𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِشکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِشکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟭
[ویو ا.ت]
با خوشحالی از خونه خارج شدم، تو دستم کیف باله ام بود
امروز هوا بوی پیروزی می داد...
نمره ام عالی شده بود و هیچ چیزی نمی تونست جلوی من رو بگیره...
حالا میتونستم بدون نگرانی تموم تمرکزم رو روی باله بزارم،چیزی که واقعا دوستش داشتم.
تصمیم گرفتم زودتر به سالن برم..میخواستم تنها باشم..
در رو باز کردم...سالن کاملا تاریک و خالی بود...
صدای نفسای خودم تو سالن خالی می پیچید...
بعد از عوض کردن لباسام به سمت گرامافون رفتم و یه موسیقی کلاسیک آروم گذاشتم...
موسیقی پخش شد و من روی صحنه رفتم.
اون صحنه ای که همیشه آرزو داشتم روش بدرخشم...حالا، صحنه فقط برای من بود..
هیچ تماشاچیای رو صندلی ها نبود،هیچکس منو قضاوت نمیکرد.
چشمام رو بستم و تموم وجودم رو به موسیقی سپردم و شروع به رقصیدن کردم..
با هر نت، با هر ضرب، قدم بر می داشتم.
دیگه به تکنیکها فکر نمی کردم... فقط رها بودم...
پاهام روی زمین می چرخیدن و بدنم با موسیقی حرکت میکرد...
حرکاتم پر از احساس بود... گاهی سریع و قدرتمند و گاهی آروم و لطیف...
می رقصیدم، نه برای مسابقه، نه برای مربی، نه برای هیچکس دیگه،
فقط برای خودم...برای خوشحالیم
تو این لحظه هیچ چیز برام مهم نبود.
نه آینده ای که برام برنامه ریزی شده بود، نه فشارهایی که برام وجود داشت، نه حتی اون مردی که دیگه برای کتش نمیومد و نه حرف های لارا....
فقط من بودم و رقصم...رقص یه روح آزاد.
________
موسیقی آروم آروم محو شد و صدای گرامافون به سکوت تبدیل شد...
آخرین حرکت رو انجام دادم و به حالت اول برگشتم... نفس عمیقی کشیدم...
تموم بدنم از احساس رها بودن و آرامش پر شده بود...
چشمام رو بستم تا این لحظه رو برای همیشه تو ذهنم ثبت کنم...
یهو صدای دست زدن به گوشم رسید.
صدای دست زدن آروم اما پیوسته...
از ترس چشمام رو باز کردم...
قلبم از وحشت تند تو سینه ام کوبید.
سالن خالی باید باشه...
با ترس به سمت صندلی های تماشاچی ها نگاه کردم...
نور کمی که از پنجره به داخل می تابید نمی تونست تموم سالن رو روشن کنه...
تو تاریکی یه سایه رو دیدم که گوشه سالن رو صندلی های اخر نشسته بود.
قدمی به عقب برداشتم...
ا.ت: کی اونجاست؟
صدام می لرزید...
صدای دست زدن متوقف شد و اون سایه از جاش بلند شد و به سمتم روی صحنه اومد..
هر چی نزدیک تر میشد قلبم تندتر میزد...
نور روی صورتش افتاد... اون بود..همون مرد...
باورم نمیشد...اون اینجا بود...تو این مدت تموم رقصم رو دیده بود...
از ترس تو جام میخکوب شدم....
به من نزدیک شد. لبخندی روی لباش بود..
تهیونگ: عالی بود...
ا.ت: شما...اینجا چیکار میکنید؟
صدام هنوز می لرزید...
بدون اینکه جوابی بده به سمت گرامافون رفت...
آهنگ رو عوض کرد و دوباره به سمت من برگشت...
این بار با لبخندی که تموم صورتش رو روشن کرده بود،گفت...
تهیونگ: دوباره میرقصی؟
حمایت فراموش نشه🫶🏻
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟭
[ویو ا.ت]
با خوشحالی از خونه خارج شدم، تو دستم کیف باله ام بود
امروز هوا بوی پیروزی می داد...
نمره ام عالی شده بود و هیچ چیزی نمی تونست جلوی من رو بگیره...
حالا میتونستم بدون نگرانی تموم تمرکزم رو روی باله بزارم،چیزی که واقعا دوستش داشتم.
تصمیم گرفتم زودتر به سالن برم..میخواستم تنها باشم..
در رو باز کردم...سالن کاملا تاریک و خالی بود...
صدای نفسای خودم تو سالن خالی می پیچید...
بعد از عوض کردن لباسام به سمت گرامافون رفتم و یه موسیقی کلاسیک آروم گذاشتم...
موسیقی پخش شد و من روی صحنه رفتم.
اون صحنه ای که همیشه آرزو داشتم روش بدرخشم...حالا، صحنه فقط برای من بود..
هیچ تماشاچیای رو صندلی ها نبود،هیچکس منو قضاوت نمیکرد.
چشمام رو بستم و تموم وجودم رو به موسیقی سپردم و شروع به رقصیدن کردم..
با هر نت، با هر ضرب، قدم بر می داشتم.
دیگه به تکنیکها فکر نمی کردم... فقط رها بودم...
پاهام روی زمین می چرخیدن و بدنم با موسیقی حرکت میکرد...
حرکاتم پر از احساس بود... گاهی سریع و قدرتمند و گاهی آروم و لطیف...
می رقصیدم، نه برای مسابقه، نه برای مربی، نه برای هیچکس دیگه،
فقط برای خودم...برای خوشحالیم
تو این لحظه هیچ چیز برام مهم نبود.
نه آینده ای که برام برنامه ریزی شده بود، نه فشارهایی که برام وجود داشت، نه حتی اون مردی که دیگه برای کتش نمیومد و نه حرف های لارا....
فقط من بودم و رقصم...رقص یه روح آزاد.
________
موسیقی آروم آروم محو شد و صدای گرامافون به سکوت تبدیل شد...
آخرین حرکت رو انجام دادم و به حالت اول برگشتم... نفس عمیقی کشیدم...
تموم بدنم از احساس رها بودن و آرامش پر شده بود...
چشمام رو بستم تا این لحظه رو برای همیشه تو ذهنم ثبت کنم...
یهو صدای دست زدن به گوشم رسید.
صدای دست زدن آروم اما پیوسته...
از ترس چشمام رو باز کردم...
قلبم از وحشت تند تو سینه ام کوبید.
سالن خالی باید باشه...
با ترس به سمت صندلی های تماشاچی ها نگاه کردم...
نور کمی که از پنجره به داخل می تابید نمی تونست تموم سالن رو روشن کنه...
تو تاریکی یه سایه رو دیدم که گوشه سالن رو صندلی های اخر نشسته بود.
قدمی به عقب برداشتم...
ا.ت: کی اونجاست؟
صدام می لرزید...
صدای دست زدن متوقف شد و اون سایه از جاش بلند شد و به سمتم روی صحنه اومد..
هر چی نزدیک تر میشد قلبم تندتر میزد...
نور روی صورتش افتاد... اون بود..همون مرد...
باورم نمیشد...اون اینجا بود...تو این مدت تموم رقصم رو دیده بود...
از ترس تو جام میخکوب شدم....
به من نزدیک شد. لبخندی روی لباش بود..
تهیونگ: عالی بود...
ا.ت: شما...اینجا چیکار میکنید؟
صدام هنوز می لرزید...
بدون اینکه جوابی بده به سمت گرامافون رفت...
آهنگ رو عوض کرد و دوباره به سمت من برگشت...
این بار با لبخندی که تموم صورتش رو روشن کرده بود،گفت...
تهیونگ: دوباره میرقصی؟
حمایت فراموش نشه🫶🏻
- ۲۲.۰k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط