🖤 مافیای من
🖤 مافیای من
قسمت دوم | دفتر مدیرعامل
صبح روز بعد، ات از وقتی وارد شرکت شد، یک فکر بیشتر نداشت:
«چرا جونگکوک منو خواسته؟»
هرچه فکر میکرد، چیزی یادش نمیآمد که اشتباه کرده باشد.
پروندهها را دوباره بررسی کرده بود. ایمیلهای کاریاش را خوانده بود. حتی از همکارش پرسیده بود:
— من کاری کردم که مدیرعامل ازم ناراحت باشه؟
همکارش سریع اطرافش را نگاه کرد.
— آرومتر حرف بزن!
— چرا؟
— چون دیوارهای این شرکت گوش دارن!
ات با تعجب خندید.
— تو زیادی فیلم میبینی.
همکارش چیزی نگفت.
ساعت ۸:۵۵ شد.
ات پرونده را برداشت و راهی طبقهی آخر شد.
جلوی در دفتر مدیرعامل ایستاد.
نفس عمیقی کشید.
تق تق.
صدای سردی از داخل آمد:
— بیا.
ات وارد شد.
دفتر بزرگ و خلوت بود. پنجرهی سرتاسری پشت میز، تمام شهر را نشان میداد.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن یک پرونده بود.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— بشین.
ات نشست.
چند ثانیه سکوت گذشت.
جونگکوک بالاخره پرونده را بست و نگاهش کرد.
— چند وقته اینجایی؟
— پنج ماه.
— از کار راضی هستی؟
ات کمی مکث کرد.
— بله.
— از شرکت چی؟
— شرکت خوبیه.
جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد.
— فقط همین؟
ات شانه بالا انداخت.
— خب... حقوقش هم خوبه.
برای اولین بار گوشهی لب جونگکوک تقریباً تکان خورد؛ آنقدر کم که ات مطمئن نبود واقعاً اتفاق افتاده یا نه.
اما بلافاصله دوباره همان چهرهی سرد برگشت.
جونگکوک یک پوشه را به سمتش هل داد.
— این قرارداد رو بررسی کن.
ات پوشه را برداشت.
چند صفحه را نگاه کرد.
— مشکلی داره؟
— خودت پیدا کن.
ات شروع به خواندن کرد.
چند دقیقه گذشت.
سپس ناگهان متوقف شد.
— اینجا.
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی؟
ات صفحه را جلو آورد.
— مبلغ این بخش با چیزی که توی پیوست نوشته شده یکی نیست.
جونگکوک چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
— مطمئنی؟
— بله.
— چرا؟
— چون عدد اصلی سه بار تکرار شده، ولی اینجا عمداً تغییر کرده.
ات تازه متوجه کلمهای که استفاده کرده بود شد.
— یعنی... شاید اشتباه تایپی باشه.
جونگکوک آرام گفت:
— نیست.
ات سرش را بالا آورد.
— پس چی؟
جونگکوک جواب نداد.
پوشه را برداشت و در کشوی میز گذاشت.
— از امروز روی این قرارداد کار میکنی.
— ولی من تازهکارم.
— میدونم.
— پس چرا من؟
جونگکوک نگاه سردش را به او دوخت.
— چون تنها کسی بودی که متوجهش شد.
ات چیزی نگفت.
وقتی از دفتر بیرون آمد، هنوز ذهنش درگیر بود.
اما چند دقیقه بعد، داخل دفتر...
جونگکوک تلفنش را برداشت.
— پیداش کنید.
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— منظورتون ات هست؟
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
— نه.
نگاهش روی پوشهی قرارداد ماند.
— کسی که این تغییر رو انجام داده.
— متوجه شدم.
تماس قطع شد.
جونگکوک به پنجره نگاه کرد.
این قرارداد فقط یک قرارداد معمولی نبود.
یکی از مسیرهای مالی مخفیای بود که افراد باند رقیب برای نفوذ به شرکت استفاده میکردند.
و حالا کسی در داخل شرکت به آنها کمک میکرد.
جونگکوک زیر لب گفت:
— پس خائن هنوز اینجاست...
---
همان شب، ات هنگام خروج از شرکت متوجه شد یک ماشین مشکی چند متر آنطرفتر پارک شده.
اول اهمیتی نداد.
اما وقتی چند قدم جلو رفت، ماشین هم آرام حرکت کرد.
ات ایستاد.
ماشین هم ایستاد.
ات برگشت.
— عجیبه...
در همان لحظه، صدای آشنایی پشت سرش آمد:
— چرا هنوز اینجایی؟
ات برگشت.
جونگکوک بود.
ات با تعجب گفت:
— شما؟
جونگکوک به ماشین مشکی نگاه کرد.
چهرهاش ناگهان سردتر شد.
— برو داخل.
ات متعجب شد.
— چرا؟
جونگکوک این بار با لحنی کاملاً جدی گفت:
— گفتم برو داخل.
ات برای اولین بار چیزی در نگاهش دید که شبیه خشم نبود...
هشدار بود.
و برای اولین بار فهمید شاید چیزهایی دربارهی این شرکت وجود دارد که هیچکس به او نگفته است.
ادامه؟
قسمت دوم | دفتر مدیرعامل
صبح روز بعد، ات از وقتی وارد شرکت شد، یک فکر بیشتر نداشت:
«چرا جونگکوک منو خواسته؟»
هرچه فکر میکرد، چیزی یادش نمیآمد که اشتباه کرده باشد.
پروندهها را دوباره بررسی کرده بود. ایمیلهای کاریاش را خوانده بود. حتی از همکارش پرسیده بود:
— من کاری کردم که مدیرعامل ازم ناراحت باشه؟
همکارش سریع اطرافش را نگاه کرد.
— آرومتر حرف بزن!
— چرا؟
— چون دیوارهای این شرکت گوش دارن!
ات با تعجب خندید.
— تو زیادی فیلم میبینی.
همکارش چیزی نگفت.
ساعت ۸:۵۵ شد.
ات پرونده را برداشت و راهی طبقهی آخر شد.
جلوی در دفتر مدیرعامل ایستاد.
نفس عمیقی کشید.
تق تق.
صدای سردی از داخل آمد:
— بیا.
ات وارد شد.
دفتر بزرگ و خلوت بود. پنجرهی سرتاسری پشت میز، تمام شهر را نشان میداد.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن یک پرونده بود.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
— بشین.
ات نشست.
چند ثانیه سکوت گذشت.
جونگکوک بالاخره پرونده را بست و نگاهش کرد.
— چند وقته اینجایی؟
— پنج ماه.
— از کار راضی هستی؟
ات کمی مکث کرد.
— بله.
— از شرکت چی؟
— شرکت خوبیه.
جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد.
— فقط همین؟
ات شانه بالا انداخت.
— خب... حقوقش هم خوبه.
برای اولین بار گوشهی لب جونگکوک تقریباً تکان خورد؛ آنقدر کم که ات مطمئن نبود واقعاً اتفاق افتاده یا نه.
اما بلافاصله دوباره همان چهرهی سرد برگشت.
جونگکوک یک پوشه را به سمتش هل داد.
— این قرارداد رو بررسی کن.
ات پوشه را برداشت.
چند صفحه را نگاه کرد.
— مشکلی داره؟
— خودت پیدا کن.
ات شروع به خواندن کرد.
چند دقیقه گذشت.
سپس ناگهان متوقف شد.
— اینجا.
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی؟
ات صفحه را جلو آورد.
— مبلغ این بخش با چیزی که توی پیوست نوشته شده یکی نیست.
جونگکوک چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
— مطمئنی؟
— بله.
— چرا؟
— چون عدد اصلی سه بار تکرار شده، ولی اینجا عمداً تغییر کرده.
ات تازه متوجه کلمهای که استفاده کرده بود شد.
— یعنی... شاید اشتباه تایپی باشه.
جونگکوک آرام گفت:
— نیست.
ات سرش را بالا آورد.
— پس چی؟
جونگکوک جواب نداد.
پوشه را برداشت و در کشوی میز گذاشت.
— از امروز روی این قرارداد کار میکنی.
— ولی من تازهکارم.
— میدونم.
— پس چرا من؟
جونگکوک نگاه سردش را به او دوخت.
— چون تنها کسی بودی که متوجهش شد.
ات چیزی نگفت.
وقتی از دفتر بیرون آمد، هنوز ذهنش درگیر بود.
اما چند دقیقه بعد، داخل دفتر...
جونگکوک تلفنش را برداشت.
— پیداش کنید.
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— منظورتون ات هست؟
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
— نه.
نگاهش روی پوشهی قرارداد ماند.
— کسی که این تغییر رو انجام داده.
— متوجه شدم.
تماس قطع شد.
جونگکوک به پنجره نگاه کرد.
این قرارداد فقط یک قرارداد معمولی نبود.
یکی از مسیرهای مالی مخفیای بود که افراد باند رقیب برای نفوذ به شرکت استفاده میکردند.
و حالا کسی در داخل شرکت به آنها کمک میکرد.
جونگکوک زیر لب گفت:
— پس خائن هنوز اینجاست...
---
همان شب، ات هنگام خروج از شرکت متوجه شد یک ماشین مشکی چند متر آنطرفتر پارک شده.
اول اهمیتی نداد.
اما وقتی چند قدم جلو رفت، ماشین هم آرام حرکت کرد.
ات ایستاد.
ماشین هم ایستاد.
ات برگشت.
— عجیبه...
در همان لحظه، صدای آشنایی پشت سرش آمد:
— چرا هنوز اینجایی؟
ات برگشت.
جونگکوک بود.
ات با تعجب گفت:
— شما؟
جونگکوک به ماشین مشکی نگاه کرد.
چهرهاش ناگهان سردتر شد.
— برو داخل.
ات متعجب شد.
— چرا؟
جونگکوک این بار با لحنی کاملاً جدی گفت:
— گفتم برو داخل.
ات برای اولین بار چیزی در نگاهش دید که شبیه خشم نبود...
هشدار بود.
و برای اولین بار فهمید شاید چیزهایی دربارهی این شرکت وجود دارد که هیچکس به او نگفته است.
ادامه؟
- ۵.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط