خواستی تا گله از این غم جانکاه کنم

خواستی تا گله از این غم جانکاه کنم
نفسی مانده مگر تا ز غمت آه کنم ؟
تو همانی که بنا بود کبوتر که شدم
سفری دور به همراه تو تا ماه کنم
امشب اما سر پرواز ندارم ، باید
دست احساس تو را از دل کوتاه کنم
خالی از عشقم و از عقل ، ببین آمده ام
سر پرشور تو را نیز پر از کاه کنم
باید امشب بروم بر سر یک بام بلند
شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم
دیدگاه ها (۴)

KIM V

میبخشی پارت ۳

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 5_الان نه 23 دقیقه و 30 ثانیه+چه دقیق_منو دست کم گر...

گوهر مارگارتا قسمت 4 از زبان نویسنده درحالی که نیکولاس سعی د...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

شاهکاری به نام دروغ

Ten

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط