وقتی همبازی بچش بشی 🧸✨
وقتی همبازی بچش بشی 🧸✨
پارت: ۱
(ویو آیو):صبح از خواب بیدار شدم دستو صورتمو شستم این خونه واقعا خسته کنندس از وقتی مامان مرده همش مجبورم با عروسکام بازی کنم ولی امروز نع..(خنده های شیطانی 😁)
به آجوما گفتم برام غذا بیاره منم رفتم دستشویی دستو صورتمو بشورم که دیدم
پنجره بازه برای همین از فرصت استفاده کردمو رفتم بلای پنجره و رفتم بیرون وقتی خواستم از پنجره بیام پایین با کله خوردم زمین سرم خیلی درد میکرد ولی جلوی دهنمو گرفتم
همه بادیگاردا جلوی در بودن برای همین از در پشتی رفتم تا کسی نفهمه ،
رفتم مغازه عروسک فروشی اونور خونمونو رفتم تو خیلی شلوغ بود رفتم یه عروسک خرسی خیلی گنده سفید برداشتم.
(ویو آجوما)
رفتم داخل اتاق بانوی جوان ولی اونجا نبود خیلی استرس داشتم غذا از دستم افتاد و با ارباب تماس گرفتم:
مکالمه....🚷
اجوما:آل.و....اربا...براستش
ته ته:باز چی شدههه دخترم که چیزیش نشده نع ؟(سردو جدی)
آجوما:ارباب....بانوی جوان از خونه فرار کردنن
ته ته:اونننن فقط ۵سالشه بهتون گفتم چشم ازش برندارینننن (داد)
در خماری بمانید 😁
شرط:
کام:۱۷
لایک ۳۲
پارت: ۱
(ویو آیو):صبح از خواب بیدار شدم دستو صورتمو شستم این خونه واقعا خسته کنندس از وقتی مامان مرده همش مجبورم با عروسکام بازی کنم ولی امروز نع..(خنده های شیطانی 😁)
به آجوما گفتم برام غذا بیاره منم رفتم دستشویی دستو صورتمو بشورم که دیدم
پنجره بازه برای همین از فرصت استفاده کردمو رفتم بلای پنجره و رفتم بیرون وقتی خواستم از پنجره بیام پایین با کله خوردم زمین سرم خیلی درد میکرد ولی جلوی دهنمو گرفتم
همه بادیگاردا جلوی در بودن برای همین از در پشتی رفتم تا کسی نفهمه ،
رفتم مغازه عروسک فروشی اونور خونمونو رفتم تو خیلی شلوغ بود رفتم یه عروسک خرسی خیلی گنده سفید برداشتم.
(ویو آجوما)
رفتم داخل اتاق بانوی جوان ولی اونجا نبود خیلی استرس داشتم غذا از دستم افتاد و با ارباب تماس گرفتم:
مکالمه....🚷
اجوما:آل.و....اربا...براستش
ته ته:باز چی شدههه دخترم که چیزیش نشده نع ؟(سردو جدی)
آجوما:ارباب....بانوی جوان از خونه فرار کردنن
ته ته:اونننن فقط ۵سالشه بهتون گفتم چشم ازش برندارینننن (داد)
در خماری بمانید 😁
شرط:
کام:۱۷
لایک ۳۲
- ۳.۶k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط