°○☆save me☆○° °○☆part 3☆○°
°○☆save me☆○° °○☆part 3☆○°
بعد از اینکه اون زن و شوهر رفتن مادر آلنا با عصبانیت به ایزانا نگاه کرد
مادر آلنا : همین الان میری دنبالش و میاریش اینجا و متقاعد اش میکنی که با اون خانواده بره فهمیدی؟
*ایزانا سکوت کرد*
*مادر آلنا از سکوت ایزانا بیشتر عصبانی شد و صداش رو بالا برد*
مادر آلنا : فهمیدی؟ اگه فهمیدی بگو
ایزانا با صدایی لرزان و آهسته
ایزانا : بله
مادر آلنا : بلند تر ! فهمیدی؟
ایزانا : بله!
مادر آلنا : خوبه پس برو دنبالش و از اون سوراخ موش بکشش بیرون
ایزانا رفت دنبال یوکی ولی ایزانا نمیدونست یوکی کجاست اما یاد جایی که اولین بار دیده بودش افتاد توی جنگل پشت یتیم خونه بالای یه درخت بلند یه حسی بهش میگفت که یوکی اونجاست
ایزانا رفت اونجا و دید یوکی توی بالاترین شاخه نشسته و داره گریه میکنه ایزانا از درخت بالا رفت و کنار یوکی روی شاخه نشست
ایزانا : به نظرت یکم زیادی بالا نیومدی ؟ خطرناکه
یوکی : از اینجا برو! حتما مادر آلنا بهت گفته که بیای دنبالم
ایزانا : نمی تونم انکارش کنم ولی بهش نگفتم که تو اینجایی
*یوکی اشکاش رو پاک کرد و به ایزانا نگاه کرد*
یوکی : واقعا میخوای بزاری منو ببرن؟
ایزانا : عمرا ولی مادر آلنا بلاخره پیدات میکنه اگه خودت بری پیشش بهتره
یوکی : ولی من نمیخوام برم میخوام همینجا توی یتیم خونه بمونم پیش تو!
ایزانا : میدونم
یوکی : پس بیا فرار کنیم و بریم یه جای دور
ایزانا : یوکی
یوکی : بله
*ایزانا چونه یوکی رو گرفت و ki*ss اش کرد*
*یوکی از این حرکت شوکه شد و گونه هاش سرخ شد*
ایزانا پوزخندی زد و گفت : شبیه گوجه فرنگی شدی
*یوکی صورتش رو با دستاش پوشوند*
ایزانا دست های یوکی رو کنار زد و گفت : بهت قول میدم هر روز برات نانه بفرستم و به محض اینکه از یتیم خونه بیرون اومدن بیام دنبالت باشه؟ فقط باید یه قولی بهم بدی
یوکی : چه قولی ؟
ایزانا : اینکه منتظرم بمونی
بعد از اینکه اون زن و شوهر رفتن مادر آلنا با عصبانیت به ایزانا نگاه کرد
مادر آلنا : همین الان میری دنبالش و میاریش اینجا و متقاعد اش میکنی که با اون خانواده بره فهمیدی؟
*ایزانا سکوت کرد*
*مادر آلنا از سکوت ایزانا بیشتر عصبانی شد و صداش رو بالا برد*
مادر آلنا : فهمیدی؟ اگه فهمیدی بگو
ایزانا با صدایی لرزان و آهسته
ایزانا : بله
مادر آلنا : بلند تر ! فهمیدی؟
ایزانا : بله!
مادر آلنا : خوبه پس برو دنبالش و از اون سوراخ موش بکشش بیرون
ایزانا رفت دنبال یوکی ولی ایزانا نمیدونست یوکی کجاست اما یاد جایی که اولین بار دیده بودش افتاد توی جنگل پشت یتیم خونه بالای یه درخت بلند یه حسی بهش میگفت که یوکی اونجاست
ایزانا رفت اونجا و دید یوکی توی بالاترین شاخه نشسته و داره گریه میکنه ایزانا از درخت بالا رفت و کنار یوکی روی شاخه نشست
ایزانا : به نظرت یکم زیادی بالا نیومدی ؟ خطرناکه
یوکی : از اینجا برو! حتما مادر آلنا بهت گفته که بیای دنبالم
ایزانا : نمی تونم انکارش کنم ولی بهش نگفتم که تو اینجایی
*یوکی اشکاش رو پاک کرد و به ایزانا نگاه کرد*
یوکی : واقعا میخوای بزاری منو ببرن؟
ایزانا : عمرا ولی مادر آلنا بلاخره پیدات میکنه اگه خودت بری پیشش بهتره
یوکی : ولی من نمیخوام برم میخوام همینجا توی یتیم خونه بمونم پیش تو!
ایزانا : میدونم
یوکی : پس بیا فرار کنیم و بریم یه جای دور
ایزانا : یوکی
یوکی : بله
*ایزانا چونه یوکی رو گرفت و ki*ss اش کرد*
*یوکی از این حرکت شوکه شد و گونه هاش سرخ شد*
ایزانا پوزخندی زد و گفت : شبیه گوجه فرنگی شدی
*یوکی صورتش رو با دستاش پوشوند*
ایزانا دست های یوکی رو کنار زد و گفت : بهت قول میدم هر روز برات نانه بفرستم و به محض اینکه از یتیم خونه بیرون اومدن بیام دنبالت باشه؟ فقط باید یه قولی بهم بدی
یوکی : چه قولی ؟
ایزانا : اینکه منتظرم بمونی
- ۱۶۰
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط