تکاپو پارت 79:پرستار، کی آورده..؟
تکاپو پارت 79:پرستار، کی آورده..؟
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
پرستار لبخند ملایمی زد و کیسهی لباس را روی صندلی کنار تخت گذاشت.
ـ دوستپسرتون لباسها رو انتخاب کرد.
آنیا با تعجب به لباسها نگاه کرد.
چند لحظه بعد، سویشرت آبیرنگ را از داخل کیسه بیرون آورد.
لبخند خیلی آرامی روی لبش نشست.
زیر لب گفت:
ـ ...هنوز یادشه.
پرستار که متوجه منظورش نشده بود، فقط لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
در، آرام بسته شد.
...
چند ثانیه بعد...
تق...
دستگیرهی در پایین رفت.
دامیان وارد اتاق شد.
سرش پایین بود.
موهای مشکیاش کمی روی پیشانیاش افتاده بودند.
در را آرام پشت سرش بست.
هیچ حرفی نزد.
آنیا نگاهش کرد.
چند لحظه سکوت میانشان ماند.
آنیا لبهایش را از هم باز کرد.
ـ دامیان... تو...
میخواست بپرسد:
«تو خوبی؟»
اما جملهاش نیمهتمام ماند.
دامیان آرام به تخت نزدیک شد.
برای یک لحظه مکث کرد.
بعد بیهیچ حرفی خم شد...
و آنیا را در آغوش گرفت.
آغوشش محکم نبود.
انگار میترسید دوباره به پای زخمیاش درد وارد کند.
فقط آنقدر نزدیک که مطمئن شود...
واقعاً آنجاست.
سرش را آرام روی موهای آنیا گذاشت.
چشمهایش را بست.
عطر آشنای موهای آنیا...
همان عطری بود که ماهها از آن دور مانده بود.
نفسی آرام کشید.
انگار برای اولین بار از زمان حمله، توانست نفس راحتی بکشد.
"سالمی..."
"همین برام کافیه..."
...
آنیا بیاختیار ذهنش را خواند.
تمام آن عذاب وجدانی که دامیان در دلش پنهان کرده بود...
تمام ترسی که حتی نتوانسته بود به زبان بیاورد...
همه را در یک لحظه احساس کرد.
چشمهایش آرام پر از اشک شدند.
قطرهی کوچکی از گوشهی چشمش روی گونهاش لغزید.
او چیزی نگفت.
فقط دست سالمش را آهسته بالا آورد.
و دور کمر دامیان حلقه کرد.
خیلی آرام...
او هم دامیان را در آغوش گرفت.
هیچکدام حرفی نزدند.
دیگر نیازی به کلمه نبود.
صدای آرام دستگاه ضربان قلب، تنها صدایی بود که در اتاق شنیده میشد.
و برای اولین بار بعد از آن شب...
هر دو احساس کردند که دیگر تنها نیستند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
پرستار لبخند ملایمی زد و کیسهی لباس را روی صندلی کنار تخت گذاشت.
ـ دوستپسرتون لباسها رو انتخاب کرد.
آنیا با تعجب به لباسها نگاه کرد.
چند لحظه بعد، سویشرت آبیرنگ را از داخل کیسه بیرون آورد.
لبخند خیلی آرامی روی لبش نشست.
زیر لب گفت:
ـ ...هنوز یادشه.
پرستار که متوجه منظورش نشده بود، فقط لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
در، آرام بسته شد.
...
چند ثانیه بعد...
تق...
دستگیرهی در پایین رفت.
دامیان وارد اتاق شد.
سرش پایین بود.
موهای مشکیاش کمی روی پیشانیاش افتاده بودند.
در را آرام پشت سرش بست.
هیچ حرفی نزد.
آنیا نگاهش کرد.
چند لحظه سکوت میانشان ماند.
آنیا لبهایش را از هم باز کرد.
ـ دامیان... تو...
میخواست بپرسد:
«تو خوبی؟»
اما جملهاش نیمهتمام ماند.
دامیان آرام به تخت نزدیک شد.
برای یک لحظه مکث کرد.
بعد بیهیچ حرفی خم شد...
و آنیا را در آغوش گرفت.
آغوشش محکم نبود.
انگار میترسید دوباره به پای زخمیاش درد وارد کند.
فقط آنقدر نزدیک که مطمئن شود...
واقعاً آنجاست.
سرش را آرام روی موهای آنیا گذاشت.
چشمهایش را بست.
عطر آشنای موهای آنیا...
همان عطری بود که ماهها از آن دور مانده بود.
نفسی آرام کشید.
انگار برای اولین بار از زمان حمله، توانست نفس راحتی بکشد.
"سالمی..."
"همین برام کافیه..."
...
آنیا بیاختیار ذهنش را خواند.
تمام آن عذاب وجدانی که دامیان در دلش پنهان کرده بود...
تمام ترسی که حتی نتوانسته بود به زبان بیاورد...
همه را در یک لحظه احساس کرد.
چشمهایش آرام پر از اشک شدند.
قطرهی کوچکی از گوشهی چشمش روی گونهاش لغزید.
او چیزی نگفت.
فقط دست سالمش را آهسته بالا آورد.
و دور کمر دامیان حلقه کرد.
خیلی آرام...
او هم دامیان را در آغوش گرفت.
هیچکدام حرفی نزدند.
دیگر نیازی به کلمه نبود.
صدای آرام دستگاه ضربان قلب، تنها صدایی بود که در اتاق شنیده میشد.
و برای اولین بار بعد از آن شب...
هر دو احساس کردند که دیگر تنها نیستند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۳۱۸
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط