جنون مافیا

جنون مافیا
☆part17S1☆

ویو تهیونگ
داشتم به جیمو هشدار میدادم که از جونگکوک دور بمونه که صدای اشنایی شنیدم..غریزه ان بهم میگفت برم سمتش
دست خودم نبود و سرمو چرخوندم و دیدم سوجین درحال تلاش برای فرار از چندتا عو..ضی هو.. له...
سریع سمتش رفتم
تهیونگ: ولش کنید
دست سوجینو گرفت و به جای خلوت تری کشید
سوجین: م.. هق.. ممنون
تهیونگ: خیلی خب تموم شد.. نباید خیلی دور میشدی
بیا بریم بیرون
سوجین: نمیخوام سوا این حالمو ببینه...من زودتر میرم
تهیونگ: وایسا... همینطوری؟
سوجین: بلیطم ساعت ۱٠ شبه..
تهیونگ: چه بلیطی
سوجین: بخاطر تعطیلات میرم پیش مادربزرگم
تهیونگ: خیلی خب بیا برسونمت
سوجین: نیا..
تهیونگ: سوار شو

ویو سوا
حال خوبی نداشتم.. احساس تنهایی داشتم.. میترسیدم
میخواستم برگردم خونه دنبال سوجین میگشتم که ازش عذرخواهی کنم و زودتر بذم که جمیین حلوم سبز شد
جیمین: کجا میری
سوا: سوجینو ندیدی
جیمین: الان تهیونگ بردش
سوا: کجا!؟
جیمین: حالش یکم بد بود گفت عذرمیخوام و رفت.. نگران نباش
سوا: وا!... راستش منم میخواستم برم خونه ساعت یازدهه خیلی خستم
جیمین: خیلس خی... ماعم داشتیم میرفتیم بیا بریم پیش بچه ها
....
جیمین: جیمو بیا.. من تو و جینو میرسونم
جیمو: نه نیازی نیست جونگکوک...
جیمین: من و تو هم مسیریم الکی اونو اذیت نکن(بیشتر دستور داد)

.... ویو سوا

توی ماشین با جونگکوک بودم.. فقط صدای کولر بود که تو فضا پیچیده بود...اگر میتونست قطعا پرتم میکرد بیرون...
جونگکوک: اره خب
سوا: چی!
چیزی نکفت و با سرعت زیادی رانندگ میکرد.. حالت تهوع داشتم
سوا: اروم.. تر
توجهی نکرد و وقتی پتش چراغ قرمز استوپ کرد کمی پرت شدم به جلو و بعد سرم به شیشه کناری خورد
سوا: آی
جونگکوک: کمربندت کو؟
نگهی بهش کردم و جوابی نداشتم
جونگکوک: نتونستی ببندی نه!

ویو کوک
خم شدم تا کمربندشو ببندم... اون دوتا تیله های صورتش میلرزیدن.. از ترس و درد اما من سنگ ار از اونی بودم که بخوام واکنشی در برابر اینا نشون بدم..تا اخر عمرم باور دارم که زندگیمو به اتیش کشیده اما قطعا همیشگس نمیمونیم ما!


سوا
وقتی رسیدیم خونه با عحله به سمت اتاقم رفتم.. لباسام را عوض کردم و صورتمو شستم و یخ روی پیشونیم گذاشتم تا ورم نکنه...
روی صندلی نشستم...ناخوداکاه اشکی روی صورتم نمایان شد
پرده رو کشیدم و پنجره را باز کردم تا یکم هوا بخورم... یغض گلومو داشت تجزیه میکرد
چیز عجیبی چشممو گرفت... نگعبان ها سعی در بیرون کردن یک مرد بودند که ناکهان نگاه مرد به من خورد
سریع پرده رو کشیدم و به سمت تختم رفتم تا بخوابم...

صبح..
با هرزحمتی شده صبحانه درست کردم و روی میز چیدم
جونگکوک با یه پیراهن مشکی که خوب به بدنش نشسته بود اومد سمت میز
....
دیدگاه ها (۰)

جنون مافیا☆part18S1☆سوا:صبح بخیرجونگکوک: صبح بخیر در سکوت صب...

جنون مافیا ☆part19S1☆ساعت هشت و ربع جلوی خونه ماشنو پاذک کرد...

جنون مافیا ☆parr17S1☆با چیزی که دیدم حرصم گرفت... اون یه عو....

جنون مافیا☆part1۶S1☆سوا: خب پس بزار رزرو کنم اسمامونوسوجین: ...

جنون مافیا ☆part14S1☆جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط