هر کسی از یک جایی به بعد ته می کشد.

هر کسی از یک جایی به بعد ته می کشد.
انقدر دق میکند…
بغض میکند..
ضجه میزند..
تا به خودش بیاید که باید عاقلانه دور شود از تمام هیجاناتی که به روحش جز غم و درد و غصه هیچ ندادند.
آدم که نمی تواند مرده متحرک باشد!
یک روز به خودش می آید و برای رهایی از هر چه غلط و اشتباه است کمی عمیق تر به دورو اطرافش نگاه میکند.
میفهمی؟
آنقدر عمیق که چیزهایی که به روح و روانش آسیب می زند را هیچ وقت آرزو نکند.
من هم مانند همه‌ی انسان ها برای خود گلی بودم..
من رز بود ..رز سرخ که همه از دیدنش به وجد می آمدند…
اما روزی ..دست سرنوشت مرا سیاه کرد..سیاه سیاه.
درست به رنگ شب .حال من شده ام رز سیاه قصه ها که هیچ کس جلودارش نیست..
رز سیاهی که اینبار از هیجاناتش نگذشت و غم و غصه ها را به جان خرید..
من رز سرخی که به دیگران فخر میفروختم؛ حال سیاه شده ام سیاه، سیاه به رنگ سرنوشتم..
آدم از یک جایی به بعد
دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد،
از هر چه هست و نیست شاکی نمیشود،
از آدم ها فاصله نمیگیرد
از هیچ کس، دیگر متنفر نمیشود.
دیگر گریه نمیکند
غصه نمی خورد
از حرف کسی نمی رنجد.
دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد،

به کسی زنگ نمی زند، کسی هم به او زنگ نمی زند.
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری،
اسمی، زنگ تلفنی، نامه ای، خاطره ای،
حرفی، رنگ پیراهنی
حواسش را پرت نمی کند…:)

آدم از یک جایی به بعد، دیگر منتظر نمی ماند،
دیگر عجله نمی کند، دیگر حوصله اش سر نمی رود، دیگر بی قرار نمی شود.
می دانی؟!
آدم از یک جایی به بعد
فقط تماشا می کند…
من هم به تماشا نشستم ..
به تماشای نمایشی که سرنوشت برایم راه انداخته بود..
ومن خسته از همه چیزو همه کس فقط به زندگی خود می اندیشم .
زندگیه من گل سرخی بود زیبا؛اما حالا آن رز سرخ به دست سرنوشت سیاه شده است..
خسته که باشی دیگر هیچ برایت مهم نیست ..
من خسته ام ..اما هنوز هم تو برایم مهمی!
میدانی؟تو«هیچ»نیستی…هر کسی از یک جایی به بعد ته می کشد.
انقدر دق میکند…
بغض میکند..
ضجه میزند..
تا به خودش بیاید که باید عاقلانه دور شود از تمام هیجاناتی که به روحش جز غم و درد و غصه هیچ ندادند.
آدم که نمی تواند مرده متحرک باشد!
یک روز به خودش می آید و برای رهایی از هر چه غلط و اشتباه است کمی عمیق تر به دورو اطرافش نگاه میکند.
میفهمی؟
آنقدر عمیق که چیزهایی که به روح و روانش آسیب می زند را هیچ وقت آرزو نکند.
من هم مانند همه‌ی انسان ها برای خود گلی بودم..
من رز بود ..رز سرخ که همه از دیدنش به وجد می آمدند…
اما روزی ..دست سرنوشت مرا سیاه کرد..سیاه سیاه.
درست به رنگ شب .حال من شده ام رز سیاه قصه ها


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%b2-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

⁨ بعضی شعرها را نمی‌خوانیم؛ زندگی‌شان می‌کنیم... این همان شع...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش اول_ساده‌لوح یا خوش‌باور نیستیم؛ آسمان چنا...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط