قول دادی همه ی دار و ندارم باشی

قول دادی همه ی دار و ندارم باشی
در تنم رخنه کنی فصل بهارم باشی

من به بدقولی چشمان توعادت کردم
به همین بودنت از دور قناعت کردم

ترسم این است بیایی و صدایم نکنی
کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی

ترسم این است صدایم به صدایت نرسد
بدوم با سر و سر ،باز به پایت نرسد ...
دیدگاه ها (۵)

بیا باور کنیم که دلواپسیم.بیا باور کنیم که هنوز آب از سر این...

نگارم رفتنت دیوانه ام کرد...هوای دیدنت پروانه ام کرد... شدم ...

عجب هوایی داری! هوایت که به سرم میزند ،دیگر در هیچ  هوایی نم...

ای دور ترین دور ترین دورترین یارباید بنویسم غزلی از غم بسیار...

رمان جدیددددد....# رمان: زیر نور خاموش سئول## فصل اول: دختری...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط