته باشیم بازم جنگ میشه ؟
پادشاه دستی لای موهایش نقره ای اش کشید
پ.ج : تو بهشون گفتی فرار کنن نه ؟
با صدایی که انگار از ته چاه میآمد زمزمه کرد
م.ج : خبببببب....آره ، حداقل تهیونگ انقدی جونگکوک رو دوست داره که حاضر باشه باهاش فرار کنه
پ.ج : حالا میگی با این مهمونی چیکار کنم ؟
م.ج : میگیم حال جونگکوک خوب نیست و دکتر گفته باید استراحت کنه ، بعدا یه جوری سر مهمونا رو گرم میکنیم مثل بقیه مهمونی ها
پادشاه آرام سرش را به نشانه تایید تکان داد و بعد از مدتی سکوت کردن بلاخره حرف زد
پ.ج : تو میدونستی تهیونگ اینکارو میکنه ، چرا پیشنهادش و دادی ؟
م.ج : باید یه جوری پسرمو نجات میدادم ، و اینکارو سپردم به تهیونگ . حالا جونگکوک دیگه مجبور نیست با یه اشراف زاده ای که نمیشناسه ازدواج کنه و یه مدتی هم میتونه با تهیونگ تنها باشه
پ.ج : اگه اتفاقی براشون بیوفته چی ؟ اون بیرون خیلی خطرناکه ، مخصوصا برای جونگکوک که کلا دو بار رفته تو شهر
م.ج : نگران نباش ، میدونی که تهیونگ با تمام وجودش مراقبشه ، تازه...تهیونگ توی شهر بزرگ شده پس خوب میدونه چیکار باید بکنه
یکی در زد و با صدای در هردو به سمت در برگشتند .
خدمتکاری که بیرون ایستاده بود با صدایی بلند و واضح گفت
خدمتکار : سرورم ، مهمان ها رسیدند
پ.ج : باشه الان میام
....
دست در دست تهیونگ ، آرام در بازارچه قدم میزدند
جونگکوک : کی برمیگردیم به قصر ؟
تهیونگ: فعلا یه مدتی اینجا میمونیم
ناگهان نگاه جونگکوک به یه مغازه عجیب غریب افتاد که همه چیز توش پیدا میشد .
با چشمان تیله ای و براقش به سمت مغازه دوید و از پشت ویترین به وسایل نگاه کرد ، بین همه وسایلی که آنجا بود چشمش به یه جاکلیدی ست افتاد که مثل یه قلب بود و که از وسط نصف شده بود و هر تکه یک جاکلیدی جدا بود
جونگکوک : بیا اون جاکلیدیه رو بخریمممممم
و با چشمای براقش به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ که نمیتونست به اون چشما نه بگه لبخند کمرنگی زد و وارد مغازه شد و جاکلیدی رو براش خرید
حالا یه تیکه دست تهیونک بود و تکه دیگش دست جونگکوک
تهیونگ : خب دیگه چی میخوای ؟
جونگکوک درحالی که با خوشحالی با جاکلیدی ور میرفتبه تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : فقط بیا بریم خونه من خسته شدم
تهیونگ خندید و جونگکوک رو براید استایل بلند کرد و باعث شد جونگکوک جیغ آرامی بکشه
جونگکوک : هی چیکار میکنی ، منو بزار زمین
تهیونگ : مگه نگفتی خسته شدی ؟! اینجوری دیگه خسته نمیشی .
و بدون توجه به نگاه خیره بقیه به سمت مهمون خونه حرکت کرد
....ادامه دارد
اگه بتونم امروز یه پارتم از اون یکی فیک میزارم
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
پ.ج : یعنی چی که نیستن؟!
خدمتکار : کل قصر رو گشتیم سرورم اما خبری ازشون نیست
با کلافگی روی صندلی نشست و به خدمتکار اشاره کرد که بره ، خدمتکار تعظیم کرد و از اتاق خارج شد
م.ج : نگران نباش ، تهیونگ همراهشه چیزیش نمیشه
پ.ج : میدونم تهیونگ مراقبشه ، بحث من مهمونیه که یک ساعت دیگه شروع میشه...نمیتونم کنسلش کنم شاهزاده ها از کشور های دیگه دارن میان ، قطعا الان تو راهن
م.ج : از اول نباید این کارو میکردی
پ.ج : قبلا راجبش بحث کردیم ، اگه با کشورهای دیگه صلح نکنیم جنگ میشه
م.ج : به نظرت اگه کاری به کار کسی نداشته باشیم بازم جنگ میشه ؟
پادشاه دستی لای موهایش نقره ای اش کشید
پ.ج : تو بهشون گفتی فرار کنن نه ؟
با صدایی که انگار از ته چاه میآمد زمزمه کرد
م.ج : خبببببب....آره ، حداقل تهیونگ انقدی جونگکوک رو دوست داره که حاضر باشه باهاش فرار کنه
پ.ج : حالا میگی با این مهمونی چیکار کنم ؟
م.ج : میگیم حال جونگکوک خوب نیست و دکتر گفته باید استراحت کنه ، بعدا یه جوری سر مهمونا رو گرم میکنیم مثل بقیه مهمونی ها
پادشاه آرام سرش را به نشانه تایید تکان داد و بعد از مدتی سکوت کردن بلاخره حرف زد
پ.ج : تو میدونستی تهیونگ اینکارو میکنه ، چرا پیشنهادش و دادی ؟
م.ج : باید یه جوری پسرمو نجات میدادم ، و اینکارو سپردم به تهیونگ . حالا جونگکوک دیگه مجبور نیست با یه اشراف زاده ای که نمیشناسه ازدواج کنه و یه مدتی هم میتونه با تهیونگ تنها باشه
پ.ج : اگه اتفاقی براشون بیوفته چی ؟ اون بیرون خیلی خطرناکه ، مخصوصا برای جونگکوک که کلا دو بار رفته تو شهر
م.ج : نگران نباش ، میدونی که تهیونگ با تمام وجودش مراقبشه ، تازه...تهیونگ توی شهر بزرگ شده پس خوب میدونه چیکار باید بکنه
یکی در زد و با صدای در هردو به سمت در برگشتند .
خدمتکاری که بیرون ایستاده بود با صدایی بلند و واضح گفت
خدمتکار : سرورم ، مهمان ها رسیدند
پ.ج : باشه الان میام
....
دست در دست تهیونگ ، آرام در بازارچه قدم میزدند
جونگکوک : کی برمیگردیم به قصر ؟
تهیونگ: فعلا یه مدتی اینجا میمونیم
ناگهان نگاه جونگکوک به یه مغازه عجیب غریب افتاد که همه چیز توش پیدا میشد .
با چشمان تیله ای و براقش به سمت مغازه دوید و از پشت ویترین به وسایل نگاه کرد ، بین همه وسایلی که آنجا بود چشمش به یه جاکلیدی ست افتاد که مثل یه قلب بود و که از وسط نصف شده بود و هر تکه یک جاکلیدی جدا بود
جونگکوک : بیا اون جاکلیدیه رو بخریمممممم
و با چشمای براقش به تهیونگ نگاه کرد
تهیونگ که نمیتونست به اون چشما نه بگه لبخند کمرنگی زد و وارد مغازه شد و جاکلیدی رو براش خرید
حالا یه تیکه دست تهیونک بود و تکه دیگش دست جونگکوک
تهیونگ : خب دیگه چی میخوای ؟
جونگکوک درحالی که با خوشحالی با جاکلیدی ور میرفتبه تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : فقط بیا بریم خونه من خسته شدم
تهیونگ خندید و جونگکوک رو براید استایل بلند کرد و باعث شد جونگکوک جیغ آرامی بکشه
جونگکوک : هی چیکار میکنی ، منو بزار زمین
تهیونگ : مگه نگفتی خسته شدی ؟! اینجوری دیگه خسته نمیشی .
و بدون توجه به نگاه خیره بقیه به سمت مهمون خونه حرکت کرد
....ادامه دارد
اگه بتونم امروز یه پارتم از اون یکی فیک میزارم
- ۲.۴k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط