ادامه پارت
ادامه پارت 132
دختر شتاب زده از روی تخت بلند شد و با اخم روبه زن داداش ایستاد با تأکید جدی گفت : هیچ کس هیچی به جونگکوک نمیگه فهمیدی اصلا...
سومین از روی تخت بلند شد و لبخند غمگینی زد : باشه هر چی تو بگی اما جونگکوک باید بدون این حقشه...
ضربه ای کوتاه روی شونه دختر زد و درحال که به سمته در میرفت گفت : اومده بودم بهت بگم منو هیونو تان میخواهیم بریم ویلای جنگلی تو هم باهامون میایی ... اما انگار برنامه داری...
ویوا به سمتش چرخید و گفت : کی برمیگردین ؟
سومین : نمیدونم هیونو چیزی نگفته اما به احتمال زیاد امشب رو میمونیم
ویوا درحالی که به سمته اتاق لباسش میرفت با صدای بلند خطاب به سومین که هنوز توی چهارچوب در ایستاده بود گفت : باشه خوش بگذره
سومین کوتاه خندید سری از روی تأسف تکون داد
و آروم زمزمه کرد : دختره عاشق پیشه
و اما دختری که توی دوراهی گفتن نگفتن گیر کرده بود با ذهنی آشفته بین انبوهی از لباس هاش میگشت از واکنش جونگکوک واهمه داشت یعنی اگر بدونه موضوع به این مهمی رو ازش مخفی کرده چه اکسل عملی نشون خواهد داد...اما با یادآوری تپش های قلبش غمی توی نگاه و تک تک جملاتش و درد این جدایی که یجورایی هر دو باعث بودن مصمم شد که دیگه رازی بینشون نباشه ...این تصمیم نبود که ناگهان گرفته باشه زمانی
توی آغوشش بعد از این همه مدت اشک ریخت و تپش قلبش رو احساس کرد قلبن این تصمیم رو گرفت و حالا کاملآ مصمم بود
دختر شتاب زده از روی تخت بلند شد و با اخم روبه زن داداش ایستاد با تأکید جدی گفت : هیچ کس هیچی به جونگکوک نمیگه فهمیدی اصلا...
سومین از روی تخت بلند شد و لبخند غمگینی زد : باشه هر چی تو بگی اما جونگکوک باید بدون این حقشه...
ضربه ای کوتاه روی شونه دختر زد و درحال که به سمته در میرفت گفت : اومده بودم بهت بگم منو هیونو تان میخواهیم بریم ویلای جنگلی تو هم باهامون میایی ... اما انگار برنامه داری...
ویوا به سمتش چرخید و گفت : کی برمیگردین ؟
سومین : نمیدونم هیونو چیزی نگفته اما به احتمال زیاد امشب رو میمونیم
ویوا درحالی که به سمته اتاق لباسش میرفت با صدای بلند خطاب به سومین که هنوز توی چهارچوب در ایستاده بود گفت : باشه خوش بگذره
سومین کوتاه خندید سری از روی تأسف تکون داد
و آروم زمزمه کرد : دختره عاشق پیشه
و اما دختری که توی دوراهی گفتن نگفتن گیر کرده بود با ذهنی آشفته بین انبوهی از لباس هاش میگشت از واکنش جونگکوک واهمه داشت یعنی اگر بدونه موضوع به این مهمی رو ازش مخفی کرده چه اکسل عملی نشون خواهد داد...اما با یادآوری تپش های قلبش غمی توی نگاه و تک تک جملاتش و درد این جدایی که یجورایی هر دو باعث بودن مصمم شد که دیگه رازی بینشون نباشه ...این تصمیم نبود که ناگهان گرفته باشه زمانی
توی آغوشش بعد از این همه مدت اشک ریخت و تپش قلبش رو احساس کرد قلبن این تصمیم رو گرفت و حالا کاملآ مصمم بود
- ۶۴۰
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط