افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۱۷: بازیِ فرار

تیمِ یونا، که از شنیدنِ صدای شلیک و آشوبِ داخلِ قلعه اومده بودن، داشتن به سمتِ بالا می‌دویدن. یونا، که حالا از اون حالتِ شوک دراومده بود، یهو به خودش اومد. اون نمی‌تونست اجازه بده این شکستِ بزرگ رو تحمل کنه. با یه فریادِ عصبی، به نیروهایش دستور داد: «اون دختر رو بکشید! همه چیز رو بسوزونید! هیچ ردی باقی نذارید!»

حالا اوضاع خیلی پیچیده شد. از یه طرف، نیروهای یونا داشتن به سمتِ اتاق می‌اومدن تا مینجی رو از بین ببرند، و از طرف دیگه، آدم‌هایِ جونگ‌کوک که از بیرونِ قلعه وارد شده بودن، داشتن با تمامِ توان با اونا می‌جنگیدن.

مینجی، با وجودِ دست‌وبالِ بسته شده و بدنِ بی‌جونش، با تمامِ توانش سعی می‌کرد خودش رو از صندلی جدا کنه. اون می‌دونست اگه جونگ‌کوک بمیره ، اون هم دیگه امیدی نداره. اون با لرزشِ دست‌هاش، سعی می‌کرد اون طناب‌هایِ زبر رو پاره کنه.

در همین حین، یکی از آدم‌هایِ یونا وارد اتاق شد. اون مرد، با چشم‌هایِ بی‌رحم، اسلحه رو سمتِ مینجی گرفت. اما درست قبل از اینکه ماشه رو فشار بده...
دیدگاه ها (۰)

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط